سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر
طبله کالبد آوردهام آخر بنگر
بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر
شانهها و شبهها و سره روغنها تر
شبه من غم تو روغن من مرهم تو
شانهام محرم آن زلف پر از فتنه و شر
از فراقت تلفم گشته خیالت علفم
که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر
من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسم
ای مگسها شده از ذوق شکرهات شکر
پرده بردار صبا از بر آن شهره قبا
تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر
چند گویی تو بجو یار وزو دست بشو
در دو عالم نبود یار مرا یار دگر
چون خرد ماند و دل با من ای خواجه بهل
ماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر
چون که در جان منی شسته به چشمان منی
شمس تبریز خداوند تو چونی به سفر
این غزل مولانا، با زبانی پر از تمثیل و استعارههای بدیع، به اشتیاق بیحد عاشق به معشوق (شمس تبریزی) میپردازد. مولانا خود را فروشندهای در بازار عشق میبیند که کالاهایش، غم و مرهم معشوق است. غزل اوج دلدادگی و بینیازی از غیر معشوق را بیان میکند.
غزل ۱۰۸۸ مولانا، اوج اظهار ارادت و دلدادگی به شمس تبریزی است. مولانا خود را در مقام یک فداکار مطلق نشان میدهد که تمام وجودش را، حتی غم و رنجش را، به پای معشوق میریزد. غزل بر وفاداری بیچون و چرای عاشق، بینیازی از غیر معشوق و حضور دائمی او در باطن تأکید دارد، حتی اگر به ظاهر در سفر باشد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا