تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1072

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1072

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1072

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1072

گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر

ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر

سردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورم

گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر

گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌ای

با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر

جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش

صورتم امروز و فردایی‌ست او را مرده گیر

از خدا دریا همی‌خواهی و مار خشکی‌یی

چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر

غوره افشاری و گویی من ریاضت می‌کنم

چونک میخواره نه‌ای رو شیره افشرده گیر

صوفیان صاف را گویی که دُردی خورده‌اند

صوفیان را صاف می‌دارد تو بستان درده گیر

هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت

گرچه او تازه‌ست و خندان هم کنون پژمرده گیر

شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست

چونک بی‌تو شب بوَد استاره‌ها بشمرده گیر

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 1072 دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا با لحنی شوریده و تسلیم‌وار، به فنای کامل عاشق در عشق و معشوق می‌پردازد. مولانا در این ابیات، خود را در برابر اراده عشق بی‌اختیار می‌بیند و با بی‌اعتنایی به قضاوت‌های ظاهری، بر حقیقت باطنی و تأثیر شمس تبریزی تأکید می‌کند. تکرار عبارت “خورده گیر” به معنای “همین طور فرض کن” یا “بپذیر” است که نوعی بی‌اعتنایی عارفانه را نشان می‌دهد.

بیت اول

  • “گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر”: شاعر می‌گوید: “اگر آن “شیر عشقت” (عشق معشوق که همچون شیری خونخوار است) “خون ما” (وجود و هستی ما) را خورد، همین‌طور “خورده گیر” (بپذیر که خورده است و باکی نیست). این بیت بیانگر تسلیم کامل عاشق به عشق و فنای در آن است.
  • “ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر”: و اگر “هر دم” (هر لحظه) “جان دگر” (جانی دیگر) را در راه عشق “بسپارم”، همین‌طور “بسپرده گیر” (بپذیر که سپرده شده است و از آن دریغ نمی‌کنم). این مصرع نشان‌دهنده‌ی بی‌کرانگی فداکاری عاشق در راه معشوق است.

بیت دوم

  • “سردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورم”: شاعر می‌گوید که “این دم” (اکنون)، “توی می” (باده پنهانی و روحانی) را “بی‌محابا” (بی‌پروا و بدون ترس) “می‌خورم”. این باده، شراب معرفت و عشق است که موجب مستی روحانی می‌شود.
  • “گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر”: در این حال مستی، “اگر کسی بیاید” و “دستار و کفشم” (همه ظواهر و تعلقات دنیوی‌ام) را “برد”، همین‌طور “برده گیر” (بپذیر که برده است و من از آن باکی ندارم). این بیت نشان‌دهنده‌ی بی‌تفاوتی عاشق نسبت به مادیات در حال مستی عشق است.

بیت سوم

  • “گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌ای”: اگر “هوشیاری” (کسی که مدعی عقل و هشیاری دنیوی است) بگوید که “زرق” (ریا و سالوس) را “پرورده‌ای” (در خود پرورش داده‌ای).
  • “با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر”: مولانا پاسخ می‌دهد: “با چنین برقی پیاپی” (با چنین روشنایی و جذبه‌ی پیوسته و قوی عشق)، “زرق را پرورده گیر” (بپذیر که ریا را پرورده‌ام و این ظاهر ریاکاری من، خود در برابر آن برق عشق ناچیز است). این بیت بیانگر بی‌اعتنایی به قضاوت‌های سطحی و تأکید بر حقیقت باطنی عشق است.

بیت چهارم

  • “جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش”: “جان من” (حقیقت وجودی‌ام)، “طغرای باقی” (مهر و نشان بقا و جاودانگی الهی) را “اندر دست خویش دارد”. این یعنی جان عاشق به بقای الهی پیوسته است.
  • “صورتم امروز و فردایی‌ست او را مرده گیر”: اما “صورتم” (جسم و ظاهر من) “امروز و فردایی‌ست” (فانی و گذراست)؛ او (صورتم) را “مرده گیر” (بپذیر که مرده و بی‌ارزش است). این بیت تأکید بر بقای جان در برابر فنای جسم است.

بیت پنجم

  • “از خدا دریا همی‌خواهی و مار خشکی‌یی”: (خطاب به سالکی که هنوز درگیر تعلقات است) تو “از خدا “دریا” (معرفت و فیض بی‌کران الهی) “همی‌خواهی”، اما خودت “مار خشکی” (نماد کسی که در خشکی و دوری از آب است و نمی‌تواند از دریا بهره ببرد).
  • “چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر”: “چون تو ماهی نیستی” (ذاتت از جنس آب و دریا نیست و با آن انس نداری)، پس “دریا را به دست آورده گیر” (حتی اگر دریا را به دست آوری، فایده‌ای ندارد و آن را بی‌ارزش فرض کن). این بیت بر لزوم همگونی با حقیقت مورد طلب تأکید دارد؛ برای رسیدن به معرفت باید خود از جنس آن شد.

بیت ششم

  • “غوره افشاری و گویی من ریاضت می‌کنم”: تو “غوره افشاری” (آب غوره می‌گیری که ترش و بی‌مزه است) و “می‌گویی من ریاضت می‌کنم”. (کنایه از انجام ریاضت‌های ظاهری و بی‌نتیجه).
  • “چونک میخواره نه‌ای رو شیره افشرده گیر”: “چون که میخواره نه‌ای” (از اهل مستی حقیقی و شراب معرفت نیستی)، “برو و شیره افشرده گیر” (فرض کن که شیره گرفته‌ای و به همان شیره ظاهری دلخوش باش). این بیت نیز نقد ریاضت‌های بی‌روح و تأکید بر نیاز به مستی حقیقی عشق است.

بیت هفتم

  • “صوفیان صاف را گویی که دُردی خورده‌اند”: تو به “صوفیان صاف” (عارفان پاک و بی‌غل و غش) “می‌گویی که “دردی” (تَه نشست و گل و لای شراب) “خورده‌اند” (کنایه از خطا و نقص). این نقد به کسانی است که ظاهربینانه به عارفان ایراد می‌گیرند.
  • “صوفیان را صاف می‌دارد تو بستان درده گیر”: در حالی که عشق “صوفیان را صاف می‌دارد” (آن‌ها را پاک و بی‌غل و غش نگاه می‌دارد)، تو خودت “بستان” (بگیر) و “درده گیر” (درد و ناراحتی ظاهری را به خود بپذیر و درگیر ظواهر باش). این بیت نشان‌دهنده‌ی تفاوت دیدگاه ظاهربین و عارف است.

بیت هشتم

  • “هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت”: “هر شکوفه‌ای که از “می ما” (از شراب معرفت و عشق ما) “خندان نیست” (شاداب و باطراوت نیست) “بر درخت”.
  • “گرچه او تازه‌ست و خندان هم کنون پژمرده گیر”: “اگرچه او تازه و خندان” (به ظاهر شاداب) است، اما همین الآن او را “پژمرده گیر” (مرده و بی‌ارزش فرض کن). این بیت بر این حقیقت تأکید دارد که حیات حقیقی و شادی واقعی تنها از سرچشمه عشق الهی می‌آید.

بیت نهم

  • “شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست”: شاعر در پایان، با صراحت خطاب به “شمس تبریزی” می‌گوید: “تو خورشیدی” (سرچشمه نور و حیات و گرمای وجودی) “و از تو چاره نیست” (هیچ راه فراری از تو و تأثیر تو نیست).
  • “چونک بی‌تو شب بوَد استاره‌ها بشمرده گیر”: “چون که بی‌تو شب بود” (اگر تو نباشی، همه چیز تاریک و شب است)، پس در این تاریکی، “استاره‌ها را بشمرده گیر” (ستارگان کوچک و ناچیز را به حساب آور، که بی‌فایده‌اند). این مصرع اوج ستایش از شمس تبریزی را نشان می‌دهد که وجود او، عین روشنایی و عدم او، عین تاریکی و بی‌معنایی است.

غزل ۱۰۷۲ مولانا، سرشار از بی‌پرواپی و تسلیم کامل در برابر عشق و معشوق حقیقی (شمس تبریزی) است. مولانا در این غزل، بر فنای جسم در برابر بقای جان، بی‌تفاوتی نسبت به قضاوت‌های ظاهری و مادی، و بی‌ارزشی هرگونه حیات و شادابی بدون نور شمس تأکید می‌کند. او شمس را خورشیدی می‌داند که بدون او، عالم در تاریکی فرو می‌رود.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: