صد بار بگفتمت نگهدار
در خشم و ستیزه پا میفشار
بر چنگ وفا و مهربانی
گر زخمه زنی بزن به هنجار
دانی تو یقین و چون ندانی
کز زخمه سخت بسکلد یار
میبخش و مخسب کاین نه نیکوست
ما خفته خراب و فتنه بیدار
میگویم و میکنم نصیحت
من خشک دماغ و گفت و تکرار
میخندد بر نصیحت من
آن چشم خمار یار خمار
میگوید چشم او به تسخر
خوش میگویی بگو دگربار
از تو بترم اگر ننوشم
پوشیده نصیحت تو طرار
استیزه گرست و لاابالیست
کی عشوه خورد حریف خون خوار
خامش کن و از دیش مترسان
کز باغ خداست این سمن زار
خاموش که بیبهار سبزست
بیسبلت مهر جان و آذار
غزل ۱۰۴۹ مولانا، گفتوگویی درونی یا بیرونی میان عاشق و معشوق (یا میان دو جنبه از وجود عاشق) است که در آن، عاشق تلاش میکند تا معشوق را از خشم و ستیزه بازدارد، اما معشوق با حالتی رندانه و مستیآلود، نصیحتهای او را رد میکند. این غزل بر اهمیت مهربانی و وفا در رابطه تأکید دارد، خطر خشم و ستیزه را گوشزد میکند، و به تفاوت نگاه عاشق و معشوق به نصیحت اشاره دارد. در نهایت، مولانا به ابدی بودن عشق و بینیازی آن از اسباب ظاهری میرسد و به خاموشی دعوت میکند.
مولانا غزل را با نصیحت آغاز میکند:
صد بار بگفتمت نگهدار در خشم و ستیزه پا میفشار
«صد بار به تو گفتم که (مراعات حال من را) نگه دار!» «(و) در خشم و ستیزهجویی پافشاری مکن (اصرار نورز).» این بیت، شروعی با لحن گلایه و نصیحت است. عاشق از معشوق میخواهد که دست از خشونت و نزاع بردارد.
مولانا به اهمیت لطف و وفا اشاره میکند:
بر چنگ وفا و مهربانی گر زخمه زنی بزن به هنجار
«بر چنگ وفاداری و مهربانی،» «اگر زخمه (مضراب) میزنی (آهنگ مینوازی)، به قاعده و شایسته (به هنجار) بزن.» این بیت، استعارهای زیبا از رابطه است. عاشق میخواهد که معشوق در رابطهاش (چنگ وفا) با او، با لطافت و مهربانی رفتار کند.
مولانا به عواقب سختگیری اشاره میکند:
دانی تو یقین و چون ندانی کز زخمه سخت بسکلد یار
«تو یقیناً میدانی، و چگونه ممکن است ندانی،» «که از زخمهی سخت (سختی و خشونت)، یار (رشتهی رابطه/دل عاشق) پاره میشود.» این بیت، هشداری صریح از سوی عاشق است که خشونت و بیمهری معشوق، میتواند به رابطه پایان دهد.
مولانا به وضعیت نامطلوب خود اشاره میکند:
میبخش و مخسب کاین نه نیکوست ما خفته خراب و فتنه بیدار
«(ای معشوق)! مرا ببخش و به خواب غفلت مرو، چرا که این نیکو نیست،» «(که) ما (در غفلت) خفته و تباه باشیم و فتنه و آشوب بیدار باشد.» این بیت، دعوتی است به بیداری و توجه به حال عاشق. عاشق از معشوق میخواهد که او را از غفلت برهاند و به رنجهایش توجه کند.
مولانا به بیتأثیری نصیحتها اشاره میکند:
میگویم و میکنم نصیحت من خشک دماغ و گفت و تکرار
«من (مدام) نصیحت میکنم و میگویم،» «(اما) من (خودم) خشکدماغ (خسته از تکرار) شدهام از این گفتن و تکرار کردن.» این بیت، بیانگر ناامیدی و خستگی عاشق از بیتأثیری نصیحتهایش است.
میخندد بر نصیحت من آن چشم خمار یار خمار
«آن چشم خمار و مست (خمار) یار (معشوق)،» «بر نصیحتهای من میخندد.» این بیت، تصویری از بیاعتنایی و بیخیالی معشوق است. او به جای گوش دادن به نصیحت، با حالتی مست و سرخوش میخندد.
مولانا به رد شدن نصیحت توسط معشوق اشاره میکند:
میگوید چشم او به تسخر خوش میگویی بگو دگربار
«چشم او (معشوق) با تمسخر (به تسخر) میگوید:» «“خوب میگویی! دوباره بگو (نصیحتت را تکرار کن).”» این بیت، نهایت بیتوجهی معشوق را نشان میدهد. او نه تنها نصیحت را جدی نمیگیرد، بلکه با طعنه و تمسخر از عاشق میخواهد که دوباره آن را تکرار کند.
از تو بترم اگر ننوشم پوشیده نصیحت تو طرار
«(چشم معشوق ادامه میدهد:) اگر نصیحت پنهان (پوشیده) و فریبندهی (طرار) تو را نپذیرم و ننوشم (گوش نکنم)،» «از تو بدتر خواهم بود!» این بیت، معشوق، نصیحت عاشق را “پوشیده” و “طرار” (فریبنده) میداند. او با این سخن، نصیحت را رد میکند و خود را برتر از پذیرفتن آن میداند.
مولانا به ماهیت معشوق اشاره میکند:
استیزه گرست و لاابالیست کی عشوه خورد حریف خون خوار
«(این معشوق) ستیزهجو و بیقید و بند (لاابالی) است،» «چگونه حریفی خونخوار (کسی که دلها را میرباید) میتواند فریب (عشوه) بخورد؟» این بیت، بیانگر این است که معشوق چنان خودرأی و قدرتمند است که نصیحت و فریب در او کارگر نیست. او خود بر دلها مسلط است.
مولانا به مقام والای عشق اشاره میکند:
خامش کن و از دیش مترسان کز باغ خداست این سمن زار
«ساکت شو (خاموش کن) و از این (اوضاع) مترسان!» «زیرا این گلزار سمن (سمنزار) (یعنی این عشق و زیبایی)، از باغ (از منشأ) خداوند است.» این بیت، دعوتی است به سکوت و عدم نگرانی. عاشق به این نتیجه میرسد که این عشق و زیبایی، منشأ الهی دارد و نباید از آن ترسید.
مولانا به استقلال عشق از ظواهر اشاره میکند:
خاموش که بیبهار سبزست بیسبلت مهر جان و آذار
«خاموش باش، زیرا (این عشق) بدون بهار سبز است (همیشه تازه و خرم است)،» «(و) بدون نشان و علامت (سبلت مهر)، جان (انسان) و آزار (رنج) (یعنی همیشه زنده و بینیاز به نشانه و بیتأثیر از آزار است).» این بیت، نشاندهندهی ابدیت و بینیازی عشق الهی از اسباب ظاهری است. این عشق همیشه تازه و زنده است، حتی بدون بهار و بدون نشانهها.
غزل ۱۰۴۹ مولانا، درک عمیقی از پویایی رابطه میان عاشق و معشوق، و در نهایت رسیدن به بصیرتی عرفانی است. مولانا با “صد بار بگفتمت نگهدار / در خشم و ستیزه پا میفشار”، در ابتدا با لحنی نصیحتآمیز، معشوق را از بیمهری و ستیزهجویی برحذر میدارد. او از معشوق میخواهد که “بر چنگ وفا و مهربانی”، “به هنجار” زخمه زند، چرا که “از زخمه سخت بسکلد یار”. عاشق از “خواب غفلت” و “بیداری فتنه” گلایه میکند و خود را “خشک دماغ” از “گفت و تکرار” نصیحتها میبیند.
اما معشوق با “چشم خمار” خود، بر “نصیحت” عاشق “میخندد” و با “تسخر” میگوید: “خوش میگویی بگو دگربار”. او حتی نصیحت عاشق را “طرار” و “پوشیده” میخواند و خود را برتر از پذیرش آن میداند. مولانا معشوق را “استیزه گر” و “لاابالی” میداند و میپرسد که “کی عشوه خورد حریف خون خوار”. این بخش، نشاندهندهی بیاثر بودن نصیحت در برابر عشق رندانه و قدرتمند معشوق است که از قالبهای معمولی پیروی نمیکند.
در نهایت، مولانا به بصیرت عرفانی میرسد و به “خاموش” شدن دعوت میکند، چرا که “از باغ خداست این سمن زار” (عشق). او میگوید “خاموش که بیبهار سبزست / بیسبلت مهر جان و آذار”، که بیانگر ابدی بودن، بینیازی عشق الهی از ظواهر فانی (بهار)، و بیتأثیر بودن آن از رنجها (آذار) و نیاز به نشانهها (سبلت مهر) است. این غزل پیامی از تسلیم عاشق در برابر معشوقی قدرتمند و رها از قید و بندها، و رسیدن به درکی عمیقتر از ماهیت الهی و ابدی عشق را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا