تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1016

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1016

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1016

غزل شماره ۱۰۱۶ دیوان شمس مولانا

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر

باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر
جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر

شمشیرها جوشن شود ویرانه‌ها گلشن شود
چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر

ای قهر بی‌دندان شده وی لطف صد چندان شده
جان و جهان خندان شده چون داد جان‌ها را ظفر

هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا
بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر

نگذاشت شیر بیشه‌ای از هست ما یک ریشه‌ای
الا که نیم اندیشه‌ای در روز و شب هجران شمر

ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مه
کوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر

از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من
کی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر

ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر
والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر

من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش
او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر

آه از دعا بی‌سامعی جرم و گنه بی‌شافعی
درد و الم بی‌نافعی رویم چو زر بی‌سیمبر

کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من
مستطرب و خوش خفته من در سایه‌های آن شجر

تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خود
که گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر

ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا
مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر

توضیح . معنی . تفسیر

غزل شماره ۱۰۱۶ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۱۰۱۶ مولانا، سرشار از مضامین فتح معنوی، تجلیات الهی، و ستایش بی‌حد و حصر معشوق (که می‌تواند خداوند یا شمس تبریزی باشد). مولانا در این غزل، با زبانی عربی و فارسی، به گشوده شدن چشم بصیرت و پیروزی حق بر باطل اشاره می‌کند. او باد صبا را بشارت‌دهنده‌ی مژده‌ی وصال می‌داند و تأثیر یک نظر معشوق را بر جهان و جان بیان می‌کند. غزل به قدرت عشق در تحول قهر به لطف و زنده کردن جان‌ها می‌پردازد و در نهایت، با ستایش بی‌نظیر شمس تبریزی به عنوان گوهر بحر بقا، پایان می‌یابد.

فتح بصیرت و پیروزی حق

مولانا غزل را با بیانی از فتح و گشایش آغاز می‌کند:

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر

«ما (خداوند/حق) چشمان شما را گشودیم (فتحنا عینکم)، پس غیب را با بصیرت ببینید (فاستبصروا الغیب البصر)،» «ما (خداوند/حق) میان شما حکم راندیم (قضینا بینکم)، پس به پیروزمند (المنتصر) بشارت دهید (فاستبشروا).» این بیت، برگرفته از آیه‌ی قرآن (فتحنا لک فتحا مبینا) و اشاره به گشایش بصیرت باطنی برای دیدن غیب و بشارت به پیروزی نهایی حق.

مژده‌ی صبا و جان‌فشانی عاشق

مولانا به باد صبا به عنوان قاصد مژده‌ی وصال اشاره می‌کند:

باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر

«ای باد صبا که خبرهای خوش می‌آوری، مژده‌ای بیاور و دل (عاشق) را ببر (به سوی معشوق)،» «جانم فدای تو باد ای مژده‌دهنده! هر آنچه (از جان و دل) آماده (ماحضر) است، از من بستان (به عنوان فدیه).» این بیت، اظهار اشتیاق شدید عاشق به شنیدن مژده‌ی وصال و آمادگی برای جان‌فشانی در این راه.

تأثیر نظر معشوق بر هستی

مولانا به قدرت دگرگون‌کننده‌ی یک نگاه معشوق اشاره می‌کند:

شمشیرها جوشن شود ویرانه‌ها گلشن شود چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر

«شمشیرها (ابزار جنگ و تخریب) به جوشن (زره محافظ) تبدیل شوند، ویرانه‌ها (محل‌های خرابی) گلشن (باغ و گلستان) شوند،» «چشم جهان (و اهالی آن) روشن شود، فقط کافی است یک نگاه (یک نظر) از تو (ای معشوق) بیاید.» این بیت، بیانگر قدرت بی‌کران و تحول‌آفرین یک نظر معشوق که می‌تواند خصومت را به حمایت، ویرانی را به آبادانی، و جهل را به نور بدل کند.

لطف غالب و شادی جان‌ها

مولانا به تغییر قهر به لطف در حضور معشوق اشاره می‌کند:

ای قهر بی‌دندان شده وی لطف صد چندان شده جان و جهان خندان شده چون داد جان‌ها را ظفر

«ای قهری (که اکنون) بی‌اثر و بی‌زیان (بی‌دندان) شده‌ای، و ای لطفی که صدها برابر (صد چندان) شده‌ای،» «جان و جهان خندان و شادمان شده‌اند، چون (معشوق) جان‌ها را پیروزی (ظفر) عطا کرد.» این بیت، اشاره به غلبه‌ی لطف معشوق بر قهر و اینکه حضور او باعث شادی و رستگاری جان‌هاست.

شرم از خدا برای مدعیان هنر

مولانا به عظمت معشوق و ناچیز بودن مدعیان اشاره می‌کند:

هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر

«هر کس که تو را (ای ضیا: ای نور/ای شمس) و آن حضرت با عظمت (با کبریا) را دید،» «باید او را از خدا شرم باد، اگر (بعد از دیدن تو) از هنر (و توانایی‌های خود) بلافد و لاف‌زنی کند.» این بیت، بیانگر عظمت بی‌نظیر معشوق (شمس/خداوند) است که هر کس او را ببیند، از هرگونه ادعا و لاف‌زنی از خود شرمنده می‌شود.

بی‌بنیادی هستی در هجران

مولانا به ویرانگری هجران اشاره می‌کند:

نگذاشت شیر بیشه‌ای از هست ما یک ریشه‌ای الا که نیم اندیشه‌ای در روز و شب هجران شمر

«شیر بیشه‌ی (عشق/فراق) از هستی ما حتی یک ریشه هم باقی نگذاشت،» «مگر یک نیم اندیشه و تأمل (نیم اندیشه‌ای) که در روز و شب هجران (و فراق) به آن فکر کنیم (و آن را شمرده‌ایم).» این بیت، بیانگر شدت ویرانگری هجران معشوق است که هستی عاشق را به کلی از بین می‌برد و تنها اندیشه‌ای از آن باقی می‌گذارد.

عظمت شه و بصیرت کور

مولانا به زیبایی بی‌نظیر معشوق و تأثیر آن بر بینایان و نابینایان اشاره می‌کند:

ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مه کوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر

«ای آفرین بر چهره‌ی پادشاه (شه: معشوق) که از (دیدن) او روی ماه (زیبا) نیز خجل و شرمنده شد،» «کوران (از لحاظ بصیرت) با دیده‌ی (ظاهری خود) گفتند: “چه!” (اظهار تعجب از زیبایی او)، و گوش‌های کر (از لحاظ شنیدن حقایق) لطف او را شنیدند (و درک کردند).» این بیت، بیانگر زیبایی خیره‌کننده‌ی معشوق است که حتی ماه را نیز شرمنده می‌کند. همچنین، به قدرت تأثیر معشوق اشاره دارد که حتی کوردلان را متوجه می‌کند و گوش‌های کر را به شنیدن وا می‌دارد.

سیری‌ناپذیری جان از عشق

مولانا به عطش ابدی جان برای عشق اشاره می‌کند:

از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من کی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر

«از عشق آن پادشاه من (سلطان من) و آن دارو و درمان من،» «کی جان من سیر خواهد شد؟ در جان من (نسبت به عشق) اشتهای سیری‌ناپذیر گاو (جوع البقر: گاو هر چه می‌خورد سیر نمی‌شود) وجود دارد.» این بیت، بیانگر عطش بی‌پایان و سیری‌ناپذیری جان عاشق از عشق معشوق است.

پایداری روح در سختی‌ها

مولانا به وفاداری روح در عشق اشاره می‌کند:

ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر

«اگر زندگی (عیش) از من دوری کرده (هجر) و عقلم از بی‌خوابی (سهر) مختل شده است،» «به خدا سوگند (والله) روحم (روحی) فرار نکرد (ما نفر) و به خدا سوگند روحم کفران نورزید (ما کفر).» این بیت، بیانگر پایداری و وفاداری روح عاشق به معشوق، حتی در اوج سختی‌ها و بی‌خوابی‌ها و آشفتگی‌ها.

جمال معشوق و حیرت عاشق

مولانا به زیبایی بی‌نظیر معشوق و حالت عاشق اشاره می‌کند:

من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر

«(در برابر معشوق) من (مانند) ابرویش هستم، او (مانند) ماه (در زیبایی) است، او (مانند) روز (روشن) است و من (مانند) شب او (تاریک و محو)،» «او (به مثابه) جان است و من (به مثابه) قالب (جسم) او؛ (من) از آن خوبی و شکوه (فر) حیرانم.» این بیت، بیانگر عظمت بی‌نظیر معشوق و محو شدن عاشق در برابر او است.

بی‌پناهی در غیبت معشوق

مولانا به تنهایی و درد در فراق اشاره می‌کند:

آه از دعا بی‌سامعی جرم و گنه بی‌شافعی درد و الم بی‌نافعی رویم چو زر بی‌سیمبر

«آه از دعایی که شنونده‌ای (سامعی) ندارد! و گناهانی که شفاعت‌کننده‌ای (شافعی) ندارند!» «درد و رنجی که سودی‌بخش (نافعی) ندارد! و چهره‌ای (رویم) که مانند طلا (زر) بی‌ارزش شده و سیمایی (سیمبر) ندارد (و زرد و بی‌فروغ گشته).» این بیت، بیانگر حال ناامیدی و بی‌‌پناهی عاشق در فراق معشوق و آرزوی حضور او برای حل مشکلات.

آرزوی وصال و آرامش

مولانا به آرزوی وصال و آرامش ابدی اشاره می‌کند:

کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من مستطرب و خوش خفته من در سایه‌های آن شجر

«کی خواهد بود آن روزی که (راز) سفته (مروارید) در (معشوق) را ببینم (و به وصال برسم)، و من (از سر شکر) “الحمدلله” بگویم،» «(و) شاد و بی‌قرار (مستطرب) و خوشحال (خوش) بخوابم، در سایه‌های آن درخت (شجر: کنایه از معشوق/لطف او).» این بیت، بیانگر اوج آرزوی وصال عاشق و رسیدن به آرامش و شکرگزاری پس از آن.

درد هجران و درمان وصال

مولانا به درد هجران و اشتیاق دیدار اشاره می‌کند:

تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خود که گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر

«تا جانان خود (معشوق) را ببینم، من به دنبال درمان (درد) خود می‌گردم،» «(تا) به او هجران خود را بگویم و خون جگر (ناشی از فراق) خود را به او نشان دهم.» این بیت، بیانگر بی‌قراری عاشق برای دیدار معشوق تا درد هجران خود را به او بگوید و از او چاره‌جویی کند.

گوهر بحر بقا و شمس تبریزی

مولانا غزل را با اشاره به شمس تبریزی به پایان می‌رساند:

ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر

«ای گوهر (نهایت گرانبهایی) دریای بقا (حیات ابدی)، (که) رویت (لقا) در عین حق بودن، بسیار پنهان است (بس پنهان)،» «(تو همان) مخدوم شمس‌الدین (تبریزی) هستی که شهر تبریز به خاطر او مشهور و معروف است (مشتهر).» این بیت، ارجاع مستقیم به شمس تبریزی و معرفی او به عنوان “گوهر بحر بقا” که ذاتش پنهان، اما حضورش مشهور است.

نکات مهم

  • گشایش بصیرت و پیروزی الهی: خداوند بصیرت را می‌بخشد و حق را پیروز می‌کند.
  • اشتیاق وصال و جان‌فشانی: آمادگی عاشق برای فداکاری در راه شنیدن مژده‌ی معشوق.
  • قدرت تحول‌آفرین نگاه معشوق: یک نگاه او می‌تواند شمشیر را به جوشن و ویرانه را به گلستان تبدیل کند.
  • غلبه‌ی لطف بر قهر: حضور معشوق باعث شادی و ظفر جان‌هاست.
  • عظمت بی‌نظیر معشوق: هرگونه لاف‌زنی در حضور او شرمندگی می‌آورد.
  • ویرانگری هجران: فراق معشوق هستی عاشق را نیست می‌کند.
  • تأثیر معشوق بر همه: حتی کوران و کران نیز جمال و لطف او را درک می‌کنند.
  • سیری‌ناپذیری جان از عشق: عطش ابدی جان برای معشوق.
  • وفاداری روح در سختی‌ها: پایداری روح در عشق حتی در اوج پریشانی.
  • محو شدن عاشق در معشوق: عظمت معشوق و ناچیز بودن عاشق در برابر او.
  • بی‌پناهی در فراق: درد و رنج عاشق در غیاب معشوق.
  • آرزوی وصال و آرامش ابدی: چشم‌داشت عاشق به رسیدن به آرامش در سایه‌ی معشوق.
  • شمس تبریزی، گوهر بحر بقا: معرفی شمس به عنوان تجلی این معشوق پنهان.

نتیجه‌گیری نهایی

غزل ۱۰۱۶ مولانا، بیانی غنی و پرشور از تجلیات الهی و ستایش بی‌کران معشوق است که با وعده‌ی “انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر” آغاز می‌شود. این گشایش بصیرت و بشارت “بالمنتصر” (پیروزمند)، نویدی است برای عارف که چشم دلش به حقایق غیب باز خواهد شد. مولانا با مخاطب قرار دادن “باد صبا” به عنوان قاصد مژده‌ی وصال، نهایت اشتیاق خود را برای دیدار معشوق نشان می‌دهد و حاضر است “جانم ماحضر” را فدای این مژده‌دهنده کند.

قدرت دگرگون‌کننده‌ی “یک نظر” معشوق، در تبدیل “شمشیرها” به “جوشن” و “ویرانه‌ها” به “گلشن” به اوج می‌رسد، که نمادی از تحول قهر به لطف و تخریب به آبادانی است. این لطف “صد چندان” شده، حتی “قهر” را نیز “بی‌دندان” می‌کند و باعث “خندان شدن جان و جهان” می‌شود. مولانا عظمت معشوق (ای ضیا و حضرت با کبریا) را چنان عظیم می‌داند که هر کس او را ببیند، از هرگونه “لاف‌زدن از هنر” خود “شرم از خدا” پیدا می‌کند.

دردهای “هجران” که “از هست ما یک ریشه‌ای نگذاشت”، در مقابل وفاداری “روح” که “ما نفر و ما کفر”، تضادی زیبا از رنج و پایداری در راه عشق را نشان می‌دهد. مولانا عطش جان خود را برای عشق “جوع البقر” می‌نامد و زیبایی معشوق را چنان وصف می‌کند که “روی مه” از او “خجل” می‌شود و حتی “کوران” و “گوش‌های کر” نیز لطفش را درک می‌کنند. غزل با آه از بی‌سامعی دعا و بی‌شافعی گناه در فراق، به آرزوی دیرینه‌ی وصال و “خوش خفته” شدن در “سایه‌های آن شجر” (معشوق) می‌رسد. در نهایت، مولانا با معرفی “مخدوم شمس‌الدین” از “تبریز” به عنوان “گوهر بحر بقا” و “پنهان‌لقا”، غزل را به اوج عرفانی خود می‌رساند و معشوق ازلی را در قالب شمس تبریزی متجلی می‌سازد. این غزل پیامی جامع از فنا و بقا در عشق، قدرت تحول‌بخش معشوق، و تجلیات بی‌نظیر او در عالم و جان را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: