تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 996 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 996 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 996 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۹۹۶ دیوان شمس مولانا در سوگ سنایی

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

کاه نبود او که به بادی پرید
آب نبود او که به سرما فسرد

شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فشرد

گنج زری بود در این خاکدان
کو دو جهان را بجوی می‌شمرد

قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان خرد سوی سماوات برد

جان دوم را که ندانند خلق
مغلطه گوییم به جانان سپرد

صاف درآمیخت به دردی می
بر سر خم رفت جدا شد ز درد

در سفر افتند به هم ای عزیز
مرغزی و رازی و رومی و کرد

خانه خود بازرود هر یکی
اطلس کی باشد همتای برد

خامش کن چون نقط ایرا ملک
نام تو از دفتر گفتن سترد

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۹۹۶ دیوان شمس مولانا در سوگ سنایی

مقدمه

غزل ۹۹۶ مولانا، مرثیه‌ای پرشور و عمیق در رثای خواجه سنایی غزنوی، شاعر و عارف بزرگ پیش از مولاناست. مولانا در این غزل، با نفی فنای حقیقی سنایی، او را گوهری جاودان و فراتر از مرگ جسمانی می‌خواند. او با تشبیهات زیبا، ناچیزی عناصر فانی را در برابر عظمت وجود سنایی برجسته می‌کند و به وصال روح او با مبدأ هستی اشاره می‌ورزد. مولانا در نهایت، به جدایی روح‌های والا از اهل دنیا و مقام بی‌همتای سنایی اشاره می‌کند.

مرگ سنایی، حادثه‌ای عظیم

مولانا غزل را با رد کردن سادگی مرگ سنایی آغاز می‌کند:

گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

«کسی گفت که خواجه سنایی (شاعر و عارف بزرگ) از دنیا رفت،» «(اما باید دانست که) مرگ چنین بزرگی (خواجه)، کار کوچک و ناچیزی نیست (بلکه حادثه‌ای عظیم است).» این بیت، نشان‌دهنده‌ی عظمت مقام سنایی و اهمیت فقدان او.

سنایی، فراتر از فناپذیری‌ها

مولانا با تمثیل‌های مختلف، فناپذیری عناصر دنیوی را در برابر جاودانگی سنایی قرار می‌دهد:

کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد

«او (سنایی) کاه (بی‌ارزش و سبک) نبود که با وزیدن بادی (ناچیز) از بین برود (و محو شود)،» «(او) آب نبود که با سرمای (اندک) منجمد و از بین برود.» این بیت، بیانگر پایداری و ثبات وجود سنایی که با حوادث کوچک و ناچیز از بین نمی‌رود.

شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد

«(او) شانه (شیشه‌ای یا ضعیف) نبود که با (گرفتار شدن در) یک تار مویی (چیزی ناچیز) بشکند،» «(او) دانه (گیاهی) نبود که زمین او را فشار دهد (و زیر خاک نابود کند).» این بیت، تأکید بر استحکام و قوت وجود سنایی که تحت تأثیر عوامل بیرونی خرد و نابود نمی‌شود.

سنایی، گنج زر و روحی بلند

مولانا به ارزش وجودی و رفعت مقام سنایی اشاره می‌کند:

گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را بجوی می‌شمرد

«(او) گنجی از زر (گوهری گرانبها) بود در این خاکدان (دنیای مادی)،» «که هر دو جهان (دنیا و آخرت) را به اندازه‌ی یک جو (ناچیز) می‌شمرد (و برای آن ارزشی قائل نبود).» این بیت، بیانگر ارزش بی‌نهایت سنایی در برابر ناچیزی جهان در نظر او.

قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سماوات برد

«(جسم او) قالب خاکی (بدن مادی) را به سوی خاک (زمین) انداخت (و رها کرد)،» «(اما) جان خرد (روح عاقل و الهی او) به سوی آسمان‌ها (سماوات) پرواز کرد و رفت.» این بیت، تأکید بر جدایی روح از جسم و بازگشت جان والا به مبدأ خود.

جان دوم و وصال به جانان

مولانا به “جان دوم” و حقیقت وصال اشاره می‌کند:

جان دوم را که ندانند خلق مغلطه گوییم به جانان سپرد

«جان دوم (حقیقت باطنی و روح قدسی انسان کامل که عموم مردم آن را نمی‌شناسند) را،» «(به ظاهر) مغلطه گوییم که به جانان (معشوق ازلی، خداوند) سپرد (در حالی که این تسلیم، عین وصال است).» این بیت، اشاره به حقیقت فنای فی‌الله که برای عامه مردم قابل درک نیست و ظاهری فریبنده دارد، اما در واقع وصال به حق است. “جان دوم” می‌تواند اشاره به روح لطیف و قدسی باشد که فراتر از جان حیوانی است.

صاف و درد، مرغزی و رازی

مولانا به جدایی حق از باطل و تمایز افراد اشاره می‌کند:

صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد

«(جان سنایی) همچون صافی (خالص) شراب (معرفت) بود که با دُرد (رسوب و ناخالصی) آمیخته بود،» «(اکنون که مرگ رسید) بر سر خم (دنیا) رفت (و بالا آمد) و از دُرد (ناخالصی‌ها و تعلقات جسمانی) جدا شد.» این بیت، تشبیه روح سنایی به صافی شراب که با مرگ از ناخالصی‌های مادی جدا شده و به اصل خود بازگشته است.

در سفر افتند به هم ای عزیز مرغزی و رازی و رومی و کرد

«ای عزیز! در سفر (زندگی دنیا) همه (مردم از قومیت‌ها و فرهنگ‌های مختلف)،» «مانند مرغزی (اهل مرو)، رازی (اهل ری)، رومی (اهل روم)، و کرد (اهل کردستان) با هم (در یک کاروان) جمع می‌شوند.» این بیت، اشاره به اجتماع ظاهری انسان‌ها در دنیا با وجود تفاوت‌هایشان.

خانه خود بازرود هر یکی اطلس کی باشد همتای برد

«(اما در پایان سفر زندگی) هر یکی (از این‌ها) به خانه‌ی خود (مقام اصلی و شایسته‌ی خود) بازمی‌گردد،» «(زیرا) پارچه‌ی اطلس (گرانبها) هرگز همتای برد (پارچه‌ی خشن و ارزان) نیست (و هر کس به اصل خود بازمی‌گردد).» این بیت، تأکید بر جدایی نهایی اهل حق از اهل باطل و بازگشت هرکس به جایگاه حقیقی خود.

خاموشی و مقام سنایی

مولانا غزل را با اشاره به خاموشی و مقام سنایی به پایان می‌برد:

خامش کن چون نقط ایرا ملک نام تو از دفتر گفتن سترد

«(ای زبان من!) مانند نقطه، خاموش شو، زیرا (سخن گفتن در این باره بی‌فایده است و) پادشاه (خداوند یا شمس تبریزی)،» «نام تو را (ای سنایی، یا ای مخاطب) از دفتر گفتن (دفتر تکلم و بیان دنیوی) پاک کرده (و به جایگاه بالاتر منتقل کرده است).» این بیت، اشاره به مقام سنایی که دیگر نیازی به سخن گفتن و بیان دنیوی ندارد، زیرا به عالم بالا پیوسته است.

نکات مهم

  • عظمت سنایی: مرگ او حادثه‌ای بزرگ و فراتر از مرگ عادی است.
  • جاودانگی سنایی: او فناپذیر نیست و از جنس کاه، آب، شانه یا دانه نیست.
  • ارزش حقیقی سنایی: او گنجی گرانبهاست که دنیا در نظرش بی‌ارزش است.
  • فنای جسم و بقای روح: روح او به عالم بالا بازگشت.
  • حقیقت “جان دوم”: اشاره به روح قدسی که فنای آن در حق عین وصال است.
  • جدایی صاف از درد: مرگ موجب جدایی روح خالص از تعلقات جسمانی می‌شود.
  • تفاوت اهل حق و باطل: در پایان سفر زندگی، هر کس به جایگاه حقیقی خود بازمی‌گردد.
  • خاموشی در برابر عظمت: سخن گفتن در وصف او بی‌فایده است، زیرا به مقامی فراتر از بیان رسیده است.

نتیجه‌گیری

غزل ۹۹۶ مولانا، مرثیه‌ای باشکوه و عارفانه در رثای خواجه سنایی غزنوی است که نه تنها سوگنامه‌ای برای یک فرد، بلکه تبیینی از مفهوم مرگ برای عارفان و پیوستن به حقیقت مطلق است. مولانا در آغاز، با تأکید بر اینکه “مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد”، عظمت مقام سنایی را یادآور می‌شود. او با استفاده از تمثیل‌های متعدد (“کاه”، “آب”، “شانه”، “دانه”) به فناپذیری عناصر دنیوی اشاره می‌کند و سنایی را فراتر از این فناپذیری‌ها می‌داند، که نشان می‌دهد او موجودی از جنس دیگر و باطنی پایدار داشته است.

مولانا سنایی را “گنج زری در این خاکدان” می‌خواند که “دو جهان را بجوی می‌شمرد”، که بیانگر ارزش بی‌نهایت و بی‌اعتنایی او به دنیا و آخرت است. او سپس با ظرافت عارفانه، به جدایی “قالب خاکی” از “جان خرد” و پرواز جان به “سماوات” اشاره می‌کند. بیت “جان دوم را که ندانند خلق / مغلطه گوییم به جانان سپرد” از مهم‌ترین ابیات غزل است که به حقیقت فنای فی‌الله اشاره دارد، جایی که روح قدسی عارف به حق می‌پیوندد، هرچند که برای عوام این حقیقت درک‌ناپذیر است. مولانا تجربه مرگ را به “صافی” شراب تشبیه می‌کند که از “دردی” جدا می‌شود و همچنین به جدایی نهایی “مرغزی و رازی و رومی و کرد” (انسان‌ها با تفاوت‌های ظاهری) در پایان سفر زندگی، اشاره می‌کند تا “اطلس” از “برد” جدا شده و هر کس به جایگاه حقیقی خود بازگردد. در نهایت، مولانا با فرمان “خامش کن چون نقط”، به پایان سخن اشاره می‌کند و می‌فرماید که “ملک نام تو را از دفتر گفتن سترد”، که نشان‌دهنده رسیدن سنایی به مقامی است که فراتر از هر بیان و کلامی است. این غزل پیامی عمیق از بقای روح پس از مرگ جسم، فنا در حق، و جایگاه والای عارفان کامل را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: