مطالب پیشنهادی![]()
دل من که باشد که تو را نباشد
تن من کی باشد که فنا نباشد
فلکش گرفتم چو مهش گرفتم
چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
به درون جنت به میان نعمت
چه شکنجه باشد چو لقا نباشد
چو تو عذر خواهی گنه و جفا را
چه کند جفاها که وفا نباشد
چو خطا تو گیری به عتاب کردن
چه کند دل و جان که خطا نباشد
دو هزار دفتر چو به درس گویم
نه فسرده باشم چو صفا نباشد
سمنی نخندد شجری نرقصد
چمنی نبوید چو صبا نباشد
تو به فقر اگر چه که برهنه گردی
چه غمست مه را که قبا نباشد
چه عجب که جاهل ز دلست غافل
ملکی و شاهی همه را نباشد
همه مجرمان را کرمش بخواند
چو به توبه آیند و دغا نباشد
بگداز جان را مه آسمان را
به خدا که چیزی چو خدا نباشد
چه کنی سری را که فنا بکوبد
چه کنی زری را که تو را نباشد
همه روز گویی چو گلست یارم
چه کنی گلی را که بقا نباشد
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
چه خوشست شبها ز مهی که آن مه
همه روی باشد که قفا نباشد
چه خوشست شاهی که غلام او شد
چه خوشست یاری که جدا نباشد
تو خمش کن ای تن که دلم بگوید
که حدیث دل را من و ما نباشد
غزل ۹۶۳ مولانا، بیانگر بیاهمیتی هر آنچه جز حقیقت الهی و معشوق ازلی است. مولانا در این غزل، با تأکید بر فناپذیری جسم و بیاثر بودن هر پدیدهای بدون نور و حضور حق، به عظمت وصال الهی و بیارزشی هر لذتی بدون آن اشاره میکند. او با تمثیلات زیبا، ضرورت وجود صفا و صبا (نور و نسیم الهی) برای حیات و حرکت را بیان میکند و در نهایت، به لزوم رهایی از من و ما برای درک حدیث دل دعوت میکند.
مولانا غزل را با سؤالی دربارهی ماهیت دل و تن آغاز میکند:
دل من که باشد که تو را نباشد تن من کی باشد که فنا نباشد
«دل من (چه ارزشی دارد و) کیست که از آن تو (معشوق) نباشد؟ (یعنی دل من کاملاً از آن توست).» «تن من (چه فایدهای دارد و) کیست که فناپذیر نباشد؟ (یعنی تن من قطعاً فانی است).» این بیت، بیانگر وابستگی کامل دل به معشوق و فناپذیری تن؛ دل تنها با او معنا مییابد و تن فانی است.
فلکش گرفتم چو مهش گرفتم چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
«(حتی اگر) فلک (آسمان) را به دست بگیرم و ماه را نیز به دست بگیرم،» «هر دو چه ارزشی دارند اگر نوری (ضیا) از تو (معشوق) نباشد؟ (یعنی تمام هستی بدون نور تو بیفروغ است).» این بیت، تأکید بر این نکته که تمام عالم هستی بدون نور الهی بیارزش است.
به درون جنت به میان نعمت چه شکنجه باشد چو لقا نباشد
«درون بهشت (جنت) و در میان نعمتها (ی فراوان)،» «چه شکنجهای (سخت و عذابآوری) خواهد بود اگر دیدار تو (لقا) نباشد؟» این بیت، بیانگر بیارزشی بهشت و نعمتهای آن بدون وصال معشوق.
مولانا به نقش معشوق در بخشش و هدایت اشاره میکند:
چو تو عذر خواهی گنه و جفا را چه کند جفاها که وفا نباشد
«چون تو (معشوق/حق) عذر گناه و جفاها را (از بندگان) میپذیری،» «(پس) جفاهایی که وفا (و امید به بخشش) در آن نباشد (و بندهای که وفایی ندارد)، چه کند؟ (یعنی هیچ کاری نمیتواند بکند و از رحمت تو دور میماند).» این بیت، تأکید بر رحمت و بخشندگی حق و لزوم وفاداری بنده.
چو خطا تو گیری به عتاب کردن چه کند دل و جان که خطا نباشد
«چون تو (معشوق/حق) خطا را (از بندگان) با عتاب (توبیخ) میگیری،» «دل و جان (بندگان) چه کنند که خطایی نداشته باشند؟ (یعنی همه خطا میکنند و نیازمند بخششاند).» این بیت، بیانگر سرشت خطاپوش انسان و نیاز دائمی به عتاب و بخشش الهی.
مولانا به بیفروغی و بینشاطی هر چیزی بدون حضور معشوق اشاره میکند:
دو هزار دفتر چو به درس گویم نه فسرده باشم چو صفا نباشد
«اگر دو هزار دفتر (علم و دانش) را به درس بگویم (و تدریس کنم)،» «کسل و بیحوصله (فسرده) خواهم بود اگر صفایی (نور و حضور معشوق) نباشد.» این بیت، تأکید بر بیروح بودن علم و دانش بدون حضور و صفا (لطف) معشوق.
سمنی نخندد شجری نرقصد چمنی نبوید چو صبا نباشد
«گل یاسمن نمیخندد، درختی نمیرقصد،» «چمنی عطر نمیدهد اگر باد صبا (نسیم الهی) نباشد.» این بیت، بیانگر وابستگی تمام جلوههای هستی به نسیم و حضور الهی (صبا).
تو به فقر اگر چه که برهنه گردی چه غمست مه را که قبا نباشد
«تو اگرچه در فقر (معنوی یا ظاهری) برهنه و بیچیز شوی،» «چه غمی است برای ماه (که خود منبع نور است) اگر قبایی (پوشش ظاهری) نداشته باشد؟ (یعنی فقر ظاهری در برابر غنای درونی بیاهمیت است).» این بیت، تأکید بر بیاهمیت بودن ظواهر در برابر حقیقت درونی و غنای معنوی.
مولانا به غفلت جاهل و کرم بیحد خداوند اشاره میکند:
چه عجب که جاهل ز دلست غافل ملکی و شاهی همه را نباشد
«چه جای تعجب است که جاهل از (حقیقت) دل خود غافل است،» «(زیرا) پادشاهی (معنوی) و سروری (حقیقی) نصیب همه (جاهلان) نمیشود.» این بیت، بیانگر عدم درک جاهل از حقیقت دل و مقام معنوی.
همه مجرمان را کرمش بخواند چو به توبه آیند و دغا نباشد
«کرم و بخشش او (خداوند) تمامی مجرمان را میخواند،» «هنگامی که با توبه (حقیقی) و بدون فریب (دغا) بیایند.» این بیت، تأکید بر لطف و کرم بیحد خداوند در پذیرش توبه گناهکاران در صورت صداقت.
بگداز جان را مه آسمان را به خدا که چیزی چو خدا نباشد
«جان را و ماه آسمان را (هر آنچه در هستی است) بگداز (و فانی کن)،» «به خدا سوگند که چیزی مانند خدا (در عظمت و بیهمتایی) نیست.» این بیت، تأکید بر بیهمتایی و عظمت مطلق خداوند و فنای هر چیز در برابر او.
مولانا به فناپذیری و نقش بلا در کمال عاشق اشاره میکند:
چه کنی سری را که فنا بکوبد چه کنی زری را که تو را نباشد
«با سری (وجود فانی) که مرگ (فنا) آن را میکوبد (و از بین میبرد) چه میکنی؟» «با زر و مالی که از آن تو نباشد (و فانی شود) چه میکنی؟» این بیت، نکوهش دلبستگی به امور فانی و ناپایدار.
همه روز گویی چو گلست یارم چه کنی گلی را که بقا نباشد
«تمام روز میگویی که یارم مانند گل است،» «چه میکنی با گلی که بقا (ماندگاری) ندارد؟ (یعنی معشوق حقیقی نباید فانی باشد).» این بیت، تأکید بر ضرورت بقای معشوق حقیقی در برابر معشوقهای فانی و ظاهری.
مگریز ای جان ز بلای جانان که تو خام مانی چو بلا نباشد
«ای جان! از بلایا و آزمایشهای جانان (معشوق) فرار نکن،» «زیرا تو خام (ناپخته) میمانی اگر بلایی (آزمایش و سختی) نباشد.» این بیت، تأکید بر نقش بلا و سختی در مسیر عشق برای پخته شدن و کمال عاشق.
مولانا به زیبایی وصال و لزوم فنای خودی اشاره میکند:
چه خوشست شبها ز مهی که آن مه همه روی باشد که قفا نباشد
«چه شبهای خوشی است (شبهای وصال) از (دیدار) ماهی (معشوق) که آن ماه،» «همهاش روی (جلوه و حضور) باشد و پشت (غیبت و پنهانی) نباشد.» این بیت، بیانگر لذت وصال دائمی معشوق که همواره حضور دارد.
چه خوشست شاهی که غلام او شد چه خوشست یاری که جدا نباشد
«چه خوش است پادشاهی که غلام او (معشوق) شد،» «چه خوش است یاری (معشوقی) که هرگز جدا نشود (و وصالش دائمی باشد).» این بیت، بیانگر سعادت غلامی معشوق و پایداری وصال با او.
تو خمش کن ای تن که دلم بگوید که حدیث دل را من و ما نباشد
«ای تن! تو خاموش شو، تا دل من سخن بگوید،» «زیرا سخن دل (و حدیث عشق) جایی برای “من” و “ما” (خودیت و انانیت) ندارد.» این بیت، دعوت به خاموشی جسم و نفس تا دل (که جایگاه عشق است) سخن بگوید و رهایی از خودیت.
غزل ۹۶۳ مولانا، بیانی عمیق از ماهیت فانی هر آنچه جز حقیقت الهی است و تأکید بر والایی بینهایت معشوق حقیقی. مولانا با طرح سؤالاتی که به بیارزشی دل، تن، فلک، ماه، و حتی بهشت و نعمتهای آن بدون حضور و نور الهی اشاره دارد، جوهر اصلی کمال را در وصال و لطف حق میداند. او با تمثیلات زیبا، ضرورت وجود “صبا” (نسیم الهی) برای شکوفایی هستی را بیان میکند و بیروح بودن علم بدون “صفا” (نور معشوق) را گوشزد میکند.
مولانا با اشاره به کرم بیحد خداوند در پذیرش توبه، به تأکید بر بیهمتایی خدا و لزوم فنای هر چیز در برابر او میپردازد. او با نکوهش دلبستگی به امور فانی و تأکید بر نقش بلا در پخته شدن عاشق، راه رسیدن به کمال را پر از آزمونها میداند. در نهایت، مولانا با تصویر زیبایی از “شبهای وصال” با “ماهی که همه روی باشد و قفا نباشد”، به لذت حضور دائمی معشوق اشاره میکند و با دعوت به “خاموشی تن” و رهایی از “من و ما”، بر این حقیقت تأکید میورزد که حدیث دل (و عشق حقیقی) فراتر از خودیتهاست. این غزل پیامی از تسلیم کامل در برابر حق، رهایی از تعلقات فانی، و لزوم فنای خودی برای رسیدن به عشق جاودان را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر