تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 936 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 936 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 936 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۹۳۶ دیوان شمس مولانا

مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
مرا جمال تو باید قمر چه سود کند

چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب
چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند

مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم
مرا میان تو باید کمر چه سود کند

چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار
چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند

چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور
چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند

لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود
پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند

شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی
دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند

شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند
چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند

چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود
چو دل دلی ننماید جگر چه سود کند

چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سود
بصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند

مرا به جز نظر تو نبود و نیست هنر
عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند

جهان مثال درختست برگ و میوه ز توست
چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند

گذر کن از بشریت فرشته باش دلا
فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند

خبر چو محرم او نیست بی‌خبر شو و مست
چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند

ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافت
وجود تیره او را دگر چه سود کند

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۹۳۶ دیوان شمس مولانا

 

مقدمه

غزل ۹۳۶ مولانا، بیانی شورانگیز از محوریت و ضرورت وجود معشوق (حق تعالی یا پیر کامل) در تمامی ابعاد هستی و زندگی عاشق است. مولانا در این غزل، با استفاده از آرایه‌ی تکرار “چه سود کند”، بر بی‌ارزشی هر چیز بدون حضور و لطف معشوق تأکید می‌کند. این غزل ستایش‌نامه‌ای برای معشوق حقیقی است که حیات، معنا، و هر آنچه هست را از او می‌گیرد.

 

بی‌معنایی همه چیز بدون معشوق

 

مولانا غزل را با بیان بی‌ارزشی مادیات و ظواهر بدون حضور معشوق آغاز می‌کند:

مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند مرا جمال تو باید قمر چه سود کند

«من (تنها) عقیق (لب لعل) تو را می‌خواهم، شکر (شیرینی‌های مادی) چه سودی دارد (بدون تو)؟» «من (فقط) جمال تو را می‌خواهم، ماه (قمر) چه سودی دارد (زیبایی ماه در برابر تو بی‌ارزش است)؟» این بیت، تأکید بر برتری معشوق حقیقی بر تمامی زیبایی‌ها و لذت‌های مادی.

چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند

«هنگامی که (کسی) مست چشم تو نباشد، شراب (معمولی) را چه لذتی است؟» «هنگامی که تو همراهم نباشی، سفر کردن چه سودی دارد؟» این بیت، بیانگر این که لذت حقیقی از مستی عشق معشوق است و بی‌او هر حرکت و عملی بی‌معناست.

مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم مرا میان تو باید کمر چه سود کند

«من (تنها) بخشش (زکات) تو را می‌خواهم، خزینه‌ی مال را چه کنم (بدون تو بی‌ارزش است)؟» «من (فقط) میان (کمر) تو را (آغوش) می‌خواهم، کمر (کمربند یا قدرت ظاهری) چه سودی دارد؟» این بیت، تأکید بر طلب فیض و وصل از معشوق به جای هر گونه ثروت و قدرت ظاهری.

 

معشوق، محور حیات و معاد

 

مولانا به نقش معشوق در حیات و حتی معاد اشاره می‌کند:

چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند

«هنگامی که تو یوسف من نباشی (کسی که تمام آرزو و مقصودم اوست)، مرا به (سرزمین) مصر چه کاری است (مصر بدون یوسف بی‌ارزش است)؟» «هنگامی که سایه‌ی سلطان (عدل و قدرت الهی) از صحنه‌ی محشر (حشر) رخت بربندد، محشر چه سودی دارد (و نظم آن چگونه برقرار خواهد بود)؟» این بیت، بیانگر مرکزیت معشوق در تمامی ابعاد زندگی و جهان؛ بدون او همه چیز بی‌معناست.

چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند

«هنگامی که تو آفتاب (منبع نور حقیقی) نباشی، از آفتاب (ظاهری) چه نوری (متقاعدکننده) می‌تابد؟» «هنگامی که تو منظر (دیدنی‌ترین و زیباترین) من نباشی، نگاه کردن (نظر) چه سودی دارد؟» این بیت، تأکید بر معشوق به عنوان منبع اصلی نور و زیبایی؛ بدون او هیچ نوری حقیقی و هیچ دیدنی ارزشمند نیست.

لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند

«هنگامی که دیدار (لقا) تو نباشد، باقی ماندن عمر (بقای عمر) چه سودی دارد؟» «هنگامی که پناه تو نباشد، سپر (ابزار دفاع) چه سودی دارد؟» این بیت، بیانگر بی‌ارزشی حیات و محافظت بدون حضور و پناه معشوق.

 

شب وصال و بی‌ارزشی سحر بدون سحور معشوق

 

مولانا به اهمیت لحظات خاص و نقش معشوق در آن‌ها اشاره می‌کند:

شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند

«شب من (در فراق تو) مانند روز قیامت دراز شده است، اما (حتی اگر سحر شود)،» «دل من (تنها) سحور (غذای سحری) تو را می‌خواهد، سحر (بدون تو و بدون فیض تو) چه سودی دارد؟» این بیت، بیانگر اشتیاق شدید عاشق به فیض معشوق؛ حتی آمدن سحر نیز بدون حضور معشوق بی‌معناست.

شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند

«شبی که ماه (نماد معشوق) نباشد، ستارگان (نماد نورهای کم‌فروغ) چه نوری از خود نشان می‌دهند (بی‌اثرند)؟» «هنگامی که مرغ را (برای پرواز) سر دو بال نباشد، (حتی) دو پر (کوچک) چه سودی دارد (بی‌کاربرد است)؟» این بیت، تأکید بر نقش محوری معشوق به عنوان منبع اصلی نور و حرکت؛ بدون او، ابزارهای کوچک‌تر بی‌اثرند.

 

بی‌فایده بودن ابزار بدون روح و قدرت

 

مولانا به بی‌فایده بودن ابزار و اعضا بدون روح و قدرت باطنی اشاره می‌کند:

چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود چو دل دلی ننماید جگر چه سود کند

«هنگامی که قدرت (زور) و شجاعت (زهره) نباشد، سلاح و اسب (ابزار جنگ) چه سودی دارند؟» «هنگامی که دل، دلاوری (دلی) از خود نشان ندهد، جگر (شجاعت و دلیری) چه سودی دارد؟» این بیت، بیانگر لزوم وجود قدرت و شجاعت درونی؛ ابزارهای بیرونی بدون نیروی باطنی بی‌فایده‌اند.

چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سود بصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند

«هنگامی که تو روح من نباشی، از روح (باطن) بوی (ریح) چه سودی می‌رسد (بی‌خاصیت است)؟» «هنگامی که تو بصیرت (بینش درونی) به من نبخشی، بینایی (بصر) چه سودی دارد (کور است)؟» این بیت، تأکید بر معشوق به عنوان روح حقیقی هستی و منبع بصیرت؛ بدون او، حتی روح و چشم نیز بی‌خاصیت می‌شوند.

 

هنر و وجود جهان، وابسته به عنایت معشوق

 

مولانا به وابستگی هنر و کل هستی به عنایت معشوق اشاره می‌کند:

مرا به جز نظر تو نبود و نیست هنر عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند

«من جز به لطف و توجه (نظر) تو، هنری نداشته و ندارم،» «هنگامی که عنایت تو نباشد، هنر (و قابلیت‌های من) چه سودی دارد؟» این بیت، بیانگر این که هر هنر و توانایی از لطف و عنایت معشوق است.

جهان مثال درختست برگ و میوه ز توست چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند

«جهان مانند درختی است که برگ و میوه‌اش از تو (معشوق) است،» «هنگامی که برگ و میوه نباشد، درخت (شجر) چه سودی دارد (مرده و بی‌ثمر است)؟» این بیت، تمثیلی از وابستگی کل هستی به معشوق؛ او منبع حیات و ثمره‌ی جهان است.

 

فرشتگی و بی‌خبری در عشق

 

مولانا به فراتر رفتن از بشریت و رسیدن به مقام فرشتگی و بی‌خبری در عشق اشاره می‌کند:

گذر کن از بشریت فرشته باش دلا فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند

«ای دل! از (محدودیت‌های) بشریت فراتر برو و فرشته‌گون شو،» «هنگامی که فرشتگی (خلوص و رهایی از تعلقات مادی) نباشد، انسان (بشر) چه سودی دارد (و به چه کار آید)؟» این بیت، دعوت به تعالی و رسیدن به مقام روحانی؛ انسانیت بدون رسیدن به درجات بالاتر معنوی، بی‌معناست.

خبر چو محرم او نیست بی‌خبر شو و مست چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند

«چون خبر (اطلاعات و دانش‌های ظاهری) محرم او (معشوق) نیست (و به عمق وجود او راه ندارد)، پس (از این اخبار) بی‌خبر و مست (از عشق او) باش،» «هنگامی که مخبر و خبردهنده‌ی آن حقیقت، تو (معشوق) نباشی، خبر (معمولی) چه سودی دارد؟» این بیت، تأکید بر بی‌خبری از غیر معشوق و مستی از عشق او؛ دانش حقیقی تنها از جانب معشوق است.

 

شمس تبریزی و نور حقیقی

 

مولانا غزل را با اشاره به شمس تبریزی به پایان می‌رساند:

ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافت وجود تیره او را دگر چه سود کند

«کسی که از شمس، افتخار تبریز (شمس تبریزی، پیر و مراد مولانا)، نور (معرفت و هدایت) دریافت نکرد،» «وجود تیره (و تاریک) او را دیگر چه سودی (می‌تواند باشد)؟ (بی‌معناست).» این بیت، تأکید بر نقش محوری شمس تبریزی به عنوان منبع نور و هدایت برای سالکان.

 

نکات مهم

 

  • محوریت معشوق: تمامی زیبایی‌ها، لذت‌ها، توانایی‌ها، و حتی حیات و هستی، بدون حضور و عنایت معشوق حقیقی (خدا یا پیر کامل) بی‌معنا و بی‌ارزش است.
  • برتری عشق بر مادیات: شراب، سفر، خزینه، کمر، آفتاب و قمر همگی بدون ارتباط با معشوق بی‌ارزش می‌شوند.
  • منبع اصلی حیات و نور: معشوق منبع اصلی نور، حیات، بصیرت و هر گونه فیض است.
  • پیمانه‌ی سحور دل: دل عاشق تنها فیض معشوق را می‌خواهد و هر سحر دیگری بدون او بی‌فایده است.
  • لزوم قوت باطنی: ابزارهای ظاهری (سلاح، اسب، پر) بدون روح و قدرت درونی بی‌اثرند.
  • تعالی از بشریت: انسان باید از محدودیت‌های بشری فراتر رود و به مقام فرشتگی (خلوص و رهایی) دست یابد.
  • اهمیت بی‌خبری در عشق: دانش‌ها و خبرهای ظاهری بی‌ارزشند؛ خبر حقیقی تنها از معشوق می‌آید.
  • نقش محوری شمس تبریزی: در نهایت، مولانا به شمس تبریزی به عنوان منبع نور و هدایت اشاره می‌کند و بیان می‌کند که بدون او، وجود تیره بی‌فایده است.

 

نتیجه‌گیری

 

غزل ۹۳۶ مولانا، سروده‌ای پرشور و عمیق در وصف بی‌نیازی مطلق عاشق از هر چیز جز معشوق حقیقی است. مولانا با تکرار هنرمندانه عبارت “چه سود کند”، بر این حقیقت تأکید می‌ورزد که زیبایی، لذت، ثروت، قدرت، علم، و حتی حیات، همگی بدون حضور، عنایت، و فیض معشوق، بی‌معنا و بی‌ارزش هستند. او معشوق را محور و منبع تمامی خیرات و کمالات می‌داند و زندگی بدون او را به باغ بی‌عنایت، سفر بی‌همراه، یا درختی بی‌بر و برگ تشبیه می‌کند. مولانا با دعوت به تعالی از بشریت و رسیدن به مقام فرشتگی، بر اهمیت بعد روحانی وجود تأکید می‌کند و در نهایت، نقش شمس تبریزی را به عنوان منبع نور و هدایت برجسته می‌سازد و نبود او را مایه تیرگی وجود می‌داند. این غزل پیامی از تسلیم مطلق در برابر معشوق، نفی تعلقات مادی، و رسیدن به حقیقت محض را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: