مطالب پیشنهادی![]()
بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
که باز نوبت آن شد که توبهها شکنند
هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم
که غمزههای دلارام طبل حسن زنند
چو یار مست خرابست و روز روز طرب
به غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند
به گوش هوش بگفتم به آب روی برو
که این دم ار که قافی هم از بنت بکنند
ز بس که خرقه گرو برد پیر باده فروش
کنون به کوی خرابات جمله بوالحسن اند
بگیر مطرب جانی قنینه کانی
نواز تنتن تنتن که جمله بیتو تنند
مقیم همچو نگین شو به حلقه عشاق
که غیر حلقه عشاق جمله ممتحنند
به جان جمله مردان که هر که عاشق نیست
همه زنند به معنی ببین زنان چه زنند
به جان جمله جانها که هر کش آن جان نیست
همه تنند نگه کن فروتنان چه تنند
خموش باش که گفتی از این سپیتر چیست
خسان سیاه گلیمند اگر چه یاسمنند
غزل ۹۱۴ مولانا، غزلی طولانی، عمیق و چندوجهی است که به قدرت بیهمتای الهی، نقش انسان کامل (مرشد/شمس) در بیداری روحانی، و نقد جهل و حسد میپردازد. مولانا در این غزل، با زبانی پر از استعاره و تمثیل، جایگاه انسان در هستی، ماهیت عشق، و راه رسیدن به حقیقت را روشن میسازد. این غزل همچنین به موضوع جبر و اختیار و ماهیت شر از دیدگاه عرفانی اشاره دارد و در نهایت، به مقام شمس تبریزی به عنوان تجلی نور الهی میرسد.
مولانا غزل را با سؤالی دربارهی منشأ بیداری آغاز میکند:
بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبهها شکنند
«از بانگ (صدای) آرام (پست) تو (ای معشوق/ای حقیقت)، هستی (وجود) بلند (و بیدار) شد،» «(آیا) تو نفخ صور (صور اسرافیل) هستی یا خود قیامت موعود؟» این بیت، بیانگر قدرت بیدارکننده و احیاگر کلام یا جلوهی معشوق؛ صدای او چنان تأثیری دارد که گویی صور اسرافیل دمیده شده و قیامت فرا رسیده است.
شنودهام که بسی خلق جان بداد و بمرد ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود
«شنیدهام که بسیاری از مردم، (از شدت) ذوق و لذت آواز و نغمهی داوود، جان دادند و مردند (و بیهوش شدند).» این بیت، اشاره به قدرت معجزهآسای نغمه داوود که باعث فنای شنونده میشد.
شها نوای تو برعکس بانگ داوودست کز آن بمرد و از این زنده میشود موجود
«ای پادشاه (معشوق/شمس)! نغمهی (نوای) تو برعکس بانگ داوود است،» «که از آن (بانگ داوود) (انسان) میمُرد، اما از این (نغمهی تو) موجود زنده میشود (حیات دوباره مییابد).» این بیت، مقایسه نغمهی معشوق با نغمه داوود؛ نغمهی معشوق (که همان کلام الهی یا فیض شمس است) نه تنها باعث فنا نمیشود، بلکه حیاتبخش است.
ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود
«نغمهی تو از گلو (جسم) نیست، ولی ربایندهی حلقه (گوش و دل) است،» «هنگامی که (آن نغمه) هزاران ربایندهی حلقه (چیزهای جذاب دنیوی) را مانند حلقه (کمارزش) ربود (و از اهمیت ساقط کرد).» این بیت، بیانگر ماهیت روحانی نغمهی معشوق؛ صدای او نه مادی است، بلکه قلبها را جذب و همه چیز را بیاهمیت میکند.
مولانا به مستی از عشق و نقد بیفکری میپردازد:
دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی که از پگاه تو امروز مولعی به سرود
«ای دل! تو راست بگو دیشب کجا شراب خوردی،» «که از صبح امروز (پگاه) به (خواندن) سرود و نغمه (مولعی) بسیار علاقهمند (یا شوریده) شدهای؟» این بیت، بیانگر تأثیر مستی عشق بر دل که موجب شوریدگی و نغمهسرایی میشود.
سرود و بانگ تو زان رو گشاد میآرد که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود
«سرود و بانگ تو از آن رو (اینقدر) گشایش (روحانی) میآورد،» «که آن (سرود) از روح والای (معلا) است، نه از جسم فرومایه (فرود).» اینیت، تأکید بر منشأ روحانی سرود عاشق؛ کلام عاشق از روح او سرچشمه میگیرد و موجب گشایش درونی میشود.
چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود
«چون (تو ای سالک) اسیر بند جسم (و تعلقات مادی) نشدی، گشایش جان را دیدی،» «زیرا هر کس که تخم نیکو بکارد، محصول بد درو نمیکند (و نتیجهی نیک میبیند).» این بیت، بیانگر نتیجهی رهایی از قید جسم و رسیدن به گشایش روحانی؛ عمل نیک (ترک جسمانیت) نتیجهی نیک (گشایش جان) دارد.
یقین که بوی گل فقر از گلستانیست مرود هیچ کسی دید بیدرخت مرود
«یقیناً بوی گل فقر (تهیدستی از خودی و مادیات) از گلستانی (معنوی) است،» «(مانند این است که) کسی درخت سروی را بدون درخت سرو ببیند (یعنی امکانپذیر نیست).» این بیت، بیانگر منشأ روحانی فقر عرفانی؛ فقر حقیقی از عالم غیب و معنوی است.
خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود
«خوشا به حال کسی که هنگامی که بویی (از حقیقت) به او رسید، آن بو را (به جان) برد (و درک کرد)،» «خوشا به حال کسی که (با لطف الهی) گشایشی (درونی) یافت و چشم (بصیرت) او گشوده شد.» این بیت، ستایش از صاحبان بصیرت و دریافتهای روحانی.
خنک کسی که از این بوی کرته یوسف دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود
«خوشا به حال کسی که از این بوی (معنوی) پیراهن یوسف (کرته یوسف)،» «دلش مانند دیدهی رنجکشیدهی یعقوب، به سرعت باز شد (و بینا گشت).» این بیت، اشاره به تأثیر بوی پیراهن یوسف بر دیدهی یعقوب؛ بوی حقیقت (یا شمس) قلب انسان را بینا میکند.
ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل خدای گفت که انسان لربه لکنود
«از ناسپاسی ماست که دریچهی (روزن) دل بسته شده است،» «(چرا که) خداوند (در قرآن) گفت: “انسان نسبت به پروردگار خود ناسپاس (کنود) است”.» این بیت، بیانگر علت بسته شدن روزن دل؛ ناسپاسی انسان مانع فیض الهی است.
تو سود می طلبی سود میرسد از یار ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود
«تو سودی (نفعی) میطلبی، (درحالی که) سود از جانب یار (معشوق/خداوند) میرسد،» «ولی هنگامی که ندانی (پی نبری) این سود از کجاست، چه فایدهای (سود) دارد؟ (فایدهای ندارد، چون قدر آن را نمیدانی).» این بیت، نقد عدم آگاهی از منشأ فیض الهی؛ فیض از جانب خداست و باید آن را شناخت تا سود حقیقی حاصل شود.
مولانا به وجود انسان کامل (یا شمس) در زمین اشاره میکند که تجلی حق است:
ستاره ایست خدا را که در زمین گردد که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود
«خداوند را ستارهای (ولیّ کامل/انسان کامل/شمس) است که در زمین میگردد،» «که آفتاب و آسمان کبود (چرخ کبود) نیز در آرزوی او (در هوای وی) هستند.» این بیت، بیانگر جایگاه انسان کامل (ولیّ یا شمس) که تجلی خداوند در زمین است و حتی کائنات نیز در اشتیاق اویند.
بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود
«چه بسا سحرگاهی که (آن ستارهی الهی) وارد خانقاه (صومعه) مؤمنی شود،» «(و به او بگوید) که من ستارهی سعد (خوشاقبالی و سعادت) هستم، مقصد و مطلوب (مقصود) خود را از من بجوی.» این بیت، اشاره به راهنمایی انسان کامل که خود منبع سعادت و مقصود است.
ستارهام که من اندر زمینم و بر چرخ به صد مقامم یابند چون خیال خدود
«من ستارهای هستم که هم در زمینم و هم بر آسمان (چرخ)،» «(و) مرا در صدها مقام (و تجلی) مییابند، مانند خیالهای دلبرانه (خدود) که در هر جایی نقش میبندند.» این بیت، بیانگر جامعیت و حضور انسان کامل (شمس) در هر دو عالم (زمین و آسمان) و تجلی او در مقامات مختلف.
زمینیان را شمعم سماییان را نور فرشتگان را روحم ستارگان را بود
«برای زمینیان شمع (هدایت) هستم، برای آسمانیان نور،» «برای فرشتگان روحم، و برای ستارگان وجود (اصل هستی) هستم.» این بیت، تأکید بر جامعیت فیض انسان کامل (شمس) که برای هر موجودی، جلوهای متناسب با مقام او دارد.
اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
«اگرچه (در ظاهر) ذرهای به نظر میآیم، ولی خورشید هستم،» «اگرچه (در ظاهر) جزئی به نظر میآیم، اما تمامی وجود (کل وجود) از آن من است.» این بیت، بیانگر مقام فنافیالله و بقابالله انسان کامل؛ ظاهر او جزئی، اما باطن او کلی و جامع است.
اگر چه قبله حاجات آسمان بودهست به آسمان منگر سوی من نگر بین جود
«اگرچه قبلهی حاجات (محل دعا و طلب) آسمان بوده است (و مردم به آسمان رو کردهاند)،» «(اما اکنون) به آسمان نگاه مکن، به سوی من (انسان کامل/شمس) نگاه کن و بخشش (جود) را ببین.» این بیت، دعوت به رو کردن به انسان کامل به عنوان قبلهی حاجات؛ فیض و بخشش الهی از طریق او تجلی مییابد.
ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود
«(کسی که) از روی نخوت (تکبر) و تقلید (کورکورانه) از او (انسان کامل) ننگ دارد،» «مانند ابلیس است که (گفت) خود خدا برای سجده کافی است (و بر آدم سجده نکرد).» این بیت، مقایسه مخالفان انسان کامل با ابلیس؛ تکبر و تقلید، مانع شناخت و تسلیم در برابر ولی خدا میشود.
جواب گویدش آدم که این سجود او راست تو احولی و دو میبینی از ضلال و جحود
«آدم (در جواب ابلیس) به او میگوید: “این سجود (در حقیقت) برای او (خداوند) است،» «تو لوچی (احول) و از گمراهی و انکار (جحود) دو چیز میبینی (و به جای دیدن وحدت، کثرت میبینی).» این بیت، بیانگر توحید افعالی و دید وحدتبین؛ سجده بر آدم در واقع سجده بر خداست.
مولانا به پردهی حسد و اثرات مخرب آن میپردازد:
ز گرد چون و چرا پردهای فرود آورد میان اختر دولت میان چشم حسود
«(خداوند) پردهای از غبار “چرا” و “چگونه” (شک و تردید) فرو آورد،» «میان ستارهی دولت (بخت و اقبال) و میان چشم حسود (چشم بد).» این بیت، بیانگر حجابهای ذهنی و حسد که مانع دیدن حقیقت و خیر میشود.
ستاره گوید رو پرده تو افزون باد ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود
«(آن) ستاره (انسان کامل) میگوید: “برو! پردهی تو (بر دلت) بیشتر باد،» «(زیرا) تو تنها از من (و فیض من) محروم نماندی، (بلکه) از حضور (الهی) نیز مطرود (مردود) شدی.» این بیت، بیانگر نتیجهی حسد و انکار؛ حسد و تکبر نه تنها مانع فیض انسان کامل، بلکه مانع حضور الهی نیز میشود.
بسا سال و جوابی که اندر این پردهست بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود
«چه بسا سؤال و جوابی (گفتوگو و بحث) که در پس این پرده (حسد) وجود دارد،» «(مانند) نمرود که به خاطر همین حجاب (حسد و جهل) خلیل (ابراهیم) را ندید (و به عظمت او پی نبرد).» این بیت، اشاره به بیفایده بودن بحث و جدل با حسودان؛ حسد مانع دیدن حقیقت است.
چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار که دی چو جان بدهاند این زمان چو گرگ عنود
«ای خدا! چه پردهای است حسد در میان دو یار (که میتوانستند دوست باشند)،» «که دیروز مانند جان فداکار بودند، اما اکنون مانند گرگ کینهتوز (عنود) شدهاند.» این بیت، بیانگر قدرت مخرب حسد که دو دوست را به دشمن تبدیل میکند.
چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده به سجده بام سموات و ارض میپیمود
«چه پردهای (حسدی) بود (که ابلیس را کور کرد)، در حالی که ابلیس پیش از این پرده (یعنی قبل از تکبر و حسد)،» «با سجده، بام آسمانها و زمین را میپیمود (و در عبادت بسیار کوشا بود).» این بیت، اشاره به سابقه عبادت ابلیس و اینکه حسد چگونه او را از مقامش ساقط کرد.
به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز به گونه گونه مناجات مهر میافزود
«(ابلیس قبل از حسد) با میل و اشتیاق (رغبت)، با نشاط و شادی، با نرمی دل (رقت) و با نیاز و فروتنی،» «به گونههای مختلف مناجات میکرد و محبت (خود نسبت به خدا) را میافزود.» این بیت، توصیف عبادت خالصانه ابلیس پیش از گرفتار شدن به حسد.
ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود
«(اما) از پردهی حسد (و گرفتار شدن در آن)، مانند خر بر یخ (ناتوان و سرگشته) ماند،» «و همهی آن بال و پر (عبادت و مقام) خود را با این پلیدی (حدث، نجاست) آلوده کرد.» این بیت، نتیجهی نهایی حسد؛ حسد باعث ناتوانی، سرگردانی و آلوده شدن باطن میشود.
ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی حدیث مینشنود و حدث همیپالود
«(حسد) او را از مسجد (مقام قرب) آسمان راند، برو (و ببین که چگونه) نجاست (حدث) به وجود آورد،» «(ابلیس دیگر) حدیث (سخن حق) را نمیشنید و (همواره) نجاست (فکر و عمل پلید) میپالود (به دنبال پلیدی بود).» این بیت، اشاره به مطرود شدن ابلیس از بارگاه الهی و اینکه حسد او را ناشنوا و آلوده به پلیدی ساخت.
مولانا به گفتوگوی میان انسان و خداوند و موضوع جبر و اختیار میپردازد:
چرا روم به چه حجت چه کردهام چه سبب بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود
«(انسانِ معترض میگوید:) چرا بروم (به جهنم)؟ با چه دلیلی؟ چه کردهام؟ به چه سبب؟» «بیا که با هم بحث کنیم ای خدای یگانه و بسیار مهربان (فرد ودود).» این بیت، بیانگر اعتراض انسان به قضا و قدر الهی و سؤال دربارهی گناهان و سرنوشت خود.
اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود
«اگر (این) ضلالت (گمراهی) و ثنویگرایی (دوگانهپرستی) و (وجود) مسیحیان و یهودیان، (همه) به دست تو (و کردهی تو) بوده است،» «(پس اعتراض انسان به خدا که این گمراهیها نیز کار توست).» این بیت، طرح مسئلهی جبر و اینکه اگر همه چیز به دست خداست، پس چرا گمراهیها وجود دارد؟
مرا چه گمره کردی مراد تو این بود چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود
«مرا (چرا) گمراه کردی؟ آیا ارادهی تو این بود (که من گمراه شوم)؟» «(اگر چنین است)، من چنان (عملی) انجام دهم که از هیچ آفریدهای یک (شخص) ستوده (محمود) را نبینی.» این بیت، سخن از جانب نفس معترض که میگوید اگر گمراهی خواست خدا بوده، پس من نیز کاری میکنم که هیچ کس مورد ستایش او قرار نگیرد.
بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود
«(خداوند) گفت: “اگر (تو را به حال خودت) بگذارم، به کوه بلند (تکبر و غرور) بالا میروی،» «وگرنه (اگر به حال خودت نگذارم)، مانند لنگری محکم بسته شده (مشذوذ)، به قعر (زمین/ذلت) فرو میروی.» این بیت، پاسخ خداوند به اعتراض انسان؛ اگر انسان رها شود، به تکبر میگراید و اگر رها نشود، به ذلت فرو میرود.
تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود
«ای کلاغ (غراب) غروب (نافرمان و شوم)! تو را چه رسد که با من بحث کنی؟» «اگر (تو) مسخ نشده بودی و (از لعنت الهی) مورد (عذاب) قرار نگرفته بودی.» این بیت، نکوهش اعتراضکننده (نفس)؛ او را به کلاغی شوم تشبیه میکند که در اثر لعنت الهی مسخ شده و لیاقت بحث ندارد.
خری که مات تو گردد ببرد از در ما نخواهمش که بود عابد چو ما معبود
«الاغی (انسانی) که در مقابل تو (نفس) مات و شکستخورده شود، از درگاه ما (خداوند) دور شود (ببرد)،» «او را (به عنوان) پرستنده نمیخواهم، زیرا (میخواهد) مانند ما معبود باشد (یعنی خود را برابر خدا میداند).» این بیت، رد هر گونه تکبر و خودخواهی در بندگی؛ خداوند بنده متکبر را نمیپذیرد.
ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود
«ولی کسی که در دستش چراغ عقل (هدایتبخش) است،» «کجا نور (حق) را رها میکند و کجا به سوی دود (گمراهی) میرود؟ (هرگز نمیرود).» این بیت، ستایش از صاحبان عقل و هدایت؛ آنها هرگز راه حق را رها نمیکنند.
بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود
«(نفس/شیطان) گفت: “من با دمی (وسوسهای) آن چراغ (عقل/صدق) را خاموش میکنم”،» «(خداوند) گفت: “باد (وسوسه) نمیتواند چراغ صدق (راستی) را برباید (و خاموش کند)”.» این بیت، گفتوگوی میان شیطان و خدا؛ شیطان به دنبال خاموش کردن نور صدق است، اما خداوند تأکید میکند که این نور خاموششدنی نیست.
هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود
«هر کسی که بر چراغ موهبت (بخشیدهی) من (یعنی صدق و هدایت) پف کند (و بخواهد آن را خاموش کند)،» «سر و ریش او مانند هیزم افروخته (موقود) میسوزد.» این بیت، هشدار به کسانی که با نور الهی درافتند؛ سرانجام آنها سوختن و نابودی است.
مولانا به شکرگزاری از آمدن عقل کلی و فنا در نور الهی میپردازد:
هزار شکر خدا را که عقل کلی باز ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود
«هزاران شکر خدا را که عقل کلی (عقل کل/حقیقت مطلق/انسان کامل) دوباره،» «پس از جدایی (فرقت)، با بخت نیک (طالع مسعود) بازگشت.» این بیت، شکرگزاری از ظهور انسان کامل (عقل کلی) که پس از دوری و غیبت، دوباره ظاهر شده است.
همه سپند بسوزیم بهر آمدنش سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود
«همگی به خاطر آمدنش، سپند (اسفند، برای دفع چشم بد) بسوزانیم،» «سپند که چیزی نیست، خودمان را مانند عود (که برای خوشبو کردن میسوزد) بسوزانیم.» این بیت، بیانگر اشتیاق شدید به حضور انسان کامل و آمادگی برای فداکاری در راه او.
چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم به کوه طور چه آریم کاه دودآلود
«هنگامی که او (عقل کلی/شمس) خود را نشان داد، از خویشتن خود (هستی خود) ببریم،» «(و) به کوه طور (محل تجلی الهی) چه (میخواهیم) بیاوریم؟ (چیزی جز) کاه دودآلود (چیزهای بیارزش و آلوده) نیست.» این بیت، دعوت به فنای در حق و رها کردن خودی؛ در برابر عظمت او، هر آنچه از خود داریم بیارزش است.
چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت درون خاک مقیمان عالم محدود
«مانند موش و مار، ساکن ظلمت (جهل و ناآگاهی) شدهایم،» «درون خاک (جسم) مقیمان عالم محدود (دنیای مادی).» این بیت، توصیفی از وضعیت انسانهای غافل که در جهل و مادیات محدود شدهاند.
چو موش جز پی دزدی برون نهایم از خاک چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود
«مانند موش، جز برای دزدی (کسب مادیات و گناه) از خاک (جسم/دنیا) بیرون نمیآییم،» «چه سودی (برخوریم) از آن رفتن کج و فاسد (مفسود)؟ (هیچ سودی).» این بیت، نقد زندگی غافلانه و تنها به دنبال منافع مادی؛ چنین زندگیای بیفایده و تباه است.
چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود
«هنگامی که (موش/انسان) ماش (دانه کوچک، نماد تعلقات دنیوی) را رها کند، (او را) به اژدها (موجود قوی و صاحب مقام) تبدیل میکنی،» «(و) هنگامی که گربه (حیوان کمارزش) طالعخوان (پیشگو) شود، همهی (اجسام) سیاه (اسود) میشوند (یعنی همه چیز دگرگون میشود و جایگاهها عوض میشوند).» این بیت، بیانگر قدرت دگرگونساز الهی؛ با رهایی از تعلقات، انسان به مقام والا میرسد و همه چیز دگرگون میشود.
خدای گربه بدان آفرید تا موشان نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود
«خداوند گربه را از آن رو آفرید تا موشها (که نماد نفس اماره و تعلقاتند)،» «درون خاک (مادیات) پنهان شوند و به حبس ابدی (خلود) گرفتار آیند.» این بیت، نمادی از دشمنی نیروهای الهی با نفس اماره؛ گربه (نماد نیروی الهی) برای سرکوب موش (نفس) آفریده شده است.
دم مسیح غلام دمت که پیش از تو بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود
«دم (نفس) مسیح، بنده (غلام) دم تو (ای معشوق/شمس) است، (زیرا) پیش از تو،» «(این) نفس (دم) از روزگار (زمانه) دچار گرفتاری (دم گیر) و راه نفس (دم) مسدود بود.» این بیت، تأکید بر قدرت احیاگر و رهاییبخش نفس معشوق/شمس؛ حتی نفس مسیح نیز در برابر او بنده است.
همه کسان کس آنند کش کسی کرد او همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود
«همه مردم، تحت نفوذ (کس آنند) کسی هستند که او (معشوق/شمس) او را (به مقامی) رساند،» «و همهی جهان را به او بخشید، چون (معشوق/شمس) بر او بخشش (بخشود) کرد.» این بیت، بیانگر مقام انسان کامل (شمس) که هر کسی به واسطه او به مقام میرسد و بخشش الهی نیز از طریق او تجلی مییابد.
خموش باش که گفتار بیزبان داری که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود
«خاموش باش، زیرا (تو) گفتاری بیزبان داری (گفتاری ورای کلمات)،» «که نخ (تار) آن، نطق و بانگ نیست و پودش نیز حروف نیست (یعنی کلامی فرا کلام است).» این بیت، دعوت به سکوت و اشاره به کلام بیواسطه الهی؛ در این مقام، کلام ورای زبان و حروف است.
چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود
«هنگامی که شمس تبریزی سر از سجده (فنا در حق) برآورد،» «هزاران کافر و مؤمن (همه) سر به سجده نهادند (و به او تسلیم شدند).» این بیت، نتیجهی نهایی تجلی شمس؛ همه (اعم از مؤمن و کافر) در برابر او تسلیم میشوند و او را میپرستند (البته به معنای پرستش حق در او).
غزل ۹۱۴ مولانا، قصیدهای سترگ در ستایش قدرت مطلق الهی و تجلی آن در انسان کامل (شمس تبریزی) است. مولانا با تمثیلات متعدد و لایههای معنایی پیچیده، به ماهیت بیدارکنندهی عشق الهی، برتری آن بر هر چیز دیگر، و نقش راهنمای روحانی در مسیر سلوک اشاره دارد. او مخالفان انسان کامل را با ابلیس مقایسه میکند و مسئلهی جبر و اختیار را از دیدگاه عرفانی میگشاید، که در نهایت به رها شدن از خودی و تسلیم در برابر ارادهی حق میانجامد. این غزل پیامی از عظمت لاینفک الهی، مسیر دشوار اما روشنبخش عشق، و لزوم فنای در معشوق را در خود جای داده و در نهایت با تجلی شمس تبریزی به عنوان نقطهی اوج معرفت و تسلیم همگان در برابر او، به پایان میرسد. این غزل مجموعهای از آموزههای عمیق عرفانی مولانا دربارهی هستی، انسان، و رابطه با حق است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر