مطالب پیشنهادی![]()
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد
غزل 911 مولانا، یکی از معروفترین و عمیقترین غزلیات او در وصف مرگ و معاد است. مولانا در این غزل، مرگ را نه پایان، بلکه آغاز زندگی حقیقی و وصال با معشوق ازلی میداند. او با لحنی سرشار از آرامش و اطمینان، به مخاطب خود توصیه میکند که برای او گریه نکند و از رفتنش دریغ نخورد، زیرا این “رفتن”، در حقیقت “رسیدن” است. مولانا با تمثیلهای زیبا و ملموس، ماهیت حقیقی مرگ را روشن میسازد و آن را به مثابهی تحولی مبارک و رهاییبخش نشان میدهد.
مولانا غزل را با رد تصور رایج از مرگ آغاز میکند:
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
«در روز مرگ، هنگامی که تابوت من به حرکت درآید،» «گمان مبر که من دردی از این جهان داشته باشم (یا از جدایی دنیا در رنج باشم).» این بیت، نشاندهنده رهایی عارف از تعلقات دنیوی و درد و رنج آن در لحظه مرگ. مرگ برای او آغاز آسایش و آرامش است.
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ» به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
«برای من گریه نکن و آه و ناله «دریغ، دریغ» سر مده،» «(بلکه) دریغ و افسوس آن باشد که در فریب و وسوسهی دیو (نفس/شیطان) گرفتار شوی.» این بیت، دعوت به عدم جزع در مرگ عارف و هشدار دربارهی فریبهای دنیوی که غمانگیزتر از مرگ عارف است.
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق» مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
«هنگامی که جنازهی مرا ببینی، نگو «فراق، فراق» (جدایی، جدایی)،» «(زیرا) برای من، وصال و ملاقات (با معشوق ازلی) در آن زمان خواهد بود.» این بیت، تأکید بر مرگ به عنوان وصال؛ مرگ برای عارف نه جدایی، بلکه اوج وصال است.
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع» که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
«هنگامی که مرا به گور بسپاری، مگو «وداع، وداع» (خداحافظی، خداحافظی)،» «زیرا گور، پردهای (حجاب) است که در پس آن، آرامش و جمع شدن در بهشت (جنان) قرار دارد.» این بیت، بیانگر گور به عنوان حجاب میان این دنیا و بهشت؛ گور آغاز زندگی جمعی و انس در بهشت است.
مولانا با تمثیلات طبیعی، مفهوم مرگ را روشن میسازد:
فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
«هنگامی که فرو رفتن (ناپدید شدن/مرگ) را دیدی، به برآمدن (طلوع/حیات دوباره) بنگر،» «چرا باید غروب خورشید و ماه (که هر روز تکرار میشود و نوید طلوع دوباره را میدهد) زیان باشد؟!» این بیت، تمثیل غروب و طلوع برای نشان دادن اینکه هر پایانی، آغازی دیگر است.
تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
«برای تو (ای انسان ظاهرنگر) غروب (و پایان) به نظر میرسد، اما (در حقیقت) طلوع (و آغاز) است،» «(همین طور) لحد (قبر) اگر به نظر حبس (و زندان) میآید، (در واقع) رهایی (خلاص) جان است.» این بیت، تأکید بر نگاه باطنی به مرگ؛ آنچه در ظاهر پایان است، در باطن آغاز و رهایی است.
کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟! چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
«کدام دانهای در زمین فرو رفت که (پس از آن) نرویید؟!» «چرا دربارهی دانهی انسان (که روح است) چنین گمانی (که نمیروید و فنا میشود) داری؟!» این بیت، تمثیل دانه و رستن برای اثبات معاد جسمانی و روحانی؛ همانطور که دانه میروید، انسان نیز زنده میشود.
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
«کدام سطل (دلو) در چاه فرو رفت و پر (از آب) بیرون نیامد؟» «پس (در این صورت) چرا جان یوسفگونه (جان انسان) در چاه (قبر) باید فریاد و ناله (فغان) سر دهد؟ (چرا باید در رنج باشد؟)» این بیت، تمثیل دلو و چاه برای نشان دادن اینکه فرو رفتن (مرگ) برای بیرون آمدن (حیات دوباره) با ارزشتر است؛ همچنان که یوسف از چاه نجات یافت و به سلطنت رسید، روح نیز از قبر رها میشود و به بقا میرسد.
مولانا غزل را با اشاره به رهایی از قید کلام و رسیدن به عالم لاهوت به پایان میرساند:
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد
«هنگامی که دهان (از سخن گفتن دنیوی) از این سو (عالم ظاهر) بستی، از آن طرف (عالم معنا) باز کن،» «زیرا سروصدای (هایهوی) تو (پس از مرگ) در فضای (جوّ) لامکان (عالم بیمکان، عالم قدس) طنینانداز خواهد شد.» این بیت، دعوت به سکوت دنیوی برای آغاز سخن گفتن در عالم معنا؛ مرگ دروازهای به عالم بیمکان است.
غزل 911 مولانا، بیانی شورانگیز و روحبخش از دیدگاه عرفانی او دربارهی مرگ است. مولانا مرگ را نه یک پایان غمانگیز، بلکه یک گذر مبارک به سوی زندگی حقیقی و وصال الهی توصیف میکند. او با استفاده از تمثیلات قدرتمند و دلنشین (مانند غروب و طلوع، دانه و رستن، دلو و چاه یوسف)، به مخاطب خود اطمینان میدهد که مرگ، تنها تغییر حالت و تحولی از یک مرحلهی هستی به مرحلهی والاتر است. این غزل پیام امید، رهایی از ترس مرگ، و نگاهی عمیق به معاد را در خود جای داده و از شنونده میخواهد که به جای گریه و افسوس برای رفتن از دنیا، به فکر رها شدن از قید خود و رسیدن به عالم بیکران حقیقت باشد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر