مطالب پیشنهادی![]()
شرح دهم من که شب از چه سیهدل بود
هر کی خورد خونِ خلق زشت و سیهدل شود
چون جگر عاشقان میخورد این شب به ظلم
دود سیاهیِ ظلم بر دلِ شب میدمد
عاقله شب توی بازرهانش ز ظلم
نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد
تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام
ای که جهانِ فراخ بیتو چو گور و لحد
شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود
چونک بتابد ز تو پرتوِ نورِ احد
سینه کبودیِ چرخ پرتو سینه منست
جرعهی خون دلم تا به شفق میرسد
فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم
بولهبِ غم ببست گردنِ من در مسد
تیرِ غمِ تو روان، ما هدفِ آسمان
جان پیِ غم هم دوان زانک غمش میکشد
جانم اگر صافی است دُردیِ لطف تو است
لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد
قافلهی عصمتت گشت خفیر ار نه خود
راهزن از ریگِ ره بُود فزون در عدد
سر به خس اندرکشید مرغِ غم از بیم آنک
بر سرِ غم میزند شادیِ تو صد لگد
چشم چپم میپرد بازوِ من میجهد
شاید اگر جانِ من دیگ هوسها پزد
جان مثل گلبنان حاملهی غنچههاست
جانب غنچه صبی باد صبا میوزد
زود دهانم ببند چون دهن غنچهها
زانک چنین لقمهای خورد و زبان میگزد
غزل ۸۹۷ مولانا، غزلی عمیق و سرشار از مضامین عرفانی است که به تأثیر ظلمت و غم بر جان و نقش نور الهی در رهایی از آن میپردازد. مولانا در این غزل، شب را نمادی از ظلمت، غم، و غفلت میداند که با پرتو نور احد (حق تعالی) به روشنی و گلشن تبدیل میشود. او به رنجهای عاشق در مسیر عشق اشاره میکند و در نهایت، نقش لطف الهی و شمس تبریزی را در نجات و شکوفایی جان بیان میکند.
مولانا غزل را با سؤالی دربارهی علت سیاهی شب و ارتباط آن با ظلم آغاز میکند:
شرح دهم من که شب از چه سیهدل بود هر کی خورد خونِ خلق زشت و سیهدل شود
«من شرح میدهم که شب (نماد ظلمت و غم) از چه رو سیاهدل (تاریک و بیرحم) است،» «(زیرا) هر کس خون خلق (بندگان) را بخورد (ستم کند و آزار برساند)، زشت و سیاهدل (قسیالقلب و تاریکباطن) میشود.» این بیت، شخصیتبخشی به شب؛ شب سیاهدل است زیرا از خون عاشقان و مظلومان میخورد. این اشاره به تأثیر ظلم بر باطن و تاریک کردن دل است.
چون جگر عاشقان میخورد این شب به ظلم دود سیاهیِ ظلم بر دلِ شب میدمد
«چون این شب (تاریکی/غم/نفس اماره) با ظلم و ستم جگر عاشقان را میخورد (آنها را آزار میدهد)،» «دود سیاهیِ همین ظلم، بر دلِ شب میدمد (و آن را تیرهتر میکند).» این بیت، تأکید بر چرخهی ظلم؛ ظلم بر عاشقان باعث افزایش تاریکی و قساوت دل شب (یا نفس اماره) میشود.
مولانا به نقش نور احد (حق تعالی) در رهایی شب و جهان اشاره میکند:
عاقله شب توی بازرهانش ز ظلم نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد
«تو (معشوق/جان عارف) عقل و خرد شب (برای رهایی از تاریکی) هستی، پس آن (شب) را از ظلم (تاریکی و شرارت) رها کن،» «(و) در نیمهی شبی (در اوج تاریکی)، بر آسمان (فلک) راه برو (و آن را روشن کن) و بر ستارهی (رصد) (هدایت) نظر کن.» این بیت، دعوت از معشوق/جان عارف برای نجات عالم از ظلمت؛ با راه یافتن به عالم بالا (رصد)، میتوان شب را روشن کرد.
تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام ای که جهانِ فراخ بیتو چو گور و لحد
«تا شب از ظلم (و تاریکی) رها شود و ما (انسانها) نیز از (این) ظلمت (جهل و غم) رهایی یابیم،» «ای (معشوق) که جهان فراخ (و گسترده) بدون تو، مانند گور و قبر (تنگ و تاریک) است.» این بیت، نشاندهنده پیوستگی رهایی شب و انسان؛ رهایی جهان از ظلمت در گرو حضور معشوق است.
شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود چونک بتابد ز تو پرتوِ نورِ احد
«تمام شب (ظلمت) روشن شود و دوزخ (جهنم) به گلشن (باغ) تبدیل گردد،» «هنگامی که پرتوِ نورِ احد (نور خداوند یگانه) از تو (ای معشوق/شمس) بتابد.» این بیت، تأکید بر قدرت تحولبخش نور الهی؛ با تابش نور احد، تاریکیها به روشنایی و جهنم به بهشت تبدیل میشود.
مولانا به رنجهای عاشق و نقش لطف الهی در بقای جان اشاره میکند:
سینه کبودیِ چرخ پرتو سینه منست جرعهی خون دلم تا به شفق میرسد
«کبودی (تاریکی و رنج) سینه چرخ (آسمان) پرتوی از سینه (پردرد) من است،» «(و) جرعهی خون دلم (رنج و غم درونی من) تا به شفق (و غروب آفتاب) میرسد (و عالم را رنگین میکند).» این بیت، بیانگر عمق رنج عاشق؛ رنج دل عاشق آنقدر عظیم است که حتی بر آسمان نیز تأثیر میگذارد.
فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم بولهبِ غم ببست گردنِ من در مسد
«(پیش از این) آسوده و دلشاد بودم، سرمست و سرکش (بیباک) بودم،» «(اما اکنون) “بولهبِ” غم (غم آتشین و سوزان، اشاره به ابولهب در قرآن) گردن من را با ریسمان (مسد) (از بند رنج) بست (و اسیر کرد).» این بیت، توصیفی از تغییر حال عاشق از بیخیالی به اسارت در بند غم و رنج.
تیرِ غمِ تو روان، ما هدفِ آسمان جان پیِ غم هم دوان زانک غمش میکشد
«تیرِ غمِ تو (ای معشوق) روان است (به سوی ما میآید)، و ما (عاشقان) هدفِ (این) آسمان (و سرنوشت) هستیم،» «(و) جان (ما) به دنبال غم (تو) نیز دوان است، زیرا غم او (غم عشق) ما را میکشد (و به فنا میرساند).» این بیت، نشاندهنده تسلیم عاشق در برابر غم عشق؛ عاشق نه تنها از غم نمیگریزد بلکه به دنبال آن میدود زیرا فنا در غم معشوق، نوعی زندگی است.
جانم اگر صافی است دُردیِ لطف تو است لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد
«اگر جانم (اکنون) صاف و پاک است، (این ناشی از) تهنشین و باقیمانده (دُردی) لطف توست (یعنی ناپاکیهای جان من، با لطف تو تبدیل به صافی شدهاند)،» «لطف تو تا ابد بر سر جان (من) پایدار باد.» این بیت، تأکید بر نقش لطف الهی در پاکی و تصفیه جان؛ هر گونه صفایی در جان، ناشی از لطف معشوق است.
مولانا به عصمت و غلبه بر گمراهان و شکوفایی جان اشاره میکند:
قافلهی عصمتت گشت خفیر ار نه خود راهزن از ریگِ ره بُود فزون در عدد
«قافلهی عصمت (پاکدامنی و مصونیت از گناه) تو (ای معشوق/حق)، حمایتکننده (خفیر) (عاشقان) شد، اگر نه،» «(در این صورت) راهزنان (فریبدهندگان و شیاطین) از تعداد دانههای شن (ریگِ ره) نیز بیشتر بودند.» این بیت، بیانگر حمایت معشوق/حق از عاشقان؛ عصمت و حمایت او باعث میشود که عاشقان از کثرت راهزنان (گمراهان) در امان بمانند.
سر به خس اندرکشید مرغِ غم از بیم آنک بر سرِ غم میزند شادیِ تو صد لگد
«پرندهی غم (غمگینکننده) از ترس آن (مقام تو)، سر خود را در خار و خاشاک (خس) فرو برد،» «زیرا شادی تو (شادی ناشی از حضور تو) صدها لگد بر سر غم میزند (و آن را نابود میکند).» این بیت، تصویری از غلبهی شادی معشوق بر غم؛ با حضور شادی معشوق، غم از بین میرود و محو میشود.
چشم چپم میپرد بازوِ من میجهد شاید اگر جانِ من دیگ هوسها پزد
«چشم چپم میپرد (علامتی از اتفاقات آینده یا اضطراب) و بازویم میجهد (علامتی از شور و حرکت)،» «(در این حالت) شاید (و وقت آن است) که جانِ من دیگ هوسها (نفسانیات) را بپزد (و از بین ببرد).» این بیت، بیانگر شور و اضطراب درونی عاشق و آمادگی برای تصفیه و از بین بردن هوسها.
جان مثل گلبنان حاملهی غنچههاست جانب غنچه صبی باد صبا میوزد
«جان (انسان) مانند بوتههای گل (گلبنان) است که حاملهی غنچهها (ظرفیتهای پنهان) هستند،» «(و) از جانب (آن) غنچهها (و برای شکوفایی آنها)، باد صبا (لطف الهی) به آرامی (صبی) میوزد.» این بیت، تمثیلی از استعدادهای پنهان جان و نقش لطف الهی در شکوفایی آنها؛ جان مانند گلستانی است که منتظر نسیم لطف الهی برای شکوفایی است.
زود دهانم ببند چون دهن غنچهها زانک چنین لقمهای خورد و زبان میگزد
«(ای معشوق) زود دهانم را ببند، مانند دهان غنچهها (که بسته است)،» «زیرا (این) لقمهای (از معرفت) چنان (شیرین و لطیف) است که (هر که آن را) بخورد، (از شدت لذت) زبان (و توان بیانش) را میگزد (و قدرت گفتار را از دست میدهد).» این بیت، دعوتی به سکوت و رازپوشی در مقابل عظمت درک شده؛ معرفت چنان عمیق و شیرین است که زبان از بیان آن قاصر است و باید در سکوت از آن لذت برد.
غزل ۸۹۷ مولانا، بیانی شورانگیز از تقابل ظلمت و نور، غم و شادی، و نقش محوری عشق و لطف الهی در این میان است. مولانا شب را نمادی از ظلم و غفلت میداند که از خون عاشقان تغذیه میکند، اما با پرتو نور احد و حضور معشوق، به گلشن تبدیل میشود. او به رنجهای عمیق عاشق در این مسیر اشاره میکند که چگونه از بیخیالی به اسارت غم درمیآید، اما همین غم، او را به فنا و بقای الهی میرساند. غزل بر نقش بیبدیل لطف الهی در تصفیهی جان و شکوفایی استعدادهای پنهان تأکید میکند و در نهایت، عاشق را به سکوت و رازپوشی در برابر عظمت معرفت شهودی فرامیخواند. این غزل پیامی از امید، تحول روحانی، و غلبهی نهایی نور بر ظلمت در سایهی عشق الهی را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر