تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 843 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 843 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 843 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۸۴۳ دیوان شمس مولانا

در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید

گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّان
نَری جمله نران، با عشق کند آید

در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید

طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رُستم سرآمد؟ تا دست برگشاید

رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر قالب
چون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید

هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید

هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد
غم‌های عالم او را شادی دل فزاید

دریا پیش ترش رو، او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید

شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید

در عشق جوی ما را، در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید

تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره دررباید

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۸۴۳ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۸۴۳ مولانا، غزلی ژرف و پرشور است که به مفهوم “حیات حقیقی در عشق” و “نقش دگرگون‌ساز عشق” می‌پردازد. مولانا در این غزل، عشق را سرچشمه‌ی زندگی، قدرت و بصیرت می‌داند و با استفاده از تمثیل‌های نیرومند و اشارات عرفانی، نشان می‌دهد که چگونه عشق، انسان را از محدودیت‌های مالب و زمان رها ساخته و به مقام بقا و بی‌غمی می‌رساند.

حیات حقیقی در عشق

مولانا غزل را با تعریف زندگانی واقعی آغاز می‌کند:

در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید

«در وادی عشق باید زنده (پویا و دارای حیات معنوی) بود، زیرا از مُرده (کسی که از نظر معنوی مرده است) هیچ (فایده‌ای) حاصل نمی‌شود.» «آیا می‌دانی چه کسی زنده است؟ آن کس که از عشق متولد شود (و حیات معنوی خود را از عشق بگیرد).» این بیت، تأکید بر این که حیات حقیقی، نه در وجود جسمانی، بلکه در بستر عشق شکل می‌گیرد.

گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّان نَری جمله نران، با عشق کند آید

«گرمی (و حرارت) شیر غران (نماد شجاعت و قدرت)، تیزی (و بُرندگی) شمشیر بُران،» «و نرهای واقعی در میان همه‌ی مردان (نماد قوّت و اراده)، تنها با عشق تحقق می‌یابند و به دست می‌آیند.» این بیت، بیانگر این که هرگونه قدرت، شجاعت، و مردانگی حقیقی، تنها از طریق عشق به دست می‌آید.

موانع راه عشق و نبرد معنوی

مولانا به دشواری‌های راه عشق و آمادگی برای نبرد اشاره می‌کند:

در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند پای نگارکرده این راه را نشاید

«در این راه (عشق)، رهزنان (هوای نفس و موانع دنیوی) کمین کرده‌اند، و این همراهان (همراهان بی‌عشق و ظاهربین) مانند زنان (که نماد ضعف و بی‌همتی در این بسترند) هستند،» «(از این رو) پایی که آرایش شده (نگارکرده، کنایه از تعلق به ظواهر و نازک‌نارنجی بودن) به درد این راه (پرخطر) نمی‌خورد.» این بیت، هشداری درباره موانع راه عشق و لزوم قوی‌بودن و رهایی از تعلقات ظاهری برای پیمودن این مسیر.

طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد کو رُستم سرآمد؟ تا دست برگشاید

«طبل جنگ (غزا) به صدا درآمد (نشانه‌ی آغاز نبرد روحانی) و از (سوی) عشق، لشکری (به مدد عاشق) آمد،» «کجاست رستم (قهرمان اسطوره‌ای) که از همه برتر است، تا دست به کار شود (برگشاید) و در این نبرد شرکت کند؟» این بیت، دعوت به شجاعت و قهرمانی در نبرد عشق؛ عشق خود لشکری است که به مدد عاشق می‌آید.

تجلی عشق در وجود عاشق و رهایی از قید زمان و مکان

مولانا به تحولات درونی عاشق و فرا رفتن او از محدودیت‌ها اشاره می‌کند:

رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر قالب چون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید

«رعد (شور و هیجان عشق) از دل (عاشق) غرش می‌کند، و جان او از ابر قالب (کالبد مادی) بیرون می‌جهد،» «مانند برق از تن بیرون می‌پرد و یک لحظه هم نمی‌ماند (در قید جسم و مکان).» این بیت، بیانگر شدت شور عشق که باعث می‌شود جان عاشق از قید جسم رها شود و به پرواز درآید.

هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّد کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید

«هرگز تیغ مرگ (اجل) چنین سری (سرِ عاشق) را نمی‌بُرد،» «زیرا این سر از فرط سربلندی و عظمت، بر ساق عرش (پایه‌ی عرش الهی، نماد بالاترین مقام) می‌ساید (و به آن مقام می‌رسد).» این بیت، نشان‌دهنده بقای روح عاشق و جاودانگی او؛ عشاق حقیقی از مرگ جسمانی نمی‌ترسند زیرا به مقام بالاتری می‌رسند.

هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد غم‌های عالم او را شادی دل فزاید

«هرگز چنین دلی (دل عاشق) را غم و اندوه فرا نمی‌گیرد،» «(زیرا) غم‌های عالم (دنیا) برای او به شادی دل (درونی) تبدیل می‌شود و آن را افزایش می‌دهد.» این بیت، بیانگر مقام رضایت و بی‌غمی عاشق؛ غم‌های دنیا در راه عشق برای او معنای دیگری می‌یابد و موجب افزایش شادی درونی‌اش می‌شود.

جلوه‌ی معشوق و گمراهی منکران

مولانا به تجلی معشوق و نفی منکران اشاره می‌کند:

دریا پیش ترش رو، او ابر نوبهارست عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید

«دریا (نماد عظمت و وسعت) در برابر او (معشوق)، چهره‌اش ترش (ناشادی و ناخوشایند) به نظر می‌رسد، او خود ابر نوبهار (سرشار از فیض و طراوت) است،» «عالم به واسطه‌ی او (معشوق) شیرین (و دلپذیر) می‌شود، (اما) قاصد (پیام‌رسان) او ممکن است ترش‌رو (و ناشاد) به نظر آید (اشاره به ظاهر سختگیرانه شمس).» این بیت، مقایسه‌ی معشوق با ابر نوبهار که سراسر لطف و حیات است، در حالی که حتی دریا در برابرش ناچیز است، و اشاره به ظاهر سختگیرانه ولی باطن شیرین او.

شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهو منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید

«شیر (معشوق قدرتمند) آهو (ضعیف) نمی‌خواهد، آهوی او (کسی که او شکار می‌کند) خود “یاهو” (صاحب شور و ذکر الهی) است،» «(در مقابل) منکر (کسی که حقیقت عشق را انکار می‌کند) در این چراگاه (دنیا که محل چرای ظاهربینان است) بسیار بیهوده و یاوه (ژاژ) می‌خاید (بیهوده سخن می‌گوید).» این بیت، بیانگر عظمت معشوق که به دنبال شکار جان‌های قدرتمند و ذاکر است، در حالی که منکران در غفلت و بیهودگی‌اند.

وحدت عاشق و معشوق و فنا در دریا

مولانا غزل را با بیان وحدت عاشق و معشوق و فنا در دریای حقیقت به پایان می‌برد:

در عشق جوی ما را، در ما بجوی او را گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید

«ما (عاشقان) را در عشق جستجو کن، و او (معشوق) را در وجود ما بجو،» «گاهی من او را می‌ستایم، و گاه او مرا ستایش می‌کند (نشانه‌ی وحدت و یگانگی عاشق و معشوق).» این بیت، اوج وحدت وجودی؛ عاشق و معشوق چنان در هم آمیخته‌اند که یافتن یکی در دیگری ممکن است و ستایش متقابل میان آن‌ها جاری است.

تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی دریای ما و من را چون قطره دررباید

«تا هنگامی که او (معشوق/حق)، مانند صدف (که گهر را در خود پرورش می‌دهد) دهانی (مجالی برای تجلی) از دریا (وجود نامتناهی خود) بگشاید،» «(و آنگاه) دریای “ما” و “من” (وجود دوگانه‌ی عاشق و معشوق/سالک و ذات الهی) را چون قطره‌ای در خود جذب کند و ببلعد.» این بیت، نشان‌دهنده فنای کامل در معشوق؛ در نهایت، دوگانگی‌ها (ما و من) از بین رفته و همه چیز در دریای وحدت الهی جذب می‌شود.


نکات مهم

  • حیات حقیقی از عشق: زندگی واقعی در گرو تولد از عشق است و هر گونه قدرت از آن سرچشمه می‌گیرد.
  • دشواری راه عشق: مسیر عشق پرخطر است و نیازمند دلی قوی و رهایی از تعلقات ظاهری.
  • رهایی از قید جسم و زمان: عشق، جان عاشق را از محدودیت‌های قالب جسمانی رها می‌کند.
  • جاودانگی و بی‌غمی عاشق: روح عاشق در راه عشق به بقا می‌رسد و غم‌های دنیا برای او به شادی بدل می‌شوند.
  • عظمت معشوق و بی‌اهمیتی ظواهر: معشوق منبع تمام لطف و حیات است، در حالی که ظواهر دنیا در برابرش ناچیزند.
  • اتحاد عاشق و معشوق: در اوج عشق، عاشق و معشوق چنان در هم می‌آمیزند که نمی‌توان آن‌ها را از هم جدا کرد.
  • فنای کامل در وحدت: نهایتاً دوگانگی‌ها از بین رفته و همه چیز در دریای وحدت الهی جذب می‌شود.

نتیجه‌گیری

غزل ۸۴۳ مولانا، منشور حیات عاشقانه است که در آن، عشق به عنوان سرچشمه‌ی تمام فضایل و قدرت‌ها معرفی می‌شود. مولانا با تأکید بر لزوم “زنده‌بودن در عشق”، نشان می‌دهد که عشق نه تنها موجب رهایی جان از قید جسم و زمان می‌شود، بلکه انسان را به مقام جاودانگی و بی‌غمی می‌رساند. او با تصویرسازی از نبرد معنوی، اتحاد عاشق و معشوق، و نهایت فنا در دریای وحدت الهی، این غزل را به یکی از عمیق‌ترین و شورانگیزترین سروده‌های خود در باب عشق عرفانی تبدیل می‌کند.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: