مطالب پیشنهادی![]()
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
خوشتر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست همیگردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان
آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد
این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
غزل ۸۰۳ مولانا، یک غزل عاشقانه و عارفانه است که به قدرت و تأثیر بیکران معشوق (خداوند/شمس تبریزی) بر عقل، جان، و هستی میپردازد. مولانا در این غزل، آرزوی تجلی معشوق و رهایی از محدودیتها و ظواهر دنیوی را بیان میکند و بر لزوم سکوت و فنا در برابر حقیقت تأکید میورزد. این غزل به مجیرالدین بیلقانی، از شعرای هم عصر مولانا، ارجاع میدهد که این غزل مولانا در پاسخ به شعر او سروده شده است.
مولانا غزل را با بیان غلبه عشق بر عقل و جان آغاز میکند:
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد خوشتر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد
«در راه عشق تو (معشوق)، عقل از جان نیز دست میشوید و آن را رها میکند،» «(زیرا) چه چیزی خوشتر از جان است؟ (اما در راه تو) عقل از آن (جان) نیز برمیخیزد و میگذرد.» این بیت، نشاندهنده برتری عشق بر عقل و جان؛ در راه معشوق، عقل حاضر است حتی از عزیزترین چیز یعنی جان نیز بگذرد.
مولانا به تأثیر بیمانند زیبایی و حضور معشوق بر کل هستی اشاره میکند:
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
«اگر زیبایی تو (معشوق) بر دژ (حصار) آسمان (فلک) حمله ببرد،» «از ساکنان آسمان (مقیمان فلک) فریاد امان و پناهندگی بلند میشود.» این بیت، بیانگر قدرت و عظمت بینظیر جمال معشوق که حتی آسمانیان را نیز به خضوع و تسلیم وامیدارد.
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
«ای معشوق که مایهی حسرت و رشک بهار هستی، یک سحرگاه از باغ این جهان بگذر (و تجلی کن)،» «تا از گلزار و چمن (سراسر جهان) رسم و قانون خزان (فنا و پژمردگی) برچیده شود.» این بیت، آرزوی عاشق برای تجلی معشوق تا جهان از فنا و خزان رهایی یابد و همیشه در بهار بماند.
پشت افلاک خمیدست از این بار گران ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد
«پشت آسمانها (افلاک) از این بار سنگین (بار غم دوری/جهل) خمیده است،» «ای معشوق سبکروح (لطیف و رهاییبخش)، به واسطهی تو این بار سنگین (از دوش هستی) برداشته میشود.» این بیت، نشاندهنده عظمت رنج دوری از معشوق و توانایی او در رهایی بخشیدن هستی از این بار.
مولانا به تسلیم و رهایی در برابر ارادهی معشوق اشاره میکند:
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
«من چون تیری از کمان تو هستم (کاملاً تسلیم و آمادهی حرکت به سوی توام)، بال و پری (توانایی حرکت و پرواز) به من ببخش،» «(زیرا) تیر زمانی خوش پرواز میکند که از کمان رها شود (یعنی عاشق زمانی به کمال میرسد که از خود رها شده و تسلیم معشوق شود).» این بیت، بیانگر آرزوی عاشق برای رهایی کامل از خود و بال و پر گرفتن از معشوق برای رسیدن به او.
رمه خفتست همیگردد گرگ از چپ و راست سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد
«رمه (مردم) در خواب غفلتاند و گرگ (نفس اماره/دشمن) از چپ و راست میگردد (و فرصت حمله میجوید)،» «(ای کاش) سگ ما (بصیرت و غیرت درونی) بانگ برآورد تا چوپان (شبان، معشوق/هدایتگر) برخیزد (و رمه را نجات دهد).» این بیت، نشاندهنده غفلت مردم و خطر نفس اماره، و آرزوی بیداری بصیرت برای ظهور هدایتگر حقیقی.
مولانا به فنای گمان در برابر تجلی حقیقت اشاره میکند:
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
«من گمان و تو عیان (حقیقت آشکار) هستی؛ در حضور تو، من به کلی محو میشوم،» «زیرا وقتی حقیقت آشکار (عیان) تجلی کند، چهرهی گمان (تصورات و اوهام) از میان برمیخیزد و نابود میشود.» این بیت، بیانگر فنای هستی عاشق و از بین رفتن اوهام در برابر تجلی حقیقت مطلق معشوق.
مولانا به لزوم سکوت برای تجلی حقایق در دل اشاره میکند:
هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد
«هین! ساکت باش، دل (و حقایق پنهانش) کجاست که زیر زبان (و سخن گفتن) باشد؟» «این دل (حقایق پنهان) آشکار میشود، زمانی که زبان (حرف زدن و گفتار) از میان برمیخیزد (سکوت اختیار شود).» این بیت، دعوت به سکوت و پرهیز از گفتار برای درک حقایق پنهان در دل، زیرا دل با سکوت آشکار میشود.
مولانا غزل را با ارجاع به شعر مجیرالدین بیلقانی به پایان میبرد:
این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
«این غزل، پاسخی (مجابات) به مجیر (مجیرالدین بیلقانی) است در آن قطعهای که گفت:» «بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد.» این بیت، صراحتاً بیان میکند که این غزل مولانا در پاسخ به بیت ابتدایی شعر مجیرالدین بیلقانی سروده شده است.
این غزل با بیانی عمیق و شورانگیز، به قدرت بیکران عشق الهی در دگرگونسازی وجود انسان و هستی میپردازد. مولانا در این ابیات، عاشق را موجودی تسلیمشده در برابر ارادهی معشوق نشان میدهد که آرزوی رهایی کامل از محدودیتها و رسیدن به حقیقت محض را دارد. اشاره به مجیرالدین بیلقانی نیز، بُعدی از تعاملات ادبی و فکری مولانا را آشکار میسازد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر