مطالب پیشنهادی![]()
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد
ز صبا همیرسیدم خبری که میپزیدم
ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد
به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت
به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد
هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در
تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد
همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم
به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد
به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی
چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد
برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب
چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد
به چه روز وصل دلبر همه خاک میشود زر
اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد
به چه چشمهای کودن شود از نگار روشن
اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد
هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد
غزل ۷۶۷ مولانا، غزلی پر از درد فراق، تمنای وصال، و ستایش بیحد معشوق است. مولانا در این غزل، به بیتابی دل در دوری یار، قدرت دگرگونکنندهی جمال او، و ناتوانی عاشق در بیان حال خود اشاره میکند. او با بیانی سوزناک و پر از حسرت، به مقام والای معشوق و لطف بینهایت او میپردازد و در نهایت، راه چاره را در دعا و خدمت میداند.
مولانا غزل را با گله از جفای معشوق و بیان درد فراق آغاز میکند:
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
«ای صنم (معشوق زیبارو)، ستم (جفا) را رها کن، زیرا کرم (بخشش و لطف) تو این (ستم) را روا نمیدارد،» «نگاهی به سوی دردی (درد فراق) بینداز که از هیچ کس درمان (دوا) ندارد.» این بیت، بیانگر درد عمیق فراق عاشق و التماس او از معشوق برای رهایی از این درد، که هیچ درمانی جز لطف یار ندارد.
ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد
«طشت (وجود) من از فلک (آسمان، عالم بالا) افتاد و در اقیانوس (محیط) غرق شدم،» «درون این دریا (هستی بیکران)، دل من جز تو (معشوق)، هیچ آشنایی ندارد.» این بیت، توصیف سرگردانی و تنهایی عاشق در دریای هستی پس از دوری از معشوق؛ دل او تنها معشوق را آشنا و پناه خود میداند.
ز صبا همیرسیدم خبری که میپزیدم ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد
«از باد صبا (پیک عاشقان) خبری به من میرسید که (از شوق) میپختم (بیتاب میشدم)،» «اکنون از غم تو، دل من دیگر خبری از باد صبا (و پیامهایش) ندارد (زیرا غرق در غم توست و به هیچ چیز دیگری توجه نمیکند).» این بیت، نشاندهنده شدت غم فراق که حتی موجب بیخبری دل از پیامهای باد صبا (نماد خبرهای خوش) شده است.
مولانا به زیبایی بینظیر معشوق و قدرت او در دلربایی اشاره میکند:
به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد
«(با وجود) چهرهی چون طلای من (که از غم زرد شده)، و سینه چون نقرهی خام تو (که هنوز جلوه نکرده)،» «آن کس که طلای (زیبایی) تو را ربوده است (و دل مرا برده)، کسی است که دلربایی چون تو ندارد.» این بیت، اشاره به زردی رخ عاشق از غم و بیان اینکه معشوق با وجود ظاهر خام (هنوز جلوه نکرده)، چنان دلرباست که دل عاشق را برده است.
هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد
«بیا ای ساقی (معشوق)، سریعتر آن در (درون خانه دل) را ببند،» «تو به هر کس که میآید، بگو که (اینجا) جای شما (غریبهها) نیست (و کسی را به حریم دل راه مده).» این بیت، دعوت به انحصار عشق در دل و عدم راه دادن غیر به حریم خصوصی عاشق و معشوق.
مولانا به شادی حقیقی در عشق و بینیازی از بقای جهان اشاره میکند:
همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد
«تمام عمر، چنین دمی (لحظهای) شاد و خرم نبوده است،» «به حق وفاداری یاری (معشوق) که (به ظاهر) دلش وفا ندارد (و عاشق را میرنجاند).» این بیت، بیان شادی عمیق عاشق حتی در اوج بیوفایی ظاهری معشوق؛ این شادی از خود عشق و وفاداری به یار حاصل میشود.
به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد
«چه شادمانی بهتر از این که تو (معشوق) جان و جهان (هستی) هستی؟» «چه غمی است برای عاشقان که جهان (مادی) بقا ندارد (فانی است)؟» این بیت، اوج بیان شادی عاشق در حضور معشوق؛ وقتی معشوق خود جان و جهان است، فنای جهان مادی برای عاشق بیاهمیت میشود.
مولانا به قدرت کیمیاگری معشوق و تأثیر او بر هستی اشاره میکند:
برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد
«امشب مست به سوی خانهی (وثاق) آن شکرلب (معشوق شیرینسخن) برویم،» «چرا از لباس (جامه) فرار کند، وقتی کسی قبا (لباس فاخر) ندارد (و برهنه و بیچیز است)؟» این بیت، بیان بیتابی عاشق برای وصال و بیقیدی او به ظواهر؛ عاشق بیچیز و بیقبا نیز مشتاق وصال است.
به چه روز وصل دلبر همه خاک میشود زر اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد
«چگونه در روز وصال دلبر، تمام خاک به طلا (زر) تبدیل میشود،» «اگر آن زیبایی و منظرهی (جمال و منظر) او شکوه کیمیاگری (فر کیمیا) را نداشته باشد؟» این بیت، سؤالی برای تأکید بر قدرت کیمیاگری معشوق؛ زیبایی او چنان است که میتواند هر چیز ناچیزی را به طلا تبدیل کند.
به چه چشمهای کودن شود از نگار روشن اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد
«چگونه چشمهای کودن (نابینا و بیبصیرت) از معشوق (نگار) روشن میشود،» «اگر آن غبار کوی او (معشوق) خاصیت سرمه (توتیا) را نداشته باشد؟» این بیت، ادامهی تأکید بر قدرت معجزهآسای معشوق؛ حتی غبار کوی او نیز خاصیت سرمه را دارد و میتواند چشمهای بیبصیرت را بینا کند.
مولانا غزل را با خاموشی و بیان ناتوانی خود در بیان حال و توسل به دعا به پایان میبرد:
هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد
«بیا! من خاموش شدم (از سخن گفتن باز ماندم)، (پس تو ای معشوق) دعا و خدمت (عاشق) را بپذیر،» «چه میتواند بکند کسی که در دستش جز دعا (و نیاز) ندارد؟» این بیت، اوج ناتوانی عاشق در بیان حال خود و توسل به دعا و خدمت؛ عاشق که هیچ دارایی دیگری ندارد، تنها میتواند دعا و نیاز خود را به درگاه معشوق عرضه کند.
این غزل با بیانی سوزناک و پر از حسرت، به درد عمیق فراق و اشتیاق بیحد عاشق به وصال معشوق میپردازد. مولانا در این ابیات، عظمت بینظیر معشوق، قدرت دگرگونکنندهی او، و ناتوانی عاشق در بیان حال خود را به تصویر میکشد و در نهایت، راه چاره را در تسلیم، دعا، و خدمت به یار میداند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر