مطالب پیشنهادی![]()
جان از سفر دراز آمد
بر خاک در تو بازآمد
در نقد وجود هر چه زر بود
از گنج عدم به گاز آمد
بی مهر تو هر که آسمان رفت
درهای فلک فرازآمد
بی آبی خویش جمله دیدند
هرک از تو نه سرفراز آمد
جان رفت که بیتو کار سازد
سوزید و نه کارساز آمد
اندر سفرش بشد حقیقت
کو بیتو همه مجاز آمد
از گرد ره آمدست امروز
رحم آر که پرنیاز آمد
سر را ز دریچهای برون کن
تا بیند کان طراز آمد
تا نعره عاشقان برآید
کان قبله هر نماز آمد
از پیش تو رفت باز جانم
طبل تو شنید و بازآمد
ای اهل رباط وارهیدیت
کز خط خوشش جواز آمد
آن چنگ طرب که بینوا بود
رقصی که کنون به ساز آمد
از سلسله نیاز رستید
کان بند هزار ناز آمد
ترک خر کالبد بگویید
کان شاه براق تاز آمد
نور رخ شمس حق تبریز
عالم بگرفت و راز آمد
غزل ۷۰۹ مولانا، غزلی پر از مفاهیم عمیق عرفانی دربارهی بازگشت جان به سوی معشوق ازلی و بینیازی مطلق به غیر او است. مولانا در این غزل، بر نهایت فقر و نیاز جان بدون حضور معشوق، بیحاصلی هر تلاش بدون مدد او، و قدرت دگرگونکنندهی فیض الهی تأکید میکند. او همچنین به نقش شمس تبریزی به عنوان منبع نور و رازگشایی اشاره دارد.
مولانا غزل را با بیان بازگشت جان خسته به درگاه معشوق آغاز میکند:
جان از سفر دراز آمد بر خاک در تو بازآمد
«جان (انسان یا روح ازلی) از سفر طولانی (دنیوی و غربت) بازگشت،» «(و) بر آستانهی تو (معشوق ازلی) باز آمد.» این بیت به سفر روحانی جان و بازگشت آن به مبدأ خویش، یعنی حق تعالی اشاره دارد.
در نقد وجود هر چه زر بود از گنج عدم به گاز آمد
«در حقیقت وجود (هستی)، هر چه که طلا (ارزشمند و خالص) بود،» «از گنج (بیکران) عدم (نیستی مطلق یا عالم غیب) به قالب (گاز، کنایه از صورت هستی) آمد (و ظهور کرد).» این بیت به ظهور هستی و ارزشهای آن از عالم نیستی مطلق و منشأ الهی آن اشاره دارد.
مولانا به بیحاصلی هر چیز بدون مهر معشوق اشاره میکند:
بی مهر تو هر که آسمان رفت درهای فلک فرازآمد
«هر کس بدون مهر و لطف تو (معشوق) به آسمان (مقامات بلند معنوی) رفت،» «درهای فلک (آسمان) بر او بسته شد (و نتوانست وارد شود).» این بیت به بیحاصلی هر کوشش معنوی بدون لطف و عنایت معشوق (خداوند).
بی آبی خویش جمله دیدند هرک از تو نه سرفراز آمد
«همگی نادانی و خشکسالی (بیآبی) خود را دیدند،» «هر کس که از تو (فیض و لطف تو) سرفراز (آبیاری و بهرهمند) نشد.» این بیت به احتیاج مطلق انسان به فیض الهی و بیآبی وجودی کسی که از آن فیض محروم باشد.
جان رفت که بیتو کار سازد سوزید و نه کارساز آمد
«جان (خودبین) رفت که بدون تو (معشوق) کاری را سامان دهد،» «(اما) سوخت (نابود شد) و هیچ کاری را نتوانست انجام دهد.» این بیت به عجز و ناتوانی جان در انجام هر کاری بدون مدد و لطف الهی.
اندر سفرش بشد حقیقت کو بیتو همه مجاز آمد
«در سفر (راه) او (جانی که بدون تو کار میکرد) حقیقت از بین رفت،» «زیرا که بدون تو (معشوق)، همه چیز مجاز (و وهمی و بیبنیاد) است.» این بیت به باطل بودن هر چیز و هر حرکت بدون اتصال به حقیقت مطلق.
مولانا به نیاز جان و ظهور زیبایی و کمال از سوی معشوق اشاره میکند:
از گرد ره آمدست امروز رحم آر که پرنیاز آمد
«(این جان) امروز از گرد و غبار راه (سفر و رنج) آمده است،» «رحم کن (ای معشوق) که بسیار نیازمند (پرنیاز) است.» این بیت به مخاطب قرار دادن معشوق برای رحمت بر جان خسته و نیازمند عاشق.
سر را ز دریچهای برون کن تا بیند کان طراز آمد
«سر (جمال) خود را از دریچهای (غیب) بیرون کن (و جلوه کن)،» «تا (جان) ببیند که آن (جمال تو) مایهی زینت و آرایش (طراز) هستی است.» این بیت به تقاضای ظهور معشوق تا جان بتواند کمال و زیبایی مطلق او را درک کند.
تا نعره عاشقان برآید کان قبله هر نماز آمد
«تا فریاد عاشقان بلند شود،» «که آن (جمال تو) قبلهی هر نماز (جهت و هدف عبادت و نیاز) است.» این بیت به تبدیل جمال معشوق به قبلهی واقعی عاشقان و جهت تمامی عبادات.
از پیش تو رفت باز جانم طبل تو شنید و بازآمد
«جانم (پیش از این) از پیش تو رفت (دوری کرد)،» «(اما اکنون) صدای طبل تو (بانگ دعوت یا اشارهی تو) را شنید و دوباره بازآمد.» این بیت به بازگشت جان سرکش به راه معشوق با شنیدن دعوت او.
مولانا به رهایی از بندها و زیبایی عالم پس از حضور معشوق اشاره میکند:
ای اهل رباط وارهیدیت کز خط خوشش جواز آمد
«ای اهل رباط (اهل این دنیا، یا کسانی که در بند تعلقات دنیا هستند)، شما رها شدید (نجات یافتید)،» «که از دستخط خوش او (معشوق، فرمان آزادی) جواز (نامهی رهایی) آمد.» این بیت به آزادی اهل دنیا (سالکان) از قید تعلقات به واسطهی فرمان و فیض معشوق.
آن چنگ طرب که بینوا بود رقصی که کنون به ساز آمد
«آن چنگ شادی (دل) که بیصدا (بیشور) بود،» «(اکنون) رقصی (حالتی) است که به همراه ساز (و شور) آمد.» این بیت به شور و طرب و رقصی که با حضور معشوق در دلها پدید میآید.
از سلسله نیاز رستید کان بند هزار ناز آمد
«از سلسله (بند) نیاز (احتیاج به غیر حق) رها شدید،» «چرا که آن (نیاز به حق) بند (حلکنندهی) هزاران ناز (غرور و تکبر) بود.» این بیت به رهایی از نیاز به غیر حق با درک نیاز مطلق به او، که خود این نیاز، غرورها را از بین میبرد.
ترک خر کالبد بگویید کان شاه براق تاز آمد
«خر (پیکر) جسمانی (کالبد) را رها کنید،» «چرا که آن شاه (معشوق) بر براق (اسب آسمانی، نماد سرعت و صعود معنوی) سواره آمد.» این بیت به دعوت به رهایی از قید جسمانی و صعود به سوی معشوق در عالم معنا.
مولانا در پایان غزل، به نور شمس تبریزی و آشکار شدن راز هستی اشاره میکند:
نور رخ شمس حق تبریز عالم بگرفت و راز آمد
«نور روی (جمال) شمس حق تبریزی،» «عالم را فرا گرفت و (همه چیز) راز (آشکار) شد (پنهانیها آشکار گشت).» این بیت به تأثیر عمیق و فراگیر شمس تبریزی که با نور وجود خود، عالم را روشن کرده و رازهای پنهان هستی را آشکار میسازد.
این غزل با بیانی شورانگیز و تمثیلات زیبا، به سالک نشان میدهد که سعادت و رهایی در گرو بازگشت به معشوق و تسلیم کامل در برابر اوست.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر