مطالب پیشنهادی![]()
چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد
برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش
تو لطف آفتابی بین که در شبها نهان باشد
دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه
به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد
از این صلح پر از کینش وز این صبح دروغینش
همیشه این چنین صبحی هلاک کاروان باشد
بجو آن صبح صادق را که جان بخشد خلایق را
هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد
هر آن آتش که میزاید غم و اندیشه را سوزد
به هر جایی که گل کاری نهالش گلستان باشد
یکی یاری نکوکاری ز هر آفت نگهداری
ظریفی ماه رخساری به صد جان رایگان باشد
یکی خوبی شکرریزی چو باده رقص انگیزی
یکی مستی خوش آمیزی که وصلش جاودان باشد
اگر با نقش گرمابه شود یک لحظه همخوابه
همان دم نقش گیرد جان چو من دستک زنان باشد
دل آواره ما را از آن دلبر خبر آید
شبی استاره ما را به ماه او قران باشد
چو از بام بلند او رو نماید ناگهان ما را
هوای سست بی آن دم مثال نردبان باشد
کسی کو یار صبر آمد سوار ماه و ابر آمد
مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد
چو چشم چپ همیپرد نشان شادی دل دان
چو چشم دل همیپرد عجب آن چه نشان باشد
بسی کمپیر در چادر ز مردان برده عمر و زر
مبین چادر تو آن بنگر که در چادر نهان باشد
بسی ماه و بسی فتنه به زیر چادر کهنه
بسی پالانیی لنگی که در برگستوان باشد
بسی خرگه سیه باشد در او ترکی چو مه باشد
چه غم داری تو از پیری چو اقبالت جوان باشد
بریزد صورت پیرت بزاید صورت بختت
ز ابر تیره زاید او که خورشید جهان باشد
کسی کو خواب میبیند که با ماهست بر گردون
چه غم گر این تن خفته میان کاهدان باشد
معاذالله که مرغ جان قفس را آهنین خواهد
معاذالله که سیمرغی در این تنگ آشیان باشد
دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری
سخن با گوش و هوشی گو که او هم جاودان باشد
غزل ۵۶۸ مولانا، غزلی پر از شور و عرفان است که به طلوع جمال معشوق و بینیازی از ظواهر در حضور او میپردازد. مولانا در این غزل، به تمایز میان حقیقت و خیال، لزوم رهایی از دنیا و یافتن صبح صادق (حقیقت)، و قدرت دگرگونکنندهی عشق اشاره میکند. او همچنین به اهمیت باطن بر ظاهر و حالات مختلف دل در مواجهه با معشوق میپردازد.
محور اصلی این غزل، غلبهی مطلق نور معشوق بر هر گونه تاریکی و نیاز، لزوم تمایز میان حقیقت و مجاز در مسیر معنوی، و مقام والای عشق در رسیدن به بیداری و آرامش حقیقی.
مولانا غزل را با بیانی پرشور از حضور معشوق آغاز میکند: “چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد / چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد”. “چو آمد روی مه رویم” (هنگامی که روی معشوق زیباروی من ظاهر شد)، “چه باشد جان که جان باشد” (جان دیگر چه ارزشی دارد؟) یعنی جان در برابر زیبایی او ناچیز است و در او فانی میشود. “چو دیدی روز روشن را” (هنگامی که روز روشن و آشکار را دیدی)، “چه جای پاسبان باشد” (دیگر چه نیازی به نگهبان و راهنماست؟) این بیت به حضور بینیازکنندهی معشوق و بیاعتبار شدن هر آنچه غیر از اوست، اشاره دارد.
“برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش / تو لطف آفتابی بین که در شبها نهان باشد”. (ای عاشق!) “برای ماه و هنجارش” (برای این ماه (معشوق) و برای آداب و رسوم و حرکت او) “که تا برنشکند کارش” (که تا کار او مختل نشود)، “تو لطف آفتابی بین” (تو لطف خورشید را ببین) “که در شبها نهان باشد” (که در شبها پنهان است، اما وجودش برای نظم ماه ضروری است). این بیت به لطف پنهان معشوق (یا حق) در پشت پردهی غیبت اشاره دارد که موجب نظم عالم است، حتی اگر در ظاهر حضور نداشته باشد.
“دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه / به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد”. “دلا بگریز از این خانه” (ای دل، از این خانهی دنیا و تعلقات آن فرار کن) “که دلگیرست و بیگانه” (که این دنیا غمافزاست و برای روح بیگانه است). “به گلزاری و ایوانی” (به سوی باغی و عمارتی برو) “که فرشش آسمان باشد” (که فرش آن آسمان (کنایه از گستردگی و عظمت معنوی) باشد). این بیت به دعوت به رهایی از دنیا و پناه بردن به عالم معنا و حقیقت اشاره دارد.
“از این صلح پر از کینش وز این صبح دروغینش / همیشه این چنین صبحی هلاک کاروان باشد”. “از این صلح پر از کینش” (از این صلح ظاهری و پر از دشمنی دنیا) و “وز این صبح دروغینش” (و از این صبح دروغین و فریبندهی دنیا). “همیشه این چنین صبحی” (همواره چنین صبحی) “هلاک کاروان باشد” (باعث هلاکت و گمراهی کاروانهای مسافر (سالکان) میشود). این بیت به خطر فریبهای دنیا و لزوم تشخیص حقیقت از مجاز اشاره دارد.
“بجو آن صبح صادق را که جان بخشد خلایق را / هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد”. “بجو آن صبح صادق را” (به دنبال آن صبح صادق (حقیقت الهی) باش) “که جان بخشد خلایق را” (که به همهی موجودات زندگی میبخشد). آن صبح صادق، “هزاران مست عاشق را” (برای هزاران عاشق مست از بادهی عشق)، “صبوحی و امان باشد” (بادهی صبحگاهی و پناهگاه امن است). این بیت به اهمیت یافتن حقیقت و پناه بردن به عشق الهی به عنوان تنها منبع حیات و آرامش اشاره دارد.
“هر آن آتش که میزاید غم و اندیشه را سوزد / به هر جایی که گل کاری نهالش گلستان باشد”. “هر آن آتش که میزاید” (هر آتشی که (از عشق) برمیخیزد)، “غم و اندیشه را سوزد” (غمها و افکار منفی را از بین میبرد). “به هر جایی که گل کاری” (هر جا که در آن آتش (عشق) گلی بکاری (یعنی عمل صالحی کنی))، “نهالش گلستان باشد” (نهایتاً به گلستانی زیبا تبدیل میشود). این بیت به نقش پاککنندهی عشق در از بین بردن غم و اندیشه، و نیز به برکت آن در تبدیل هر عمل کوچک به ثمری بزرگ اشاره دارد.
“یکی یاری نکوکاری ز هر آفت نگهداری / ظریفی ماه رخساری به صد جان رایگان باشد”. “یکی یاری نکوکاری” (معشوق، یاری است که کارهای نیک میکند)، “ز هر آفت نگهداری” (از هر بلا و آفت نگه میدارد). “ظریفی ماه رخساری” (زیبایی و لطافتی دارد که مانند ماه میدرخشد) و “به صد جان رایگان باشد” (دیدار او و بودن با او، به صد جان میارزد و بسیار باارزش است). این بیت به صفات کمالی معشوق (مهربانی، محافظتکنندگی، زیبایی) و ارزش بینهایت او اشاره دارد.
“یکی خوبی شکرریزی چو باده رقص انگیزی / یکی مستی خوش آمیزی که وصلش جاودان باشد”. “یکی خوبی شکرریزی” (او خوبیای است که مانند شکر شیرین است و میریزد)، “چو باده رقص انگیزی” (مانند باده (شراب) باعث شور و رقص میشود). “یکی مستی خوش آمیزی” (او مستیای است که با خوشی در هم آمیخته) “که وصلش جاودان باشد” (و وصال او دائمی و ابدی است). این بیت به اثرات عشق معشوق در ایجاد شور و مستی جاودانه در عاشق اشاره دارد.
“اگر با نقش گرمابه شود یک لحظه همخوابه / همان دم نقش گیرد جان چو من دستک زنان باشد”. “اگر با نقش گرمابه” (اگر روح و جان با نقش و صورت گرمابه (کنایه از عالم مادی و فانی) “شود یک لحظه همخوابه” (برای لحظهای همدم و همراه شود)، “همان دم نقش گیرد جان” (در همان لحظه، جان نیز نقش و صورت میپذیرد و متأثر میشود) “چو من دستک زنان باشد” (مانند من که از سر شادی دست میزنم). این بیت به تأثیرپذیری جان از ارتباط با هر چیز، حتی ظواهر، اشاره دارد که موجب شادی یا غم میشود.
“دل آواره ما را از آن دلبر خبر آید / شبی استاره ما را به ماه او قران باشد”. “دل آواره ما را” (دل سرگردان و بیقرار ما را)، “از آن دلبر خبر آید” (خبری از آن معشوق دلربا میرسد). “شبی استاره ما را” (شبی ستارهی بخت ما (جان یا روح) را)، “به ماه او قران باشد” (با ماه او (معشوق) همنشینی و وصال رخ میدهد). این بیت به امید وصال و خبر رسیدن از معشوق و اتحاد روح عاشق با معشوق اشاره دارد.
“چو از بام بلند او رو نماید ناگهان ما را / هوای سست بی آن دم مثال نردبان باشد”. “چو از بام بلند او” (هنگامی که از بلندی مقام خود (یا از پشت بام دنیا)) “رو نماید ناگهان ما را” (ناگهان چهرهاش را به ما نشان دهد)، “هوای سست بی آن دم” (تمام آرزوها و هواهای بیارزش قبل از آن لحظه) “مثال نردبان باشد” (مانند نردبانی میشود)؛ یعنی آن آرزوها همه ابزاری برای رسیدن به آن لحظهی وصال بودهاند. این بیت به ظهور ناگهانی معشوق و بیارزش شدن تمام آرزوهای قبلی در برابر وصال او اشاره دارد.
“کسی کو یار صبر آمد سوار ماه و ابر آمد / مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد”. “کسی کو یار صبر آمد” (کسی که همراه و یاور صبر شد و اهل تحمل بود)، “سوار ماه و ابر آمد” (بر ماه و ابر (عالم بالا و رحمت الهی) سوار میشود و به مقامات عالی میرسد). “مکن باور که ابر تر” (باور نکن که ابر پر آب) “گدای ناودان باشد” (محتاج ناودان کوچک باشد)؛ یعنی منبع فیض الهی نیازمند هیچ واسطهی کوچکی نیست. این بیت به مقام سالک صابر و خودکفایی فیض الهی اشاره دارد.
“چو چشم چپ همیپرد نشان شادی دل دان / چو چشم دل همیپرد عجب آن چه نشان باشد”. “چو چشم چپ همیپرد” (هنگامی که پلک چشم چپ میپرد)، “نشان شادی دل دان” (آن را نشانهی شادی و خبری خوش برای دل بدان). “چو چشم دل همیپرد” (اما وقتی چشم دل (بصیرت باطنی) میپرد و به اهتزاز درمیآید)، “عجب آن چه نشان باشد” (شگفت است که آن چه نشانهای است و چه حقیقت عظیمی را در بر دارد)! این بیت به تمایز میان شادیهای ظاهری و نشانههای معنوی و عمیقتر اشاره دارد.
“بسی کمپیر در چادر ز مردان برده عمر و زر / مبین چادر تو آن بنگر که در چادر نهان باشد”. “بسی کمپیر در چادر” (بسیارند زنان پیر (یا دنیا) که در ظاهر خود را پوشاندهاند) “ز مردان برده عمر و زر” (از مردان عمر و مالشان را ربودهاند). “مبین چادر” (به چادر و ظاهر نگاه نکن)، “تو آن بنگر” (تو به آن نگاه کن) “که در چادر نهان باشد” (که در زیر چادر (در باطن) پنهان است). این بیت به فریبندگی ظاهر دنیا و لزوم توجه به باطن آن اشاره دارد.
“بسی ماه و بسی فتنه به زیر چادر کهنه / بسی پالانیی لنگی که در برگستوان باشد”. “بسی ماه و بسی فتنه” (بسیارند زیباییها و فتنهها (خوبیها و بدیها) “به زیر چادر کهنه” (که در زیر ظواهر کهنه و ناچیز پنهان شدهاند). “بسی پالانیی لنگی” (بسیارند پالاندوزهای لنگ (افراد بیارزش و ناقص)) “که در برگستوان باشد” (که در زیر جامهی فاخر و برگستوان قرار گرفتهاند). این بیت نیز به اهمیت باطن و پرهیز از فریب ظواهر اشاره دارد.
“بسی خرگه سیه باشد در او ترکی چو مه باشد / چه غم داری تو از پیری چو اقبالت جوان باشد”. “بسی خرگه سیه باشد” (بسیارند خیمههای سیاه و تاریک) “در او ترکی چو مه باشد” (که در درون آنها، معشوقی زیبا مانند ماه پنهان است). “چه غم داری تو از پیری” (تو از پیری و کهولت ظاهری چه غمی داری) “چو اقبالت جوان باشد” (هنگامی که بخت و اقبال معنوی تو جوان و تازه باشد)؟ این بیت به پنهان بودن زیباییهای باطنی و اهمیت جوانی اقبال معنوی بر پیری ظاهری اشاره دارد.
“بریزد صورت پیرت بزاید صورت بختت / ز ابر تیره زاید او که خورشید جهان باشد”. (به واسطهی عشق یا حضور معشوق) “بریزد صورت پیرت” (صورت پیری و کهولت تو از بین میرود)؛ “بزاید صورت بختت” (و چهرهی جوانی و سعادت تو متولد میشود). این تحول “ز ابر تیره زاید او” (مانند خورشیدی است که از ابر تیره متولد میشود) “که خورشید جهان باشد” (و خود، خورشید جهان است). این بیت به قدرت عشق در دگرگون کردن ظاهر و باطن انسان و احیای او اشاره دارد.
“کسی کو خواب میبیند که با ماهست بر گردون / چه غم گر این تن خفته میان کاهدان باشد”. “کسی کو خواب میبیند” (کسی که در رؤیا میبیند) “که با ماهست بر گردون” (که همراه ماه (معشوق) بر آسمانها در حال گردش است)، “چه غم گر این تن خفته” (چه باک اگر این جسم خفتهی او) “میان کاهدان باشد” (در میان کاهدان (محل پست و بیاهمیت) قرار داشته باشد)؟ این بیت به اهمیت سفر روحی و معنوی بر وضعیت ظاهری جسم اشاره دارد.
“معاذالله که مرغ جان قفس را آهنین خواهد / معاذالله که سیمرغی در این تنگ آشیان باشد”. “معاذالله” (پناه بر خدا) “که مرغ جان” (که پرندهی روح) “قفس را آهنین خواهد” (قفس (جسم) را آهنین و محکمتر بخواهد). “معاذالله که سیمرغی” (پناه بر خدا که سیمرغی (روح والای انسان) “در این تنگ آشیان باشد” (در این آشیانهی تنگ و کوچک (دنیای مادی) آرام گیرد). این بیت به عدم رضایت روح بلندپرواز از اسارت در مادیات و میل آن به رهایی و اوجگیری اشاره دارد.
“دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری / سخن با گوش و هوشی گو که او هم جاودان باشد”. “دهان بربند و خامش کن” (دهان را ببند و ساکت شو ای زبان) “که نطق جاودان داری” (زیرا تو خود، گفتار جاودانه و بیانتها داری)؛ یعنی حقیقت را با سکوت درمییابی. “سخن با گوش و هوشی گو” (سخن خود را با گوشی و فهمی بگو) “که او هم جاودان باشد” (که آن گوش و فهم نیز جاودانه و ابدی است). این بیت به اهمیت سکوت در رسیدن به حقایق ابدی و لزوم انتخاب مخاطب آگاه برای بیان اسرار اشاره دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر