مطالب پیشنهادی![]()
سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود
دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود
باده او را نخورم ور نخورم پس کی خورد
گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود
باده او همدل من بام فلک منزل من
گر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود
دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برود
غم نخورم غم نخورم غم نخورم تا چه شود
غزل شماره 547 از دیوان پرشور و حال شمس مولانا، غزلی است با بیانی شورانگیز که به تجلی نورانی و شگفتانگیز معشوق ازلی در درون سالک میپردازد. این غزل اوج حسرت و حیرت عاشق را از درک تازهی حقیقت وجودی معشوق نشان میدهد؛ معشوقی که نه تنها زیبا و قدرتمند است، بلکه اکنون به صورت پرتوی از نور و عشق در دل عارف تجلی یافته است. مولانا در این غزل، بر نورانیت، تجلیگرایی و عشقورزی بیکران حق تأکید دارد.
مولانا در این غزل، با زبانی شیوا و عارفانه، به بیان ماهیت نورانی معشوق و تأثیر دگرگونکنندهی این نور بر جان عارف میپردازد:
من که او را میندانستم که چنین خوب تَبَد او ز من یافت و او ز او ز خودش جست
شرح: مولانا در آغاز غزل، به جهل پیشین خود اعتراف میکند: “من که او را میندانستم” (من پیش از این، از حقیقت او – معشوق ازلی – بیخبر بودم) “که چنین خوب تَبَد” (که او چنین خوب میدرخشد و خود را نمایان میسازد). این “تَبَد” (میتابد، میدرخشد) بر تجلی و روشنایی ذاتی معشوق تأکید دارد. اما این صفت از کجاست؟ “او ز من یافت” (او – معشوق – تجلی این کیفیت را از طریق من یافت، یعنی در وجود من نمودار گشت) و “او ز او ز خودش جست” (و او خود این صفت و کمالات را از ذات خویشتن یافت و به ما بخشید). این بیت بر تحول از جهل به معرفت شهودی و رابطهی فنا و بقا در عشق تأکید دارد، جایی که عاشق تجلیگاه صفات و افعال معشوق میشود.
آنچنان او را بخواهم که جهان جمله شود او از آن من شود و من هم از آن او بدست
شرح: “آنچنان او را بخواهم” (من چنان او را میخواهم و مشتاق او هستم) “که جهان جمله شود” (که تمام جهان در این خواست من محو شود). در این مقام، “او از آن من شود” (معشوق آنچنان در وجود من جلوه کند که گویی از آنِ من شده است – یعنی در من فانی گشته است) و “من هم از آن او بدست” (و من نیز حقیقتاً از آنِ او هستم و وجودم در او محو شده است). این بیت بر شدت اشتیاق عاشق به معشوق و رسیدن به وحدت وجودی که در آن ملکیت از میان میرود، تأکید دارد.
گر چه او پیش از این سلطان و گدا بود و من زو خود به من گشت و ز خود همچو شجر میوه بدست
شرح: “گر چه او پیش از این سلطان و گدا بود و من زو” (اگرچه او – معشوق – پیش از این هم پادشاه بود و هم به صورت درویش و گدا تجلی میکرد – اشاره به جامعیت اضداد و تجلی در تمامی مراتب – و من نیز از او بودم). “خود به من گشت” (اما او خود به من تبدیل شد و در وجود من تجلی یافت) و “ز خود همچو شجر میوه بدست” (و از خودِ من، مانند درختی که میوه میدهد، حاصل و ثمره گرفت). این بیت بر تجلی حق در سالک و بارور شدن وجود عارف از فیض الهی تأکید دارد، به گونهای که عارف خود تجلیگاه او میشود.
هر چه در من گهر و گوهر و یعقوب و کلیم او ز من یافت و او ز او ز خودش جست
شرح: این بیت تکرار و تأکیدی است بر مضمون مشابه در غزلیات 537 تا 546. “هر چه در من گهر و گوهر و یعقوب و کلیم” (هر گنج و گوهری که در وجود من هست – اشاره به ارزشهای باطنی و کمالات روحانی – و هر آنچه که از مقاماتی چون یعقوب و کلیم – اشاره به پیامبران صاحب بصیرت و حکمت – در من است). “او ز من یافت” (او – معشوق – آنها را در وجود من یافت، یعنی در من متجلی ساخت) و “او ز او ز خودش جست” (و او خود این کمالات را از ذات خویشتن یافت و به ما بخشید). این بیت بر الوهیت منشأ کمالات و تجلی آن در وجود عارف تأکید دارد.
اینت معمایی کز آب من و او میگوید کان آب حیاتی که ز دوزخ بررست
شرح: این بیت نیز تکرار و تأکیدی است بر مضمون مشابه در غزلیات 537 تا 546. “اینت معمایی کز آب من و او میگوید” (این یک معمای شگفتانگیز است که از رابطهی آب وجود من و او – معشوق – سخن میگوید). “کان آب حیاتی که ز دوزخ بررست” (که آن آب حیات – اشاره به آب زندگانی معنوی – که از دوزخ – نماد سختیها و فنای نفس – برمیخیزد و موجب رستگاری میشود). این بیت به پیچیدگی و سرّی بودن رابطهی عاشق و معشوق و ظهور حیات معنوی از میان رنجها اشاره دارد.
تو خامش ای دل که اگر زو نشنید از من چه شنید و از دل و از سر که بدست
شرح: مولانا در پایان، مخاطب را به درک این راز بزرگ دعوت میکند: “تو خامش ای دل” (ای دل من، تو سکوت کن و دم فرو بند) “که اگر زو نشنید” (چرا که اگر مخاطب – حق – این سخنان را از خود او نشنیده باشد)، “از من چه شنید” (چه چیزی از من – به عنوان یک موجود محدود – خواهد شنید؟) “و از دل و از سر که بدست” (و چه چیزی از دل و جان من – که او خود حقیقت آن است – خواهد شنید؟). این بیت بر ناتوانی زبان در بیان حقایق الهی و اصالت کلام از سوی حق تأکید دارد.
غزل شماره 547 دیوان شمس، یک اثر عارفانه و شورانگیز است که به شناخت “تابیدن” و درخشندگی مطلق الهی میپردازد. مولانا در این غزل، بر تحول از جهل به معرفت شهودی، شدت اشتیاق عاشق به معشوق و رسیدن به وحدت وجودی، تجلی حق در وجود سالک و از او یافتن کمالات، و ظهور حیات معنوی از میان رنجها تأکید میکند. این غزل به زیبایی نشان میدهد که چگونه پس از این ادراک، عاشق به مقام فنا در معشوق میرسد و وجود خویش را عین تجلیات و انوار او مییابد. این غزل در واقع بیانی از تجلی دائم و نورافشانی بیوقفهی الهی است که جان عارف را روشن و او را در دریای عشق خود غرق میسازد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر