مطالب پیشنهادی![]()
مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند
آن کو دلش را بردهای جان هم غلامت میکند
ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را
مستی که هر دو دست را پابند دامت میکند
ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان
حسنت میان عاشقان نک دوستکامت میکند
ای چاشنی هر لبی وی قبله هر مذهبی
مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت میکند
ای دل چه مستی و خوشی سلطانی و سلطان وشی
با این دماغ و سرکشی چون عشق رامت میکند
آن کو ز خاکی جان کند او دود را کیوان کند
ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت میکند
بستان ز شاه ساقیان سرمست شو چون باقیان
گر نیم مست ناقصی مست تمامت میکند
از لب سلامت ای احد چون برگ بیرون میجهد
اندازه لب نیست این این لطف عامت میکند
ماه از غمت دو نیم شد رخسارهها چون سیم شد
قد الف چون جیم شد وین جیم جامت میکند
در عشق زاریها نگر وین اشک باریها نگر
وان پخته کاریها نگر کان رطل خامت میکند
ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود او
بر جان حلالت میکند بر تن حرامت میکند
پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم کان شوم
ای دل مترس از نام بد کو نیک نامت میکند
بس کن رها کن گفت و گو نی نظم گو نی نثر گو
کان حیله ساز و حیله جو بدو کلامت میکند
غزل شماره 540 از دیوان پرشور و حال شمس مولانا، غزلی است با بیانی پر از حسرت و اشتیاق که به جدایی دل از پیکر و حرکت آن به سوی معشوق اشاره دارد. مولانا در این غزل، از نالهی “وای دلم” آغاز میکند و این حال را به رفتن و بازنگشتن دل نسبت میدهد. این غزل تصویرگر حیرت و اضطراب عاشق در فراق دل، تمایل دل به سفر به سوی حقیقت، و ناپایداری وجود عاشق بدون حضور دل است. این دل میتواند نماد روح، گوهر باطن، یا همان اشتیاق سوزان برای وصال باشد.
مولانا در این غزل، با زبانی شیوا و سوزناک، به بیان دلتنگی و تحول درونی ناشی از حرکت دل به سوی معشوق میپردازد:
دل من رفت و نیامد به خدا وای دلم رفت دل از برم و وای دلم وای دلم
شرح: مولانا با آهی جانسوز آغاز میکند: “دل من رفت و نیامد به خدا وای دلم” (دل من رفت و دیگر بازنگشت، به خدا قسم که دل من از این فراق در عذاب است). این تکرار “وای دلم” نشاندهندهی عمق درد و حسرت شاعر از این جدایی است: “رفت دل از برم و وای دلم وای دلم” (دل از کنار من رفت و این چه درد و اندوهی است!). این بیت بیانگر فراق عاشق از گوهر وجودی خود (دل) که به سوی معشوق سفر کرده است.
ز پی دل به سفر مینَرم ای وای ز من ز سفر پای ندارم به خدا وای دلم
شرح: “ز پی دل به سفر مینرم ای وای ز من” (من به دنبال دل از دست رفتهام نمیتوانم به سفر بروم و آه از این ناتوانی من!). “ز سفر پای ندارم” (من برای این سفر قدرت و پایی ندارم) “به خدا وای دلم” (به خدا قسم که این دلتنگی مرا از پای درآورده است). این بیت بر عجز عاشق از دنبال کردن دل در سفر معنوی و بیقراری ناشی از فراق تأکید دارد.
دل به جایی رود اکنون که نه تن را ره بود نه گمان بردم از او، وای دلم وای دلم
شرح: “دل به جایی رود اکنون” (دل اکنون به جایی رفته است) “که نه تن را ره بود” (که برای جسم و تن راهی به آنجا نیست). یعنی دل در سفر معنوی خود به عوالمی فراتر از دسترس حواس مادی رفته است. “نه گمان بردم از او” (من هرگز چنین توقعی از دل نداشتم که چنین سفری کند) “وای دلم وای دلم” (و این باعث حیرت و اندوه من است). این بیت به سفر روحانی دل به عوالم غیب و فراگیر بودن این تجربه اشاره دارد.
همه خواب است و خور و کام و گشاد و امید من که بیدار بدم، وای دلم وای دلم
شرح: “همه خواب است و خور و کام و گشاد و امید” (تمام مشغولیتهای دنیوی مانند خواب و خوراک و لذتها و آرزوها، همه بیاهمیت و همچون خواباند). “من که بیدار بدم” (من که پیش از این درگیر این امور بودم و خود را بیدار میپنداشتم)، اکنون با رفتن دل به حقیقت آگاه شدهام: “وای دلم وای دلم” (و از این غفلت پیشین و از دست دادن دل در عذابم). این بیت بر بیارزشی امور مادی در برابر حرکت روحانی دل و بیداری از خواب غفلت تأکید دارد.
چه شد آن عهد که بستی که دل از من نبری رفتی و دل ببریدی، وای دلم وای دلم
شرح: “چه شد آن عهد که بستی” (چه بر سر آن پیمان آمد که بستی) “که دل از من نبری” (که دل را از من جدا نکنی و نربایی؟). “رفتی و دل ببریدی” (تو – ای دل یا ای معشوق – رفتی و دل مرا از من گسستی) “وای دلم وای دلم” (و این موجب درد و اندوه من شد). این بیت، بیانی از گلایه و شکوهی عاشق از دل یا معشوق است که پیمان را شکسته و او را تنها گذاشته است.
دل به دل گشت و گمانم که دل او شد نه دلم او دلم شد، که دلش نیست، وای دلم وای دلم
شرح: “دل به دل گشت” (دل من در دل او – معشوق – فانی شد) “و گمانم که دل او شد نه دلم” (و گمان میکنم که این دل اکنون دل اوست، نه دل من – یعنی به مقام فنای در او رسیده است). “او دلم شد” (او – معشوق – دل من گشت) “که دلش نیست” (و او خود دارای دلی نیست که محدود و فناپذیر باشد، بلکه او خود مطلق است) “وای دلم وای دلم” (و این درک خود، مایه شگفتی و حسرت است). این بیت به مقام فنای فیالله اشاره دارد، جایی که دل عاشق در دل معشوق محو میشود و یگانه میگردند.
غزل شماره 540 دیوان شمس، بیانی سوزناک و عمیق از سفر دل به سوی معشوق و فراق از پیکر است. مولانا در این غزل، با نالههای “وای دلم”، به درد جدایی، عجز از همراهی دل در سفر روحانی، و بیاهمیت شدن امور دنیوی در برابر این تجربهی معنوی اشاره میکند. او به زیبایی نشان میدهد که چگونه دل با رفتن به سوی حقیقت، از دسترس جسم و عقل خارج شده و در نهایت به مقامی میرسد که در دل معشوق فانی میشود و حقیقت آن، همان حقیقت معشوق میگردد. این غزل نمایانگر اشتیاق بیحد عارف به وصال و ذوب شدن در ذات حق است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر