مطالب پیشنهادی![]()
آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود
هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون کوثر شود
هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود
گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد
اما دل اندر ابر تن چون برقها رخشان شود
دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان
زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود
ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد
یا رب خجسته حالتی کان برقها خندان شود
زان صد هزاران قطرهها یک قطره ناید بر زمین
ور زانک آید بر زمین جمله جهان ویران شود
جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانهای
با نوح هم کشتی شود پس محرم طوفان شود
طوفان اگر ساکن بدی گردان نبودی آسمان
زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود
ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور
کان دانهها زیر زمین یک روز نخلستان شود
از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کند
شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود
وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود
آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود
چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست
هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود
غزل شماره 536 از دیوان پرشور و حال شمس مولانا، غزلی عمیق و تأملبرانگیز است که به ریشهی هستی سالک در وجود حق و سفر از ناآگاهی به ادراک یگانگی میپردازد. مولانا در این غزل، از یک وضعیت ناآگاهی اولیه نسبت به مبدأ خود آغاز میکند و سپس با بیانی پرشور، به این حقیقت دست مییابد که وجود او از معشوق سرچشمه گرفته و در نهایت نیز به او بازمیگردد. این غزل تجلی کاملی از وحدت وجود و فنای فیالله در اندیشه مولاناست.
مولانا در این غزل، با زبانی شیوا و عارفانه، به بیان اتصال ناگسستنی خود با معشوق ازلی میپردازد:
من که او را میندانستم، او بد و من زو بدم چون بدیدم روی او را، او شدم، من هم بدم
شرح: مولانا میگوید: “من که او را میندانستم” (من پیش از این، از حقیقت وجود او – معشوق ازلی – بیخبر و ناآگاه بودم). اما حقیقت این بود که “او بد و من زو بدم” (او بود که حقیقت مطلق بود و من از او موجود شده بودم). اما لحظهی مکاشفه فرا رسید: “چون بدیدم روی او را” (هنگامی که چهرهی زیبای او – جلوهی حق – را مشاهده کردم)، “او شدم، من هم بدم” (خود من فانی در او شدم و دریافتم که آن “من”ی که از آن سخن میگفتم، نیز از او بود و جز او چیزی نبود). این بیت بیانگر سیر از ناآگاهی به معرفت شهودی و فنای سالک در ذات معشوق است.
گشت اندر آینهی من، آن که نامش مینگفتم من نه من، من نی که از من، او بد و من زو بدم
شرح: “گشت اندر آینهی من” (در آینهی وجود و جان من متجلی شد) “آن که نامش مینگفتم” (آن وجودی که پیش از این قادر به ذکر و شناخت حقیقی او نبودم). در این مقام، “من نه من، من نی که از من” (دیگر ‘من’ی وجود ندارد، یا آن ‘من’ دیگر آن ‘من’ سابق نیست)، بلکه “او بد و من زو بدم” (فهمیدم که او بود حقیقت مطلق و من از او موجود شده بودم). این بیت بر تجلی حق در درون سالک و انکار هویت مستقل نفس تأکید دارد.
هر چه در دل یاد کردم، آن همه غیر او بود هر چه جز او در دلم بد، آن همه غیر او بدم
شرح: “هر چه در دل یاد کردم” (هر آنچه را که پیش از این در دل و ذهنم به یاد میآوردم و به آن توجه داشتم)، “آن همه غیر او بود” (همگی جز او و ماسوی الله بودند). و به همین ترتیب، “هر چه جز او در دلم بد” (هر آنچه در دلم جز او جای گرفته بود)، “آن همه غیر او بدم” (آنها همه به معنای “غیر او” بودند و این ‘من’ی که بدانها تعلق داشت نیز ‘منی’ غیر از او بود). این بیت به پالایش قلب از غیر حق و یگانگی باطنی اشاره دارد.
من که از خود بیخبر گشتم، ز هستی رستم از جهان هر چه مرا بود، آن همه غیر او بدم
شرح: “من که از خود بیخبر گشتم” (من که با غرق شدن در معشوق، از هویت و خودی خود بیخبر و فارغ شدم)، “ز هستی رستم” (از قید هستی مقید و محدود خویش رها گشتم). “از جهان هر چه مرا بود” (هر آنچه از مال و مقام و تعلقات دنیوی که در جهان برای من بود)، “آن همه غیر او بدم” (همگی جز او و خارج از دایرهی حقیقت مطلق او بودند). این بیت بر رهایی از خودی و تعلقات دنیوی و رسیدن به آزادی مطلق تأکید دارد.
این دم و آن دم، دم من نیست، دم دلبر من است هر دم و هر بازدم را، دم دمادم او بدم
شرح: “این دم و آن دم، دم من نیست” (این نفس کشیدن و بازدم من، دیگر از آنِ ‘من’ نیست)، بلکه “دم دلبر من است” (اینها همه نفس معشوق من است که از طریق من جاری میشود). “هر دم و هر بازدم را” (هر نفسی که میکشم و هر نفسی که بیرون میدهم)، “دم دمادم او بدم” (آن نفس دمادم و پیوسته اوست که در وجود من جریان دارد). این بیت بر حلول عشق الهی در هر نفس و هر لحظهی زندگی و فنای کامل در معشوق تأکید دارد.
گر تو بینا بودی، بشنو این راز را من که او را میندانستم، او بد و من زو بدم
شرح: مولانا در پایان، مخاطب را به درک این راز بزرگ دعوت میکند: “گر تو بینا بودی، بشنو این راز را” (اگر تو بصیرت داری، این راز و حقیقت را بشنو و درک کن). و بار دیگر همان مصرع آغازین را تکرار میکند: “من که او را میندانستم، او بد و من زو بدم” (من که در ناآگاهی بودم، نمیدانستم که اوست حقیقت و من از او موجود شدهام). این تکرار، هم به اهمیت این معرفت بنیادین اشاره دارد و هم نشان میدهد که این فنای در معشوق، نقطهی بازگشت به مبدأ خویشتن حقیقی است.
غزل شماره 536 دیوان شمس، بیانی متعالی و پرشور از سیر سالک از جهل به معرفت توحیدی است. مولانا در این غزل، بر این حقیقت تأکید میکند که ریشهی هستی انسان در وجود حق است و تا زمانی که این “منیت” و حجاب “خود” باقی است، معرفت حقیقی حاصل نمیشود. او به زیبایی نشان میدهد که چگونه با فنای نفس و رهایی از تعلقات، جان به اصل خویش بازمیگردد و درمییابد که هر آنچه بوده و هست، از اوست و جز او چیزی نیست. این غزل در واقع سرودی است برای وحدت وجود و تجربه ذوب شدن در اقیانوس بیکران الوهیت.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر