مطالب پیشنهادی![]()
رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو
من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند
ای ابر خوشباران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاهِ طراران بیا مستان سلامت میکنند
حیران کن و بیرنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بیخبر هم باخبر
وی از تو دل صاحبنظر مستان سلامت میکنند
آن میر مهرو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوشخو را بگو مستان سلامت میکنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آنجا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند
آن جان بیچون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان دُرّ مکنون را بگو مستان سلامت میکنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند
آن توبهسوزم را بگو وان خرقهدوزم را بگو
وان نورِ روزم را بگو مستان سلامت میکنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند
ای شه حسامالدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جانها آشنا مستان سلامت میکنند
غزل شماره 533 از دیوان پرشور و حال شمس مولانا، غزلی است با بیانی شورانگیز و عمیقاً شخصی که به تحول شگرف روحی و رهایی از بند غمهای دنیوی و نفسانی میپردازد. مولانا در این غزل، به پارادوکسی زیبا اشاره میکند: او که پیش از این در غم خویش غرق بود، اکنون به واسطهی «غمهای معشوق» (که میتواند غم هجران، درد اشتیاق، یا حتی غم همدردی با ذات الهی باشد) از هر غمی رها شده است. این غزل تصویری از فنای خود در حق و رسیدن به آزادی مطلق در پرتو عشق الهی ارائه میدهد.
مولانا در این غزل، با استفاده از تقابلها و تناقضهای ظاهری، به بیان تحولات باطنی و آزادی معنوی که از عشق الهی حاصل میشود، میپردازد:
من که غمین بودم به غم خویشتن اکنون ز غمهای تو بس بیغمم
شرح: مولانا در ابتدای غزل، به حال پیشین خود اشاره میکند: “من که غمین بودم به غم خویشتن” (من که در گذشته درگیر اندوه و غمهای شخصی و نفسانی خود بودم). اما ناگهان این وضعیت دگرگون میشود: “اکنون ز غمهای تو بس بیغمم” (اکنون به واسطهی غمها و دردهایی که از عشق تو به من رسیده است، از هر غم و اندوهی رها گشتهام). این بیت بیانگر آن است که غم عشق الهی، غمهای مادی و نفسانی را میزداید و جان را از آنها آزاد میکند.
از خویشتن پر بودم و غم داشتم اکنون ز تو پر گشتم و بس بیخودم
شرح: “از خویشتن پر بودم و غم داشتم” (در گذشته وجودم مملو از خودخواهیها، خودبینیها و تعلقات شخصی بود و به همین دلیل درگیر غم و اندوه بودم). اما با ورود عشق الهی: “اکنون ز تو پر گشتم و بس بیخودم” (اکنون وجودم از تو – معشوق الهی – پر شده است و به همین دلیل به مقام بیخودی و فنای نفس رسیدهام). این بیت بر فنای خودی در پرتو عشق الهی و حاصل آن که بیغمی و بیخودی است، تأکید دارد.
عقل مرا بند بدم، اکنون ز می مستم و عقل مرا بند بدم، اکنون ز میتنم و عقل مرا بند بدم، اکنون ز می پستم و اکنون ز میمستم و از عقل خود بس رستم
شرح: (این بیت در نسخ مختلف اندکی تفاوت دارد، اما مضمون کلی آن یکی است: رهایی از بند عقل با مستی عشق) “عقل مرا بند بدم” (عقل جزئی من، خود بندی برای من بود و مرا محدود میکرد). اما اکنون: “اکنون ز می مستم و از عقل خود بس رستم” (اکنون از شراب عشق تو مست شدهام و از قید و بند عقل محدود خود کاملاً رها گشتهام). این بیت بر ناتوانی عقل در درک حقایق عشق و رهایی از آن با مستی عرفانی تأکید دارد.
من که بدم زندانی و در بند این خشم و رضا اکنون ز یک خنده شکر، بس بیغمم
شرح: “من که بدم زندانی و در بند این خشم و رضا” (من که زندانی محدودیتها و در بند احساسات متضاد خشم و رضایت نفسانی بودم). اما اکنون: “اکنون ز یک خنده شکر، بس بیغمم” (اکنون با یک خندهی شیرین و لطفآمیز تو – معشوق – از هر غم و بندی آزاد گشتهام). این بیت بر رهایی از اسارت احساسات نفسانی و وابستگی به دوگانگیها در پرتو لطف و کرم الهی تأکید دارد.
گر چه زمین بودم، کنون گشتم فلک زین خاک تو اکنون ز غم خویشتن بس بیغمم
شرح: “گرچه زمین بودم” (اگرچه وجود من پیش از این مانند زمین، ثابت، محدود و بیتحرک بود)، “اکنون گشتم فلک” (اکنون مانند آسمان، وسیع، چرخنده و بیکران شدهام). این دگرگونی به دلیل حضور معشوق است: “زین خاک تو اکنون ز غم خویشتن بس بیغمم” (از این خاک وجود که از تو است، اکنون از غمهای خودی کاملاً رها گشتهام). این بیت بر وسعت یافتن وجود عاشق و رهایی از محدودیتهای مادی تأکید دارد.
تو در بگو و در مخن یک دم خموش ای دل من شمس الحق تبریزی من سلطان و درویش من است
شرح: مولانا در پایان، از دل خود میخواهد: “تو در بگو و در مخن” (تو هر چه میخواهی بگو و هیچ چیز را پنهان مکن)، اما “یک دم خموش ای دل من” (ای دل من، لحظهای سکوت کن). چرا که “شمس الحق تبریزی من” (شمس تبریزی که آفتاب حقیقت من است) “سلطان و درویش من است” (هم پادشاه مطلق است و هم درویش و فقیری بینشان، یعنی جامع اضداد است). این بیت با ذکر نام شمس تبریزی، او را مظهر و تجلیگاه این تحول عمیق روحانی و سرچشمهی این آزادی بینظیر میداند.
غزل شماره 533 دیوان شمس، بیانی زیبا و عمیق از تحول کیفی روح در پرتو عشق الهی است. مولانا در این غزل، به پارادوکسی اشاره میکند که غمهای عشق الهی، خود مایهی رهایی از غمهای نفسانی و دنیوی میشوند. او بر فنای خودی، رهایی از قید عقل جزئی و اسارت نفسانی، و وسعت یافتن وجود تأکید دارد. این غزل نشان میدهد که چگونه جان عاشق با غرق شدن در دریای عشق، به مقام بیخودی و آزادی مطلق میرسد و شمس تبریزی در این مسیر، سلطان و راهبر اوست. این تبدیل غم به بیغمی، نشانهای از رسیدن به مقامی است که در آن، تمامی تضادها در وحدت عشق الهی حل میشوند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر