مطالب پیشنهادی![]()
ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
امروز روز باده و خرگاه و آتش است
ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف
مجلس چو چرخ روشن و دلدار، مَهوشاست
بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست
درکش شراب لعل که غم در کشاکش است
امروز غیر توبه نبینی شکستهای
امروز زلف دوست بود کان مشوش است
هفتاد بار توبه کند شب رسول حق
توبه شکن حق است که توبه مخمش است
آن صورت نهان که جهان در هوای او است
بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است
امروز جان بیابد هر جا که مردهای است
چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است
شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است
از تیر غم ندارد سغری که ترکش است
در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است
منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است
بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر
بس دانه زیر خاک درختش منعش است
در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است
دلتنگ کی بود که دلارام در کش است
ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت
زیرا که بیدهان دل و جانم شکرچش است
خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست
ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است
غزل شماره ۴۴۴ از دیوان شمس مولانا با مطلع “ساقی بیار باده که ایام بس خوشست / امروز روز باده و خرگاه و آتش است”. این غزل، غزلی شورانگیز و دعوت به شادی و سرمستی در پرتو حضور معشوق و فیض الهی است. مولانا با خطاب به ساقی و درخواست باده، اعلام میکند که امروز روزگار بسیار خوش است و این روز، روز نوشیدن بادهٔ عشق، برپا کردن خرگاه (اشاره به بزم و جمع مستان) و افروختن آتش شوق است. ردیف “است” در این غزل، بر تأکید و قطعیت حال خوش و حضور حق تأکید دارد.
غزل به توصیف فضای بزم و ویژگیهای ساقی و باده میپردازد: ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف / مجلس چو چرخ روشن و دلدار، مَهوش\u200cاست. ساقی (هادی معنوی یا خود حق تعالی) ظریف و دلپذیر است، باده (عشق و معرفت الهی) لطیف و خوشگوار است و زمان، زمانی شریف و پربرکت است. مجلس (بزم انس و حضور) مانند چرخ (آسمان) روشن و نورانی است و دلدار (معشوق)، مانند ماه زیبا و دلربا است. توصیف فضای روحانی و دلنشین بزم انس.
مولانا به دعوت به شنیدن نوای نی و نوشیدن شراب عشق اشاره میکند: بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست / درکش شراب لعل که غم در کشاکش است. به نوای نی (اشاره به نالهٔ عاشقانهٔ نی در مثنوی، یا نوای جان) گوش فرا ده که از آن دم و نفخهٔ الهی، صاحب نوا و تأثیرگذار شده است. شراب لعلگون (اشاره به بادهٔ عشق) را بنوش، چرا که غم در کشاکش و زوال است و با آمدن عشق، غم رخت برمیبندد. دعوت به توجه به ندای باطن و نوشیدن بادهٔ عشق برای رهایی از غم.
غزل به شکستن توبه و آشفتگی زلف دوست (اشاره به تجلیات الهی) در این روز میپردازد و بیان میکند که امروز غیر از توبه، چیز شکستهای نمیبینی (اشاره به غالب شدن عشق بر زهد ریایی و توبه شکستن عاشق در این حال). و امروز زلف دوست (اشاره به تجلیات و جلوههای گوناگون حق که موجب آشفتگی و بیقراری دل میشود) مایهٔ این آشفتگی و بیقراری است.
مولانا به حدیثی از پیامبر (ص) اشاره میکند که هفتاد بار در شب توبه میکرده است، و بیان میدارد که توبه شکن حقیقی، حق تعالی است که توبهٔ ما را میپذیرد و توبهٔ ما (در برابر عظمت او) ناقص و مخدوش است. این بیت به رحمت و پذیرش الهی و ناقص بودن تلاش بنده در برابر او اشاره دارد.
غزل به زیبایی صورت نهان (حقیقت الهی) که جهان در طلب اوست و نقش بستن آن بر آب و گل (عالم مادی) به قدرت یزدان اشاره میکند و بیان میدارد که امروز جان تازه مییابد هر جا که مردهای (انسان غافل و بیخبر از عشق) باشد و چشم اعمش (چشم ظاهر بین) چشم دیگری (چشم باطن بین) میگشاید. احیای مردگان دل و بینا شدن چشم باطن در پرتو عشق.
شاخی که در آتش عشق نمیسوزد، از تیر غم در امان است و مانند ترکش (جعبهٔ تیر)، جایی برای تیر غم ندارد. در عاشقی به روی او (معشوق) که جایگاه بوسه است، نظر کن و به زردی و ضعف و گرسنگی (ظاهری) عاشق نگاه مکن. ارزش عاشق به باطن و عشق اوست، نه به ظاهرش.
مولانا به تفاوت ظاهر و باطن عاشق اشاره میکند که بس بدنها اسیر خاک (عالم ناسوت) هستند، اما دلشان بر فلک (عالم ملکوت) امیر و حاکم است. و بس دانه زیر خاک است (پنهان است)، اما درخت آن دانه (حقیقت آن) مایهٔ منع (جلوگیری از نابودی) آن است. برتری باطن بر ظاهر و حفظ حقیقت توسط اصل آن.
دل کسی که گنج گوهر (معرفت و عشق) در آن است، چگونه در خاک (عالم مادی) محبوس باشد؟ و کسی که دلارام (معشوق) او را در آغوش گرفته، چگونه دلتنگ باشد؟ بینیازی عاشق از عالم خاک و رفع دلتنگی در آغوش معشوق.
در پایان، با خطاب به مردهشوی (اشاره به مرگ ظاهری و بیاهمیتی قالب تن در برابر حیات جان) و درخواست بستن محکم زنخ (چانه)اش، بیان میدارد که دل و جان او بدون نیاز به دهان و زبان ظاهری، شیرین و شکرچش (پر از حلاوت و معرفت) است. و با دعوت به خاموشی و دم نزدن، تأکید میکند که مردهشوی حقیقی (مرگ بر نفس) خود تو هستی و مقام ذات تو فراتر از این پنج حس و شش جهت است (فراتر از عالم ماده و جسم است).
غزل با دعوت به شادی و بزم انس آغاز میشود: ساقی بیار باده که ایام بس خوشست / امروز روز باده و خرگاه و آتش است. ای ساقی (اشاره به هادی معنوی یا حق تعالی)! بادهٔ عشق را بیاور، چرا که روزگار بسیار خوش و دلپذیر است. امروز روز نوشیدن بادهٔ معرفت، برپا کردن بزم انس و افروختن آتش شوق الهی است. دعوت به شادی و سرمستی در پرتو عشق.
توصیف فضای بزم و ویژگیهای آن: ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف / مجلس چو چرخ روشن و دلدار، مَهوش\u200cاست. ساقی (هادی یا حق) با لطف و زیبایی است، بادهٔ عشق لطیف و روحبخش است و زمان (حضور در این بزم) پربرکت و ارزشمند است. مجلس انس و حضور مانند آسمان روشن و پرنور است و دلدار و معشوق، مانند ماه زیبا و دلربا است. توصیف فضای روحانی و دلنشین.
دعوت به شنیدن ندای باطن و نوشیدن بادهٔ عشق: بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست / درکش شراب لعل که غم در کشاکش است. به نوای نی (صدای جان، یا کلام پیر) گوش فرا ده که آن نوا از دم و نفخهٔ الهی (اشاره به دمیدن روح در کالبد انسان) تأثیر و نوا یافته است. شراب لعلگون و گوارای عشق را بنوش، چرا که با آمدن عشق، غم و اندوه در حال زوال و نابودی است. توجه به ندای باطن و رهایی از غم با عشق.
شکستن توبه و آشفتگی دل از زلف دوست: امروز غیر توبه نبینی شکسته\u200cای / امروز زلف دوست بود کان مشوش است. امروز در این بزم عشق، چیزی جز توبه (و زهد ریایی) را شکسته و بیارزش نمیبینی. (عشق غالب شده است). و امروز، زلف دوست (اشاره به تجلیات گوناگون و گاه متناقض حق که موجب حیرت و بیقراری عاشق میشود) همان چیزی است که دلها را آشفته و بیقرار کرده است. غلبهٔ عشق و آشفتگی دل از تجلیات الهی.
رحمت الهی و ناقص بودن توبهٔ بنده: هفتاد بار توبه کند شب رسول حق / توبه شکن حق است که توبه مخمش است. رسول حق (پیامبر اکرم (ص)) با وجود مقام والای خود، هفتاد بار در شب توبه میکرده است (اشاره به تواضع و توجه دائم به حق). توبه شکن حقیقی، خود حق تعالی است که توبهها را میپذیرد و در برابر عظمت او، توبهٔ ما (با همهٔ نواقص) مخدوش و ناقص است. رحمت الهی و نقص بندگی.
تجلی حقیقت و احیای دلها: آن صورت نهان که جهان در هوای او است / بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است. آن حقیقت پنهان و صورت غیبی (حق تعالی) که تمام جهان در طلب و هوای اوست، به قدرت الهی بر آب و گل عالم مادی نقش بسته و متجلی شده است. تجلی حقیقت در عالم. امروز جان بیابد هر جا که مرده\u200cای است / چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است. امروز (در پرتو عشق و حضور حق)، هر جا که دلی مرده (غافل) باشد، جان تازه مییابد. و چشمی که کورباطن و ظاهربین است (اعمش)، چشم دیگری (چشم باطنبین) را برای دیدن حقایق باز میکند. احیای دلها و بینا شدن باطن.
ایمنی عاشق و ارزش باطن: شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است / از تیر غم ندارد سغری که ترکش است. شاخ وجودی که در آتش عشق سوخته و خشک نیست (در برابر عشق منعطف است)، از آتش (غم و اندوه) در امان است. و کسی که چنین شاخی دارد، در وجودش جایی (سغر، کیسهٔ تیر) برای تیر غم ندارد، گویی وجودش مانند ترکش پر از تیر عشق است. ایمنی عاشق از غم. در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است / منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است. در حال عاشقی، به روی (باطن) او (عاشق) نظر کن که بوسهگاه (محل توجه و عنایت) حق تعالی است. به ظاهر او نگاه مکن که ممکن است زرد و ضعیف و گرسنه (به دلیل ریاضت) باشد. ارزش باطن عاشق نه ظاهر او.
برتری باطن و بینیازی عاشق: بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر / بس دانه زیر خاک درختش منعش است. چه بسا بدنهایی که اسیر عالم خاک و مادی هستند، اما دلشان بر عالم ملکوت و فرشتگان امیر و حاکم است. و چه بسا دانهای (حقیقت) که زیر خاک پنهان است، اما درخت و اصل آن دانه، مایهٔ منع و حفظ آن از نابودی است. برتری باطن بر ظاهر و حفظ حقیقت. در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است / دلتنگ کی بود که دلارام در کش است. چگونه ممکن است کسی که در دلش گنج گوهر معرفت و عشق نهفته است، در عالم خاک (گرفتار مادیات) باشد؟ و چگونه ممکن است کسی که دلارام و معشوق او را در آغوش گرفته، دلتنگ و غمگین باشد؟ بینیازی عاشق از عالم خاک و رفع دلتنگی در آغوش معشوق.
بیاهمیتی تن و عظمت جان: ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت / زیرا که بی\u200cدهان دل و جانم شکرچش است. ای مردهشوی من (اشاره به کسی که با مرگ سروکار دارد، یا مرگ بر نفس)! چانهٔ مرا محکم ببند (اشاره به بیاهمیتی قالب تن). چرا که دل و جان من بدون نیاز به دهان و زبان ظاهری، پر از حلاوت و شیرینی و معرفت است. بیاهمیتی قالب تن و حلاوت باطنی جان. خاموش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست / ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است. (ای نفس، ای مخاطب) خاموش باش و سخن بیفایده مگو، چرا که تو (ای انسان طالب حقیقت) مردهشوی نیستی (کار تو شستن مرده نیست). مقام ذات حقیقی تو فراتر از این پنج حس ظاهری و شش جهت عالم مادی است (فراتر از عالم صورت است). مرگ بر نفس و فراتر بودن مقام ذات از عالم ماده.
غزل ۴۴۴ مولانا، غزلی پرشور و دعوت به شادی و سرمستی در پرتو عشق و حضور الهی است. مولانا با توصیف فضای بزم انس و ویژگیهای ساقی و باده، به تأثیر عشق در رهایی از غم، غلبهٔ عشق بر زهد ریایی، آشفتگی دل از تجلیات معشوق، رحمت و پذیرش الهی، احیای دلها، بینا شدن باطن، ایمنی عاشق، ارزش باطن، و بینیازی عاشق از عالم خاک اشاره میکند. غزل با بیان بیاهمیتی قالب تن، حلاوت باطنی جان، و دعوت به مرگ بر نفس و توجه به مقام والای ذات، به عمق تجربهٔ عرفانی و وحدت با معشوق رهنمون میشود. این غزل، بیانی شادمانه و عمیق از نگاه مولانا به لذت حضور الهی، مقامات عرفانی، و ارزشهای حقیقی در مسیر سلوک است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر