مطالب پیشنهادی![]()
دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنکه سرسبزی خاکست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست
در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا
تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گفت و گو جمله کلوخست و یقین دل شکنست
گوهر آینه جان همه در ساده دلیست
میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو
که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
خیره گشته است صفتها همه کان چه صفت است
کان صفتها چو بتان و صفت او شمن است
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ
پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
روش عشق روش بخش بود بیپا را
خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود
فتنهها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
همه دلها چو کبوتر گرو آن برجند
زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی
عشق را چند بیانها است که فوق سخنست
غزل شماره ۴۱۰ از دیوان شمس مولانا با مطلع “دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست / آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست”. این غزل به وصف معشوق (پیر کامل یا حق تعالی) میپردازد که با آمدنش عالم را روشن میکند و وجودش سرچشمهٔ حیات و گوهر هستی است. مولانا در این غزل، با بیان تأثیر وجود معشوق بر خاک و فلک، و شفاخانه بودن درگاه او، به بیارزشی تن خاکی در برابر شمع روح، و بیحاصلی گفتگوی بیمعرفت اشاره دارد. غزل با تمثیلهایی از عالم طبیعت و احوال انسان، به سادگی دل به عنوان آیینهٔ جان، و میل انسان به ریاست به جای حقیقت، به شیرینی وصف یار و بیکرانگی صفات او، و سرگردانی عقل در برابر عظمت عشق اشاره میکند و در نهایت با بیان فتنه بودن عشق و بیقراری دلها برای وصال او، به لزوم خاموشی و فوق سخن بودن بیان عشق رهنمون میشود. ردیف غزل “است” و “آنست” است که بر حقیقت و قطعیت اوصاف و احوال تأکید دارد.
غزل با بیان آمدن معشوق و اهمیت آن آغاز میشود: دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست / آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست. دیشب کسی به نزد من آمد که روشناییبخش شبهای تار من است. اگر آمدنی در این دو جهان (دنیا و آخرت) ارزش و اهمیتی داشته باشد، آن آمدنِ اوست. اهمیت حضور معشوق و نورانیت بخشیدن او به هستی.
به سرسبزی خاک و گهربخشی فلک به واسطهٔ معشوق اشاره دارد: آنکه سرسبزی خاک\u200cست و گهربخش فلک / چاشنی بخش وطن\u200cهاست اگر بیوطنست. او کسی است که باعث سرسبزی و آبادانی خاک (عالم جسمانی و وجود انسان) است و گوهر و ارزشمندی به فلک (عالم روحانی) میبخشد. او چاشنیبخش و طعمدهندهٔ وطنهای حقیقی (مقامات معنوی) است، حتی اگر خودش بیوطن و بیجایگاه مشخص باشد (زیرا در همه جا حاضر است). تأثیر وجود معشوق بر تمام عوالم هستی.
به نهادن شمع در کف عقل و دعوت به درگاه معشوق اشاره دارد: در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا / تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است. او در دست عقل انسان شمعی (نور هدایت و معرفت) قرار میدهد و میگوید که آن را بگیر و بیا. تا به درگاه من که شفاخانه و درمانگاه هر کسی است که در بوتهٔ آزمایش الهی قرار گرفته است. هدایت عقل به سوی درگاه حق برای شفا یافتن از مشکلات.
به بیارزشی تن خاکی در گرو شمع روح اشاره دارد: شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی / این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست. تو شمع (روح و حقیقت) خود را گرو و وابستهٔ این لگن (قالب، تن خاکی) چرا کردهای؟ این تن خاکی اگر نباشد، برای شمع وجود تو صدها قالب و صورت دیگر (در عوالم دیگر) وجود دارد. بیارزشی تن در برابر روح و امکان تجلی روح در صور مختلف.
به بیحاصلی گفتگوی دنیوی اشاره دارد: تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست / گفت و گو جمله کلوخ\u200cست و یقین دل شکنست. تا زمانی که در این عالم آب و گل (دنیای مادی)، کار انسان تنها به کلوخ انداختن (سخن بیحاصل گفتن، جدل کردن) میگذرد، تمام گفتار او مانند کلوخ است و یقیناً دلشکن و آزاردهنده است. مذمت سخنان بیمعرفت و جدلهای بیحاصل.
به گوهر بودن ساده دلی و میل به ریاست اشاره دارد: گوهر آینه جان همه در ساده دلی\u200cست / میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است. گوهر و ارزش آیینهٔ جان (قابلیت تجلی حق در دل) همه در ساده دلی و بیغل و غشی است. اما میل و رغبت تو برای رسیدن به ریاست و برتری، همه در فضل و فنون ظاهری است. برتری ساده دلی و اخلاص بر دانش و فنون بدون معرفت.
به لزوم گذر از تعلقات و وصف یار اشاره دارد: زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو / که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است. از این تعلقات و بحثهای بیحاصل گذر کن و به وصف یار شکربخش (معشوق یا پیر) بپرداز. چرا که از جلوه و ناز و کرشمهٔ شکر او، هر ذرهای مانند دهانی است که وصف او را میگوید. دعوت به ذکر و وصف معشوق.
به خیره شدن صفات و بت بودن غیر او اشاره دارد: خیره گشته است صفت\u200cها همه کان چه صفت است / کان صفت\u200cها چو بتان و صفت او شمن است. تمام صفات (مخلوقات، تعینات) در برابر عظمت صفات او حیران و خیره شدهاند و میگویند که آن (صفات حق) چه صفتی است؟ آن صفات دیگر مانند بتان بیارزش هستند، و صفت او (حق تعالی) مانند شمن و بت بزرگ (قبلهٔ مقصود) است. عظمت صفات الهی و بیارزشی غیر او.
به نشناختن نرگس (عقل) اشاره دارد: چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ / پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست. چشم نرگس (کنایه از عقل جزئی) به واسطهٔ غم و اندوه (حجاب ناشی از تعلقات)، نمیتواند در باغ حقیقت بشناسد که آیا آنچه در برابر اوست، یاسمن (گل خوشبو) است یا گل تر (گلاب) یا سمن (گلی سفید و معطر). عجز عقل در درک حقایق در صورت حجاب.
به روش بخش بودن عشق برای ناتوانان اشاره دارد: روش عشق روش بخش بود بیپا را / خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست. روش عشق، روش و راه برای کسانی است که بیپا (ناتوان از حرکت و سیر) هستند. عشق آنها را خوش و روان در مسیر سیر معنوی پیش میبرد، حتی اگر این راه صدها زمان و دوره به طول انجامد. قدرت عشق در حرکت دادن سالکان.
به فتنه بودن عشق و بیقراری دلها اشاره دارد: در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود / فتنهها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست. در جهان فتنههای بسیاری وجود داشته و خواهد داشت (مشکلات، گرفتاریها، آزمایشها). اما تمام آن فتنهها، بر این فتنهٔ ما (عشق الهی) مفتتن و بیقرار و شیفته هستند. عظمت و جذابیت فتنهٔ عشق.
به گرو بودن دلها و زنده کننده بودن جان او اشاره دارد: همه دل\u200cها چو کبوتر گرو آن برجند / زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست. تمام دلها مانند کبوتر، در گرو و وابستهٔ آن برج (برج بلند معشوق، مقام قرب الهی) هستند. چرا که او جانی است که زنده کنندهٔ هر بدن (هر وجود) در عالم هستی است. جذب دلها به سوی حق و منشأ حیات بودن او.
در بیت پایانی، به لزوم خاموشی و فوق سخن بودن بیان عشق اشاره دارد: بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی / عشق را چند بیان\u200cها است که فوق سخنست. بس کن ای زبان، چرا به این گفتار (گفتار محدود و ظاهری) چسبیدهای؟ برای عشق بیانهای بسیاری وجود دارد که ورای سخن و کلام (عادی) است. محدودیت زبان در بیان حقیقت عشق و لزوم خاموشی.
غزل ۴۱۰ مولانا، غزلی است که با توصیف پرشور معشوق (پیر کامل یا حق تعالی)، به مقام والای او به عنوان منشأ نور و حیات و شفاخانهٔ هر دردمند اشاره میکند. مولانا با بیان بیارزشی تن خاکی در برابر روح و بیحاصلی گفتار بیمعرفت، به اهمیت ساده دلی و اخلاص در رسیدن به گوهر جان رهنمون میشود. غزل با تأکید بر لزوم گذر از تعلقات و پرداختن به وصف یار، به بیکرانگی صفات الهی و عجز عقل در درک آن اشاره میکند. در نهایت، با بیان قدرت عشق در حرکت دادن سالکان و فوق سخن بودن بیان عشق، به لزوم خاموشی و توجه به حقایق ورای کلام تأکید دارد. این غزل، بیانی عمیق از نگاه مولانا به معشوق، عشق، فنا، و محدودیت زبان در بیان حقایق عرفانی است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر