مطالب پیشنهادی![]()
خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست
گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست
گفت آری من قصابم گردران با گردنست
دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل
آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست
چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من
در دو عالم مینگنجد آنچ در چشم منست
رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت
آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست
ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش
میزند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست
اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شدهست
غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست
زیر پاشان گنجها و سوی بالا باغها
بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست
من اگر پیدا نگویم بیصفت پیداست آن
ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست
شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو
صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست
غزل شماره ۳۸۷ از دیوان شمس مولانا با مطلع “خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست / نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست”. این غزل به ارزش خدمت و ارادت به انسان کامل و تأثیر آن در حیات معنوی انسان میپردازد. مولانا خاک پای کسی شدن را که آب زندگانیاش (معرفتش) روشن است، موجب رسیدن روزی معنوی میداند که به حیات جان بستگی دارد. این غزل بر اهمیت پیر و مراد در مسیر سلوک و بیارزشی وصال ظاهری بدون هجران تاکید دارد. ردیف غزل “ست” و “تنست” و “کردنست” و “گفتنست” و “الکنست” است که بر احوال سالک و عظمت معشوق و پیر تاکید میکند.
غزل با بیان ارزش خدمت به انسان کامل آغاز میشود: خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست / نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست. خاک پای کسی باش و به او ارادت بورز که آب زندگانیاش (معرفت و حیات معنویاش) روشن و زلال است. از چنین کسی نیم نانی (روزی و بهرهٔ اندک معنوی) به تو میرسد، به همان اندازه که نیم جانی (حیات و آمادگی معنوی) در تن تو وجود دارد. اهمیت پیر و مراد و تأثیر او بر سالک.
به گفتگوی با معشوق و ارزش هجران اشاره دارد: گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست؟ / گفت آری من قصابم گردران با گردنست. به معشوق گفتم: برای یک بار وصال، این همه هجران و دوری برای چیست؟ معشوق گفت: آری، من قصابم (اشاره به از بین برندهٔ منیّت و هستی مجازی عاشق). گردن زدن (فنا کردن هستی مجازی عاشق) زمانی ممکن است که گردنی (منیّت، هستی مجازی) وجود داشته باشد. ارزش هجران در مسیر فنا و وصول.
به عظمت غیر قابل وصف صحرای دل اشاره میکند: دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل / آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست؟. دیروز برای تماشا به سوی صحرای دل (عالم درون، باطن) رفته بودم. عظمت و گستردگی آن عالم در حدّ نظر و ادراک عادی نمیگنجد، چه رسد به اینکه بخواهی آن را به طور کامل درک و آشکار کنی. عظمت و پهناوری عالم درون.
به در نگنجیدن عظمت حق در دو عالم اشاره دارد: چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من / در دو عالم مینگنجد آنچ در چشم منست. چشم مست و پر جذبهٔ یار (معشوق) هر لحظه با چشم من سخن میگوید (به من عنایت میکند). و آنچه از تجلیات و عظمت معشوق در چشم من (چشم بصیرت عاشق) نقش بسته است، در دو عالم (دنیا و آخرت) نمیگنجد. عظمت تجلیات الهی.
به دعوت به فراتر رفتن برای دریافت مواهب الهی اشاره دارد: رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت / آنچه دل را جان جان و دیدگان را دیدنست. از دو عالم (عالم کون و فساد، عالم ظاهر و باطن) فراتر برو و از آنها درگذر. تا من بر سر تو آن چیزی را بریزم (عنایت کنم) که جانِ جان دلهاست و دیدنِ دیدگان (منتهای آرزوی اهل بصیرت). فراتر رفتن از عوالم امکانی برای دریافت فیض الهی.
به پیوند عاشقانهٔ ذرات با معشوق اشاره دارد: ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش / میزند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست. هر ذرهای از وجود عاشق، عاشقانه در کنار معشوق خویش (حق تعالی) قرار میگیرد و به او متمایل میشود. گویی که وقت پیوند و وصال عاشقانه (عقد و کابین معنوی) فرا رسیده است. اشتیاق ذرات وجود عاشق به وصال معشوق.
به دگرگونی ماهیتها در پیوند با حق اشاره دارد: اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شدهست / غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست. در آن مقام پیوند و وصال با حق، حتی اضداد مانند آب و آتش با هم یکی میشوند. در آن عالم، غنچه مانند سنبل (دارای بوی خوش و زیبایی خاص) است و سرو (نماد آزادگی) مانند سوسن (نماد لطافت و زبان گویای عرفانی). دگرگونی و کمال ماهیتها در عالم وحدت.
به بینیاز از گفتن در عالم بالا اشاره دارد: زیر پاشان گنجها و سوی بالا باغها / بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست. در زیر پای عاشقان (در این عالم خاکی)، گنجهای معنوی نهفته است و به سوی بالا (عالم ملکوت)، باغهای بهشت و مواهب الهی قرار دارد. اما حقیقت را از عالم بالا بشنو، که در آنجا جای سخن گفتن از زیر و بالا (تعلقات دنیوی و مراتب ظاهری) نیست. برتری عالم معنا و بینیازی از بیان در آن.
به پیدا بودن حقیقت بیصفت اشاره دارد: من اگر پیدا نگویم بیصفت پیداست آن / ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست. حتی اگر من حقیقت را به طور آشکار بیان نکنم، آن حقیقت بیصفت و ورای ادراک، خود آشکار و پیداست. ذوق و لذت درک آن حقیقت در سر (باطن) عاشق است و طوق بندگی و ارادت به آن حقیقت در گردن اوست. آشکار بودن حقیقت برای اهل دل.
در بیت پایانی، به ناتوانی زبان در وصف شمس تبریزی اشاره دارد: شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو؟ / صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست. ای شمس تبریزی، تو مانند خورشید (منبع نور و حیات) هستی. در مدح و ستایش تو چه میتوانم بگویم؟ حتی اگر صد زبان گویا مانند تیغ برنده داشته باشم، در وصف تو لال و ناتوان است. عظمت مقام شمس و ناتوانی کلام در وصف او.
غزل ۳۸۷ مولانا، غزلی است که به بیان اهمیت پیر و مراد کامل در مسیر سلوک و تأثیر او در حیات معنوی سالک میپردازد. مولانا با اشاره به ارزش هجران در مسیر وصول و عظمت غیر قابل وصف عالم درون، به برتری تجلیات الهی بر عوالم هستی اشاره میکند. غزل با بیان اشتیاق ذرات وجود عاشق به وصال و دگرگونی ماهیتها در پیوند با حق، به وحدت در کثرت و بینیازی از بیان در عالم معنا تأکید دارد. در نهایت، با اشاره به پیدا بودن حقیقت بیصفت برای اهل دل و ناتوانی زبان در وصف شمس تبریزی، به مقام والای پیر و عظمت حقایق عرفانی اشاره میکند. این غزل، بیانی زیبا از نگاه مولانا به پیر، عشق، و مقامات عرفانی است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر