تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 353 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 353 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 353 دیوان شمس مولانا

زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات

بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات

هر آن کو گشت بی‌خویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رسته‌ست هیهات

چو عنقا برپرد بر ذروه قاف
که پیشش که کمربسته‌ست هیهات

عجایب بین که شیشه ناشکسته
هزاران دست و پا خسته‌ست هیهات

مرا گویی که صبر آهسته‌تر ران
چه جای صبر و آهسته‌ست هیهات

بده آن پیر را جامی و بنشان
که این جا پیر بایسته‌ست هیهات

خصوصا جان پیری‌ها که عقل‌ست
که خوش مغزست و شایسته‌ست هیهات

از آن باغ و ریاض بی‌نهایت
همه عالم چو گلدسته‌ست هیهات

چو گلدسته‌ست پوسیده شود زود
به دشتی رو کز او رسته‌ست هیهات

میی درکش به نام دلربایی
که بس زیبا و برجسته‌ست هیهات

ز بس خون‌ها که او دارد به گردن
خرد را طوق بسکسته‌ست هیهات

شکن‌هایی که دارد طره او
بهای مشک بشکسته‌ست هیهات

خمش کردم خموشانه به من ده
که دل را گفت پیوسته‌ست هیهات

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 353 دیوان شمس مولانا

غزل شماره ۳۵۳ از دیوان شمس مولانا با مطلع “زهی می کاندر آن دستست هیهات / که عقل کل بدو مستست هیهات”. این غزل به ستایش ساقی و شرابی (بادهٔ عشق الهی) می‌پردازد که تأثیری بی‌اندازه بر هستی و عقل کل دارد. مولانا با تکرار واژهٔ “هیهات” (به معنای دور بودن و دست نیافتنی بودن، یا اظهار شگفتی و حسرت) بر عظمت و بی‌بدیل بودن این بادهٔ معنوی تأکید می‌کند. این باده، جان را به مقامی فراتر از عقل جزئی و حتی عقل کل می‌رساند و باعث رهایی از تعلقات و وصول به حقیقت مطلق می‌شود. ردیف غزل “هیهات” است که بر این عظمت و دست نیافتنی بودن تأکید دارد.

مضامین اصلی غزل

  • ستایش بادهٔ عشق الهی و ساقی آن.
  • تأثیر مستی‌بخش این باده بر عقل کل.
  • عروج دل به مقامی ورای عقل و افلاک.
  • رهایی از خود و تعلقات دنیوی و خویشاوندان در پرتو این مستی.
  • صعود روح به مقام عنقا بر قلهٔ قاف.
  • بی‌اثر بودن کوه‌ها در برابر عظمت این عروج.
  • تناقض حیرت‌انگیز تأثیر باده (شکستن دست و پا بدون شکستن شیشه).
  • دشواری و نامناسب بودن صبر و آهستگی در این مسیر.
  • اهمیت پیر و راهنما در این راه و شایستگی او برای نوشیدن باده.
  • اشاره به جان پیر کامل و مغز و شایستگی او.
  • عالم ظاهر چون گلدسته‌ای فانی از باغ بی‌نهایت الهی.
  • دعوت به رها کردن عالم فانی و رفتن به سوی دشت حقیقت.
  • نوشیدن باده به نام دلربا (معشوق).
  • شکستن طوق عقل در برابر تأثیر عشق.
  • ارزش والای گیسوی معشوق (حقیقت).
  • لزوم سکوت در برابر عظمت حقایق و دریافت پنهانی آن‌ها.
  • محدودیت گفتار در بیان حقایق درونی.

شرح و تفسیر ابیات

غزل با شگفتی از بادهٔ الهی آغاز می‌شود: زهی می کاندر آن دستست هیهات / که عقل کل بدو مستست هیهات. آفرین بر آن بادهٔ معنوی که در دست ساقی (معشوق یا پیر کامل) است، هیهات که چه عظمتی دارد! آن باده چنان قدرتی دارد که حتی عقل کل نیز از آن مست و بی‌خود می‌شود، هیهات که چه تأثیری دارد! این باده، ورای درک عقل است.

به عروج دل در پرتو این باده اشاره می‌کند: بر آن بالا برد دل را که آن جا / سر نیزه زحل پستست هیهات. این باده، دل را به چنان مقامی بالا می‌برد که در آنجا، حتی نوک نیزهٔ سیارهٔ زحل (اشاره به بالاترین افلاک در نجوم قدیم و نماد بلندی) نیز پست و ناچیز است، هیهات که چه مقامی است! مقام قرب الهی ورای افلاک است.

به رهایی از خود و تعلقات در این بزم اشاره دارد: هر آن کو گشت بی‌خویش اندر این بزم / ز خویش و اقربا رستست هیهات. هر کسی که در این بزم عشق و مستی، از خود بی‌خود و فانی شود، از قید خود و تعلقات دنیوی و خویشاوندان رها شده است، هیهات که چه رهایی است! مستی عشق، مایهٔ فنا و رهایی است.

به صعود روح به مقام والا اشاره می‌کند: چو عنقا برپرد بر ذروه قاف / که پیشش که کمر بستست هیهات. آن کس (عاشق) مانند سیمرغ (عنقا) بر قلهٔ قاف (کنایه از نهایت عروج و مقام وحدت) پرواز می‌کند، مقامی که در برابرش، کوه‌ها (نماد عظمت‌های ظاهری) کمر خدمت بسته‌اند و ناچیزند، هیهات که چه عروجی است! روح با عشق به اوج می‌رسد.

به تناقضی حیرت‌انگیز اشاره دارد: عجایب بین که شیشه ناشکسته / هزاران دست و پا خستست هیهات. شگفتی‌ها را ببین که شیشهٔ (دل عاشق) نشکسته باقی مانده، اما هزاران دست و پا (اشاره به تعلقات، تدبیرها، کارهای ظاهری) خسته و ناتوان شده‌اند، هیهات که چه قدرتی است! عشق، سازوکارهای ظاهری را از کار می‌اندازد بدون اینکه اصل وجود را درهم بشکند.

به نامناسب بودن صبر در این حال اشاره می‌کند: مرا گویی که صبر آهسته‌تر ران / چه جای صبر و آهسته‌ست هیهات. تو به من می‌گویی که در این مسیر عشق صبر پیشه کن و آهسته‌تر حرکت کن. در حالی که در این مقام و حال، جای صبر و آهستگی نیست، هیهات که چه شتابی است! جذبهٔ عشق، مجالی برای درنگ و تأمل نمی‌گذارد.

به اهمیت پیر و ساقی اشاره دارد: بده آن پیر را جامی و بنشان / که این جا پیر بایستست هیهات. به آن پیر (پیر طریقت، ساقی عشق) جامی از این باده بده و او را در جایگاه خود بنشان. چرا که در این مسیر، حضور و راهنمایی پیر لازم و ضروری است، هیهات که چه جایگاهی است! پیر، واسطهٔ فیض است.

به عظمت جان پیر کامل اشاره می‌کند: خصوصا جان پیری‌ها که عقل‌ست / که خوش مغزست و شایسته‌ست هیهات. مخصوصاً جان پیران واصل و کامل (که مظهر عقل الهی هستند). جانی که بسیار پرمغز و شایستهٔ دریافت این باده است، هیهات که چه جانی است! جان پیر کامل، شایستهٔ حقایق عمیق است.

عالم ظاهر را در برابر عالم غیب ناچیز می‌شمارد: از آن باغ و ریاض بی‌نهایت / همه عالم چو گلدسته‌ست هیهات. در برابر آن باغ‌ها و گلستان‌های بی‌نهایت الهی (عالم غیب و حقایق)، تمام عالم ظاهر مانند یک گلدستهٔ کوچک و محدود است، هیهات که چه محدودیتی است! عالم ظاهر، جلوه‌ای ناچیز از عالم معناست.

به فانی بودن عالم ظاهر و دعوت به سوی حقیقت اشاره می‌کند: چو گلدسته‌ست پوسیده شود زود / به دشتی رو کز او رسته‌ست هیهات. عالم ظاهر که مانند گلدسته است، به زودی پوسیده و فانی می‌شود. (پس به آن دل مبند) به دشتی برو که از قید این عالم فانی رسته و آزاد است (عالم وحدت)، هیهات که چه رستگاری است! بقای حقیقی در عالم معناست.

به نوشیدن باده به نام معشوق اشاره دارد: میی درکش به نام دلربایی / که بس زیبا و برجسته‌ست هیهات. باده‌ای (از عشق) بنوش به نام آن دلربا و معشوق حقیقی که بسیار زیبا و برجسته و بی‌نظیر است، هیهات که چه معشوقی است! عشق به نام او، مایهٔ مستی است.

به شکستن طوق عقل در برابر عشق اشاره می‌کند: ز بس خون‌ها که او دارد به گردن / خرد را طوق بسکستست هیهات. به خاطر آن خون‌ها و رنج‌هایی که او (معشوق) در راه عشق بر گردن دارد (یا به خاطر عشقی که او در دل عاشقان می‌ریزد و مایهٔ بی‌خودی می‌شود)، طوق و زنجیر عقل جزئی را شکسته است، هیهات که چه قدرتی است! عشق، محدودیت‌های عقل را درهم می‌شکند.

به ارزش والای گیسوی معشوق اشاره می‌کند: شکن‌هایی که دارد طره او / بهای مشک بشکستست هیهات. پیچ و تاب‌هایی که گیسوی او (اشاره به جلوه‌های حقیقت یا تجلیات معشوق) دارد، ارزش و بهای مشک (نماد خوشبویی و ارزش) را درهم شکسته است، هیهات که چه ارزشی است! جلوه‌های معشوق، ورای ارزش‌های مادی است.

در پایان به لزوم سکوت و دریافت پنهانی اشاره می‌کند: خمش کردم خموشانه به من ده / که دل را گفت پیوسته ‌ست هیهات. خاموش شدم (از گفتار ظاهری)، خاموشانه (در خلوت درون) به من (آن باده یا حقیقت را) بده. چرا که گفتار (قال)، دل را پیوسته به خود مشغول می‌دارد و مانع دریافت حقایق درونی است، هیهات که چه مانعی است! حقیقت در سکوت و شهود دریافت می‌شود.

نتیجه‌گیری

غزل ۳۵۳ مولانا، غزلی پرشور و عارفانه در ستایش بادهٔ عشق الهی و تأثیر دگرگون‌کنندهٔ آن است. مولانا با تکرار “هیهات”، بر عظمت و دست نیافتنی بودن این باده تأکید می‌کند و عروج دل به مقامی ورای عقل و افلاک، رهایی از خود و تعلقات، و صعود به مقام عنقا را از آثار این مستی می‌داند. غزل با اشاره به اهمیت پیر و راهنما، فانی بودن عالم ظاهر در برابر عالم غیب، و شکستن طوق عقل در برابر عشق، به سالک درس فنا، رهایی و عروج می‌دهد. در نهایت، مولانا لزوم سکوت و دریافت پنهانی حقایق را در برابر محدودیت‌های گفتار و عقل جزئی بیان می‌دارد و به ارزش بی‌نهایت جلوه‌های معشوق اشاره می‌کند.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: