تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 331 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 331 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 331 دیوان شمس مولانا

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست

از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست

پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست

من بی‌من و تو بی‌تو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست

این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره 331 دیوان شمس مولانا

بیت اول: زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست

  • زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست: اشاره به پادشاهی است که پادشاهی او از جنس پادشاهان دنیوی نیست. پادشاهان دنیوی به دنبال نشانه‌های قدرت ظاهری مانند طبل (شیپور و طبل جنگ و اعلام حضور) و علم (پرچم و بیرق) هستند، اما این شاهِ مورد نظر مولانا، پادشاهی معنوی است که قدرت او در درون و حقیقت است، نه در ظواهر و تشریفات. این شاه می‌تواند خداوند، پیر و مرشد کامل یا حقیقت مطلق باشد.
  • دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست: مولانا می‌گوید که در راه عشق این پادشاه معنوی “دیوانه” شده است. این دیوانگی، جنون عادی نیست، بلکه حالتی از بی‌خودی، شور و وجد عرفانی است که فراتر از عقل معاش و حسابگری‌های دنیوی است. عبارت “بر سر دیوانه قلم نیست” یک ضرب‌المثل یا اصطلاح است به این معنی که دیوانه مسئول اعمال و گفتار خود نیست و نمی‌توان او را بازخواست کرد یا رفتار و حال او را با مقیاس عقل سنجید و ثبت کرد. یعنی حالت دیوانگی در عشق الهی، حالتی است فراتر از قضاوت و عقل متعارف بشری.

بیت دوم: از دور ببینی تو مرا شخص رونده آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست

  • از دور ببینی تو مرا شخص رونده: از نگاه ظاهری و بیرونی، تو مرا به صورت یک فرد معمولی می‌بینی که در حال حرکت و زندگی در این دنیاست.
  • آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست: اما آن “شخص” ظاهری که تو می‌بینی، در حقیقت “خیال” و پنداری بیش نیست (اشاره به ناپایداری و غیرحقیقی بودن کالبد مادی و نفس اماره در برابر حقیقت مطلق). با این حال، همین خیال و ظاهر نیز “غیر عدم نیست”، یعنی از همان حقیقت هستی (که در نگاه عارف، هستی حقیقی در مرتبهٔ “عدم” یا نیستیِ خودی و فنای فی الله حاصل می‌شود) نشأت گرفته و پرتویی از آن است، هرچند در مرتبهٔ خیال و وهم است. این بیت به مفهوم “فنای فی الله” اشاره دارد؛ سالک با فنای خودی، درمی‌یابد که وجود ظاهری او در برابر عظمت حق، هیچ است (عدم) و این هیچ، در واقع جلوه‌ای از همان هستی مطلق است.

بیت سوم: پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست

  • پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست: مولانا مستقیماً خواننده یا سالک را خطاب می‌کند و می‌گوید: “نزدیک بیا و خودت را فانی کن، به مقام عدم (نیستیِ خودی، فنا) برس، چرا که عدم معدن جان حقیقی است.” جان حقیقی و بقای بالله را نمی‌توان با حفظ خودی و منیّت به دست آورد؛ بلکه باید از سد خودی گذشت و به نیستی رسید تا به معدن و سرچشمهٔ جان اصلی دست یافت.
  • اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست: اما منظور از “جان” در “معدن جان”، این جان مادی یا نفس اماره نیست که پیوسته درگیر غصه و غم و تعلقات دنیوی است. این جان پست که منبع رنج است، باید فانی شود تا جان حقیقی (که منبع شادی و بقاست) آشکار گردد.

بیت چهارم: من بی‌من و تو بی‌تو درآییم در این جو زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست

  • من بی‌من و تو بی‌تو درآییم در این جو: دعوت به رها کردن منیّت‌ها و دویی‌ها برای ورود به “این جو” یا جریان معنوی و الهی. منظور این است که “منِ” ظاهری و “توِ” ظاهری (که هر دو ساختهٔ نفس و منیّت هستند) باید کنار گذاشته شوند تا بتوان در جویبار حقیقت حرکت کرد.
  • زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست: اشاره به عالم مادی و نفسانی (این خشک) که از حقیقت معنوی دور است. در این عالم خشکی و جدایی از حق، چیزی جز ظلم (هم به خود و هم به دیگران) و ستم (تحمیل خواسته‌های نفسانی) وجود ندارد. عالم بی‌معنویت، عالم رنج و ستم است.

بیت پنجم: این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

  • این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد: این جویبار معنوی (مسیر فنا) سالک را در خود “غرق” می‌کند (اشاره به فنای سالک در دریای وحدت الهی)، اما او را “نمی‌کشد” به معنای نابودی و اضمحلال کامل وجود. این غرق شدن، مرگ نفس اماره و تولد دوبارهٔ جان حقیقی است. مرد حقیقی (انسان کامل، جان باقی) در این غرق شدن نمی‌میرد، بلکه به بقا می‌رسد.
  • کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست: چرا که این جویبار، همان “آب حیات” است که به جان سالک زندگی ابدی می‌بخشد. این مسیر فنا و غرق شدن، نتیجهٔ لطف و کرم الهی است، نه قهر و عذاب. عنایت حق است که سالک را در خود فانی می‌کند تا به آب حیات وصال رسد.

خلاصهٔ تفسیر این بخش از غزل:

مولانا در این ابیات، تصویری از پادشاه حقیقی (خداوند یا پیر کامل) ارائه می‌دهد که پادشاهی‌اش از جنس عالم مادی نیست. او راه رسیدن به این پادشاهی را “دیوانگی” در عشق او و سپس “فنای خودی” (عدم شدن) معرفی می‌کند. این فنا به معنای نابودی نیست، بلکه رسیدن به جان حقیقی است که در ورای نفس پر از غصه و غم قرار دارد. برای ورود به این مسیر معنوی باید از منیّت‌ها و دویی‌های نفسانی گذشت، زیرا زندگی در عالم خشکیِ نفس و منیّت چیزی جز رنج و ستم ندارد. مسیر فنا، هرچند به ظاهر غرق شدن است، اما در واقع رسیدن به آب حیات و بقای بالله است که نتیجهٔ لطف و کرم بی‌انتهای الهی است.

این ابیات خلاصه‌ای از تعلیمات اساسی عرفان مولانا دربارهٔ فنا، بقا، حقیقت جان، و تمایز پادشاهی الهی از سلطنت‌های دنیوی است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: