تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 326 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 326 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 326 دیوان شمس مولانا

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت
لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی‌آلت

صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون
فریادکنان پیشت کای مُعطیِ بی‌حاجت

انگشتریِ حاجت مُهریست سلیمانی
رهنست به پیش تو از دست مده صحبت

بگذشت مهِ توبه آمد به جهان ماهی
کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت

ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او
وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت

ما لنگ شدیم این جا بربند درِ خانه
چرنده و پرنده لنگند در این حضرت

ای عشق توی کلی هم تاجی و هم غلی
هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت

از نیست برآوردی ما را جگری تشنه
بردوخته‌ای ما را بر چشمه این دولت

خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته
هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت

در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند
در جزو ببین کل را این باشد اهلیت

در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را
ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت

خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید
خاکی ز کجا یابد؟ بی‌روح سر و سبلت

کف می‌زن و زین می‌دان تو منشاء هر بانگی
کاین بانگِ دو کف نبود بی‌فرقت و بی‌وصلت

خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد
از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۳۲۶ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی\u200cحالت، لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی\u200cآلت

غزل شماره ۳۲۶ از دیوان شمس مولانا با مناجاتی به درگاه حق تعالی آغاز می‌شود که با اوصافی خاص از ذات باری‌تعالی همراه است: «حَاْلَتْ دِهْ وْ حِیْرَتْ دِهْ اِیْ مُبْدِعِ بِیْ‌حَاْلَتْ / لِیْلِیْ کُنْ وْ مَجْنُوُنْ کُنْ اِیْ صَاْنِعِ بِیْ‌آْلَتْ». شاعر می‌گوید: “حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت”. ای خداوندی که آفریننده‌ی بی‌بدیل و یگانه‌ای (مبدع)، و خودت ورای هرگونه حالت و دگرگونی هستی (بی‌حالت)، به ما حالتی (تجربه‌ی معنوی، شور و جذبه‌ای) عطا کن و نیز حیرت و سرگردانی (در اقیانوس عظمت و جمالت) را روزی ما گردان. “لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی‌آلت”. ای آفریننده‌ای که بدون هیچ ابزار و وسیله‌ای (بی‌آلت) خلق می‌کنی، ما را لیلی (محبوب و دلربا) و مجنون (عاشق شوریده و بی‌قرار) خودت قرار ده. این آغاز، با اذعان به بی‌نیازی و ورای حالات مخلوقات بودن خداوند، از او هم تجربه‌ی مستقیم معنوی (حالت و لیلی و مجنون شدن) و هم فروتنی و ناتوانی در برابر عظمتش (حیرت) را طلب می‌کند و به قدرت بی‌واسطه‌ی الهی در ایجاد عشق و شور اشاره دارد.

صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون، فریادکنان پیشت کای مُعطیِ بی\u200cحاجت

«صَدْ حَاْجَتِ گُوُنَاْگُوُنْ دَرْ لِیْلِیْ وْ دَرْ مَجْنُوُنْ / فَرْیَاْدْکُنَاْنْ پِیْشَتْ کَاْیْ مُعْطِیِ بِیْ‌حَاْجَتْ». صدها نیاز گوناگون در لیلی و مجنون، فریادکنان به درگاه تو ای عطا‌کننده‌ی بی‌نیاز: “صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون”. (این) صدها نیاز مختلف و گوناگون که در وجود لیلی و مجنون (نمادهای عاشق و معشوق، یا در وجود انسان‌ها به طور کلی) وجود دارد. “فریادکنان پیشت کای مُعطیِ بی\u200cحاجت”. (این نیازها) فریادزنان و با التماس به درگاه تو آورده می‌شوند، ای بخشنده‌ی بی‌نیاز که خود هیچ حاجتی نداری. این بیت، با اشاره به تعدد نیازهای مخلوقات و بی‌نیازی مطلق خداوند، بر رازقیت و عطا کنندگی بی‌بدیل الهی تأکید دارد و نیاز همه را به درگاه او می‌داند.

انگشتری حاجت مُهریست سلیمانی، رهنست به پیش تو از دست مده صحبت

«اَنْگُشْتَرِیِ حَاْجَتْ مُهْرِیْسْتْ سُلَیْمَاْنِیْ / رَهْنَسْتْ بِهْ پِیْشِ تُوْ اَزْ دَسْتْ مَدِهْ صُحْبَتْ». انگشتری حاجت مهری سلیمانی است، نزد تو گروگان است، مصاحبت را از دست مده: “انگشتری حاجت مُهریست سلیمانی”. (برآورده شدن) حاجت‌ها و نیازها مانند انگشتری حضرت سلیمان (که نماد قدرت و تسلط بر همه چیز بود) است و مهر و نشانه‌ای از قدرت الهی است. “رهنست به پیش تو از دست مده صحبت”. این (برآورده شدن حاجات و رسیدن به قدرت معنوی) نزد تو (ای محبوب الهی) گروگان و وثیقه است (تا زمانی که در مسیر حق باشی)، پس مصاحبت و همنشینی (با حق، یا با اهل حق) را از دست مده و قدردان باش. این بیت، با تشبیه برآورده شدن حاجات به قدرت سلیمانی و وابسته دانستن آن به مصاحبت با حق، بر ارزش همنشینی با اولیاء و حضور در محضر حق برای دستیابی به مقامات معنوی و برآورده شدن حاجات تأکید دارد.

بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی، کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت

«بُگْذَشْتْ مَهِ تَوْبَهْ آْمَدْ بِهْ جَهَاْنْ مَاْهِیْ / کَاْوْ بِشْکَنَدْ وْ سُوُزَدْ صَدْ تَوْبَهْ بِهْ یَکْ سَاْعَتْ». ماه توبه گذشت و ماهی به جهان آمد که صد توبه را در یک ساعت می‌شکند و می‌سوزاند: “بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی”. ماه توبه و انابه و بازگشت (شاید اشاره به ماه رمضان یا دوران پرهیزگاری) سپری شد و ماهی (اشاره به محبوب الهی با جمالی چون ماه، یا دوره‌ی جدیدی از تجلیات) به عالم وجود آمد. “کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت”. ماهی (جمال محبوب، یا شدت عشق) چنان قدرتمند است که صدها توبه و پرهیزگاری (که ناشی از ترس یا عقل جزئی بوده) را در یک لحظه می‌شکند و می‌سوزاند. این بیت، با مقایسه‌ی دوره‌ی توبه و پرهیزگاری با دوره‌ی عشق و مستی، بر قدرت عشق در غلبه بر عقل و حسابگری و شکستن قید و بندهای ظاهری تأکید دارد.

ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او، وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت

«اِیْ گِیْجْ سَرِیْ کَاْنْ سَرْ گِیْجِیْدَهْ نَگَرْدَدْ زْ اُوْ / وِیْ گُوُلْ دَلِیْ کَاْنْ دِلْ یَاْوَهْ نَکُنَدْ نِیَّتْ». ای سرگشته سری که از او (محبوب) سرگشته نمی‌شود، و ای گمراه دلی که نیت باطل نمی‌کند: “ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او”. ای کسی که (در عالم ظاهر) سرگشته و حیران هستی، اما این سرگشتگی حقیقی نیست، زیرا سر تو (ادراک ظاهری‌ات) از او (محبوب الهی که منشأ حیرت حقیقی است) حیران و سرگشته نمی‌گردد. “وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت”. و ای کسی که دلت در گمراهی است (در عالم ماده)، اما این دل، نیت باطل و بیهوده (ورای اراده‌ی حق) نمی‌کند. این بیت، با بیان سرگشتگی و گمراهی ظاهری که ناشی از عدم درک حقیقت است، به سرگشتگی حقیقی در اقیانوس عظمت الهی و نیت خالص دل در طلب حق اشاره دارد.

ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه، چرنده و پرنده لنگند در این حضرت

«مَاْ لَنْگْ شُدِیْمْ اِیْنْ جَاْ بَرْبَنْدْ دَرِ خَاْنَهْ / چَرَنْدَهْ وْ پَرَنْدَهْ لَنْگَنْدْ دَرْ اِیْنْ حَضْرَتْ». ما اینجا ناتوان شدیم، در خانه را ببند، چرنده و پرنده نیز در این بارگاه ناتوانند: “ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه”. ما (سالکان با پای عقل و استدلال) در این مسیر (وصول به حق) ناتوان و درمانده شدیم، پس ای محبوب یا ای پیر، در خانه (خانه دل، خانه معرفت) را به روی اغیار ببند. “چرنده و پرنده لنگند در این حضرت”. حتی چرندگان (مادیات، کسانی که تنها در عالم خاک سیر می‌کنند) و پرندگان (روحانیات، کسانی که در عالم معنا سیر می‌کنند) نیز در این بارگاه و حضرت الهی (مقام قرب) در نهایت ناتوانی و درماندگی هستند. این بیت، با بیان ناتوانی عقل و استدلال در مسیر وصال، بر فراتر بودن مقام قرب الهی از درک تمام موجودات تأکید دارد.

ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی، هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت

«اِیْ عِشْقْ تُویِیْ کُلِّیْ هَمْ تَاْجِیْ وْ هَمْ غُلِّیْ / هَمْ دَعْوَتِ پَیْغَاْمْبَرْ هَمْ دَهْ دِلِیْ اُمَّتْ». ای عشق، تو تمام هستی و هم تاج هستی و هم غُل، هم دعوت پیامبر و هم پریشانی امت: “ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی”. ای عشق الهی، تو تمام و کمال هستی و هم مایه‌ی سربلندی و عزت (تاج) هستی و هم مایه‌ی گرفتاری و بی‌قراری (غل، اشاره به زنجیر). “هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت”. تو هم ندای حق و دعوت انبیاء به سوی خدا هستی، و هم مایه‌ی پریشانی و دلواپسی و بی‌قراری امت (کسانی که هنوز به حق نرسیده‌اند). این بیت، با بیان دوگانگی‌های عشق (هم عزت و هم گرفتاری، هم دعوت و هم پریشانی)، بر جامعیت و تأثیرات متضاد عشق بر انسان‌ها تأکید دارد.

از نیست برآوردی ما را جگری تشنه، بردوخته\u200cای ما را بر چشمه این دولت

«اَزْ نِیْسْتْ بَرْآْوَرْدِیْ مَاْ رَاْ جِگَرِیْ تِشْنَهْ / بَرْدُوخْتَهْ‌اِیْ مَاْ رَاْ بَرْ چَشْمَهَ اِیْنْ دَوْلَتْ». از نیستی ما را با جگری تشنه برآوردی، ما را به چشمه‌ی این دولت دوخته‌ای: “از نیست برآوردی ما را جگری تشنه”. (ای خدا) ما را از عالم نیستی به عالم هستی آوردی، در حالی که جگری تشنه (تشنه‌ی حقیقت، تشنه‌ی وصال) داشتیم. “بردوخته\u200cای ما را بر چشمه این دولت”. و ما را به چشمه‌ی این نعمت و دولت (نعمات معنوی، دولت عشق) پیوند داده و دوخته‌ای. این بیت، با اشاره به خلقت انسان با فطرت حق‌جو و تشنه‌ی حقیقت، بر عنایت الهی در اتصال انسان به منبع فیض و رحمت تأکید دارد.

خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته، هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت

«خَاْرَمْ زْ تُوْ گُلْ گَشْتَهْ وْ اَجْزَاْ هَمَهْ کُلْ گَشْتَهْ / هَمْ اَوَّلِ مَاْ رَحْمَتْ هَمْ آْخِرِ مَاْ رَحْمَتْ». خارم از تو گل شده و اجزاء همه کل شده، هم آغاز ما رحمت و هم پایان ما رحمت: “خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته”. به واسطه‌ی تو (ای محبوب)، سختی‌ها و ناگواری‌های من (خار وجودم) به گل تبدیل شده و اجزاء پراکنده وجود من (در سایه‌ی وحدت با تو) همه کل و یکپارچه گشته‌اند. “هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت”. هم آغاز وجود و خلقت ما (از رحمت الهی بوده) رحمت است و هم پایان و بازگشت ما (به سوی رحمت الهی) رحمت است. این بیت، با بیان تحول درونی و وحدت وجودی در سایه‌ی عشق الهی، بر فراگیری و شمول رحمت الهی در آغاز و انجام هستی تأکید دارد.

در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند، در جزو ببین کل را این باشد اهلیت

«دَرْ خَاْرْ بِبِیْنْ گُلْ رَاْ بِیْروُنْ هَمَهْ کَسْ بِیْنَدْ / دَرْ جُزْوْ بِبِیْنْ کُلْ رَاْ اِیْنْ بَاْشَدْ اَهْلِیَّتْ». گل را در خار ببین، بیرون را همه کس می‌بیند، کل را در جزء ببین، این باشد اهلیت: “در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند”. (با چشم ظاهر) گل را در کنار خار می‌بینی، اما (با چشم باطن) گل (زیبایی و لطافت) را در دل خار (سختی و ناگواری) ببین، این دیدن ظاهری را همه کس می‌تواند داشته باشد. “در جزو ببین کل را این باشد اهلیت”. کل (حقیقت مطلق) را در جزء (مظاهر هستی) ببین، این است شایستگی و اهلیت (عارف حقیقی). این بیت، با مقایسه‌ی دید ظاهر و باطن، بر توانایی دیدن حقیقت در مظاهر و درک وحدت در کثرت تأکید دارد و آن را نشانه‌ی اهلیت و شایستگی در مسیر معرفت می‌داند.

در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را، ای یوسف در چه ببین شاهنشهی و ملکت

«دَرْ غُوُرَهْ بِبِیْنْ مِیْ رَاْ دَرْ نِیْسْتْ بِبِیْنْ شَیْءْ رَاْ / اِیْ یُوُسُفْ دَرْ چِهْ بِبِیْنْ شَاْهَنْشَهِیْ وْ مَلْکَتْ». در غوره انگور شراب را ببین، در نیستی هستی را ببین، ای یوسف در چاه شاهنشاهی و مُلکت را ببین: “در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را”. (با چشم باطن) در غوره (انگور نارس و ترش) شراب (نماد عشق و مستی) را ببین، و در عالم نیستی (عدم) هستی و وجود را مشاهده کن. “ای یوسف در چه ببین شاهنشهی و ملکت”. ای یوسف (نماد انسان کامل یا حقیقت الهی)، در چاه (نماد زندان عالم ماده، یا پنهان بودن) مقام پادشاهی و فرمانروایی خود را ببین. این بیت، با استفاده از تمثیل‌های مختلف، بر توانایی دیدن پنهان در آشکار، هستی در نیستی، و کمال در نقص تأکید دارد و آن را از نشانه‌های دید باطن و معرفت حقیقی می‌داند.

خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید، خاکی ز کجا یابد؟ بی\u200cروح سر و سبلت

«خَاْرِیْ کِهْ نَدَاْرَدْ گُلْ دَرْ صَدْرِ چَمَنْ نَاْیَدْ / خَاْکِیْ زْ کُجَاْ یَاْبَدْ؟ بِیْ‌رُوُحْ سَرْ وْ سِبْلَتْ». خاری که گل ندارد در صدر چمن جای نمی‌گیرد، و خاکی که روح ندارد چگونه سر و سبیل می‌یابد؟: “خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید”. خاری که استعداد تبدیل شدن به گل (کمال، زیبایی) را ندارد، در جایگاه بلند و صدر چمن (مقام قرب، عالم معنا) راه نمی‌یابد. “خاکی ز کجا یابد؟ بی\u200cروح سر و سبلت”. و این عالم خاک و جسم (بدون دمیده شدن روح الهی) چگونه می‌تواند صاحب سر (عقل) و سبلت (نماد ظاهر و خودنمایی) گردد و حیات یابد؟ این بیت، با بیان اینکه قابلیت و استعداد درونی شرط رسیدن به کمال و مقام والاست، بر اهمیت دمیده شدن روح الهی در کالبد خاکی انسان تأکید دارد.

کف می\u200cزن و زین می\u200cدان تو منشاء هر بانگی، کاین بانگ دو کف نبود بی\u200cفرقت و بی\u200cوصلت

«کَفْ مِیْ‌زَنْ وْ زِیْنْ مِیْ‌دَاْنْ تُوْ مَنْشَاْءِ هَرْ بَاْنْگِیْ / کَاْیْنْ بَاْنْگِ دُوْ کَفْ نَبُوُدْ بِیْ‌فِرْقَتْ وْ بِیْ‌وُصْلَتْ». کف بزن و از این (کف زدن) منشأ هر صدایی را بدان، که این صدای دو کف دست بدون دوری و وصال (دو دست) نبود: “کف می\u200cزن و زین می\u200cدان تو منشاء هر بانگی”. (ای عاشق) کف بزن (در سماع و شور عشق) و از این کف زدن (اتصال دو دست) منشأ و اصل هر صدا و آوایی را در عالم هستی بدان. “کاین بانگ دو کف نبود بی\u200cفرقت و بی\u200cوصلت”. زیرا این صدای کف زدن (نمادی از هر پدیده‌ای در عالم) بدون دوری (تفریق، تفاوت) و وصال (جمع، اتحاد) دو کف دست (نمادی از حق و خلق، یا اضداد در عالم) به وجود نمی‌آید. این بیت، با استفاده از تمثیل کف زدن، بر وحدت وجودی و نقش تضاد و اتحاد در پیدایش عالم تأکید دارد و رقص و سماع را راهی برای درک این وحدت می‌داند.

خاموش که بهار آمد گل آمد و خار آمد، از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت

«خَاْمُوُشْ کِهْ بِهَاْرْ آْمَدْ گُلْ آْمَدْ وْ خَاْرْ آْمَدْ / اَزْ غَیْبْ بِروُنْ جَسْتِهْ خُوُبَاْنْ جِهَتِ دَعْوَتْ». خاموش باش که بهار آمد، گل و خار آمد، خوبان از غیب برای دعوت بیرون جسته‌اند: “خاموش که بهار آمد گل آمد و خار آمد”. خاموش باش (از سخن گفتن با عقل جزئی)، زیرا بهار (تجلیات الهی، عالم معنا) فرا رسید و با خود هم گل (جمال و لطافت) و هم خار (جلال و قهر) را آورد. “از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت”. خوبان (اولیاء الهی، حقایق غیبی) از عالم غیب ظاهر گشته‌اند تا مردم را به سوی حق دعوت کنند. این بیت، با دعوت به سکوت و تأمل در تجلیات الهی که هم شامل جمال و هم جلال است، بر ظهور اولیاء و حقایق غیبی برای هدایت و دعوت انسان‌ها تأکید دارد و پایان غزل را با پیامی از امید و دعوت به پایان می‌برد.

خلاصه پیام غزل

غزل ۳۲۶ مولانا، غزلی است در بیان درخواست سالک برای تجربه حالات معنوی و حیرت در مقابل عظمت الهی، و اشاره به قدرت بی‌واسطه‌ی حق در آفرینش عشق و تأثیر عشق بر عالم و انسان. پیام اصلی غزل، این است که خداوند مبدع بی‌حالت و صانع بی‌ابزار است و تنها اوست که می‌تواند حالات معنوی و حیرت حقیقی را به انسان ببخشد، و این بخشش با رهایی از تعلقات و خودبینی و تحمل سختی‌ها در راه عشق میسر می‌شود. غزل بر طلب حالت و حیرت از مبدع بی‌حالت، قدرت بی‌واسطه‌ی الهی در ایجاد عشق و شور، و تعدد نیازهای مخلوقات و بی‌نیازی مطلق خداوند تأکید دارد. همچنین، غزل بر رازقیت و عطا کنندگی بی‌بدیل الهی، ارزش همنشینی با اولیاء و حضور در محضر حق برای دستیابی به مقامات معنوی، و برآورده شدن حاجات اشاره می‌کند. قدرت عشق در غلبه بر عقل و حسابگری، شکستن قید و بندهای ظاهری، سرگشتگی و گمراهی ظاهری که ناشی از عدم درک حقیقت است، سرگشتگی حقیقی در اقیانوس عظمت الهی، و نیت خالص دل در طلب حق از دیگر مضامین غزل است. ناتوانی عقل و استدلال در مسیر وصال، فراتر بودن مقام قرب الهی از درک تمام موجودات، جامعیت و تأثیرات متضاد عشق بر انسان‌ها، خلقت انسان با فطرت حق‌جو و تشنه‌ی حقیقت، و عنایت الهی در اتصال انسان به منبع فیض و رحمت نیز در این غزل بیان شده است. تحول درونی و وحدت وجودی در سایه‌ی عشق الهی، فراگیری و شمول رحمت الهی در آغاز و انجام هستی، توانایی دیدن حقیقت در مظاهر، درک وحدت در کثرت، شایستگی در مسیر معرفت، توانایی دیدن پنهان در آشکار، هستی در نیستی، و کمال در نقص از دیگر نکات مهم غزل است. قابلیت و استعداد درونی شرط رسیدن به کمال و مقام والاست، اهمیت دمیده شدن روح الهی در کالبد خاکی انسان، وحدت وجودی و نقش تضاد و اتحاد در پیدایش عالم، رقص و سماع راهی برای درک این وحدت، دعوت به سکوت و تأمل در تجلیات الهی، و ظهور اولیاء و حقایق غیبی برای هدایت و دعوت انسان‌ها از دیگر نکات مهم غزل است. غزل بر حالت، حیرت، مبدع بی‌حالت، لیلی کردن، مجنون کردن، صانع بی‌آلت، حاجت گوناگون، لیلی، مجنون، فریادکنان، پیش، معطی بی‌حاجت، انگشتری حاجت، مهر سلیمانی، رهن، پیش، از دست ندادن صحبت، گذشتن مه توبه، آمدن ماه، شکستن، سوختن، صد توبه، یک ساعت، گیج سر، سرگشته نشدن، او، گول دل، یاوه نکردن نیت، ما، لنگ شدن، اینجا، بربستن در خانه، چرنده، پرنده، لنگ، این حضرت، عشق، کلی، تاج، غل، دعوت پیغامبر، ده دلی امت، از نیست برآوردن، ما، جگر تشنه، بردوختن، چشمه دولت، خار، گل گشتن، اجزا، کل گشتن، اول ما رحمت، آخر ما رحمت، در خار دیدن گل، بیرون، همه کس دیدن، در جزو دیدن کل، اهلیت، در غوره دیدن می، در نیست دیدن شیء، یوسف، چه، شاهنشاهی، مُلکت، خار، گل نداشتن، صدر چمن، نیامدن، خاکی، کجا یافتن، بی‌روح سر، سبلت، کف زدن، زین دانستن، منشأ هر بانگی، بانگ دو کف، بی‌فرقت، بی‌وصلت، خاموش کردن، بهار آمدن، گل، خار، از غیب برون جستن، خوبان، جهت دعوت، و تجلیات الهی تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: