مطالب پیشنهادی![]()
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
که عاشق کم رسد آنجا و معشوق فراوانست
که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا
که تا دلها خنک گردد که دلها سخت بریانست
نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری
که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست
که این سو عاشقان باری چو عود کهنه میسوزد
و آن معشوقْ نادرتر کز او آتش فروزانست
خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت
مگیر آشفته میگویم که جان بیتو پریشانست
تو مستان را نمیگیری پریشان را نمیگیری
خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشانست
اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری
که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست
بخندد چشم مرّیخش مرا گوید: «نمیترسی؟»
نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست
دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم
هزاران جان همیبخشد چه شد گر خصم یک جانست
منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند
که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست
که جان ذرهست و او کیوان که جان میوهست و او بستان
که جان قطرهست و او عمان که جان حبهست و او کانست
سخن در پوست میگویم که جان این سخن غیبست
نه در اندیشه میگنجد نه آن را گفتن امکانست
خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان
وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست
غزل شماره ۳۲۵ از دیوان شمس مولانا با پرسشی شورانگیز و خطاب به جمع عاشقان آغاز میشود که در پی یافتن مکانی خاص هستند: «کِهْ دِیْدْ اِیْ عَاْشِقَاْنْ شَهْرِیْ کِهْ شَهْرِ نِیْکْبَخْتَاْنَسْتْ؟ / کِهْ آْنْ جَاْ کَمْ رَسَدْ عَاْشِقْ وْ مَعْشُوُقْ فَرَاْوَاْنَسْتْ». شاعر میپرسد: “که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست؟”. ای کسانی که در مسیر عشق الهی قرار دارید، چه کسی شهری را دیده و یافته است که آن شهر، شهر انسانهای سعادتمند و نیکبخت حقیقی باشد؟ این پرسش نشاندهندهی کمیابی و شاید نایابی چنین مکانی در عالم ظاهر است. “که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست”. شهری که در آن عاشق (کسی که در پی وصال است و هنوز به کمال نرسیده) کمتر به چشم میخورد، اما معشوق (جمال الهی، حقیقت مطلق، انسان کامل) فراوان و بسیار است. این آغاز، با مطرح کردن شهری آرمانی که در آن طالب کم و مطلوب بسیار است، ذهن مخاطب را به سوی مکانی فراتر از عالم ماده و به عالمی از حضور و فراوانی معشوق سوق میدهد.
«کِهْ تَاْ نَاْزِیْ کُنِیْمْ آْنْ جَاْ وْ بَاْزَاْرِیْ نَهِیْمْ آْنْ جَاْ / کِهْ تَاْ دِلْهَاْ خُنَکْ گَرْدَدْ کِهْ دِلْهَاْ سَخْتْ بَرِیَاْنَسْتْ». شهری که در آن ناز کنیم و بازاری برپا کنیم، تا دلها خنک شود، چرا که دلها سخت بریان است: “که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا”. (به دنبال چنین شهری هستیم) تا در آنجا بتوانیم (در سایهی وصال و قرب) ناز کنیم و اظهار وجودی حقیقی داشته باشیم، و بازاری (از عشق و معرفت) برپا سازیم و داد و ستد معنوی کنیم. “که تا دلها خنک گردد که دلها سخت بریانست”. تا در آن شهر، دلهایی که از آتش فراق و دوری (سخت بریان) گشتهاند، آرامش یابند و خنک شوند. این بیت، با بیان اهداف عاشقان از یافتن چنین شهری، بر نیاز به آرامش و وصال پس از تحمل رنج فراق و شوق به داد و ستد معنوی در حضور معشوق تأکید دارد.
«نَبَاْشَدْ اِیْنْ چِنِیْنْ شَهْرِیْ وَلِیْ بَاْرِیْ کَمْ اَزْ شَهْرِیْ / کِهْ دَرْ وِیْ عَدْلْ وْ اِنْصَاْفَسْتْ وْ مَعْشُوُقْ مُسَلْمَاْنَسْتْ». چنین شهری شاید نباشد، اما دست کم شهری باشد که در آن عدل و انصاف است و معشوق مسلمان است: “نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری”. شاید چنین شهری که تنها جایگاه معشوق است و عاشق در آن راهی ندارد (به معنای فناء مطلق)، در عالم نباشد، اما دست کم (به دنبال) شهری (مقامی) هستیم که در آن. “که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست”. در آن عدل و انصاف برقرار است و معشوق (حق تعالی) به معنای واقعی کلمه “مسلمان” و تسلیم محض ارادهی خویش است. این بیت، با تعدیل در آرمانخواهی مطلق، به دنبال شهری (مقامی) است که در آن حداقل عدالت و تسلیم در برابر حق وجود داشته باشد و به جنبهی عدل الهی و تسلیم مطلق حق اشاره میکند.
«کِهْ اِیْنْ سُوُ عَاْشِقَاْنْ بَاْرِیْ چُوُ عُوُدِ کُهْنِهْ مِیْسُوُزَدْ / وْاْنْ مَعْشُوُقِ نَاْدِرْتَرْ کَزْ اُوْ آْتَشْ فُرُوُزَاْنَسْتْ». این سو عاشقان چون عود کهنه میسوزند، و آن معشوق نادرتر که آتش از او فروزان است: “که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می\u200cسوزد”. در این عالم (عالم فراق و دوری)، عاشقان مانند عود کهنه (که در آتش سوزانده میشود تا بوی خوش دهد) در آتش فراق میسوزند و وجودشان فانی میشود. “وان معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست”. و آن معشوق که از هر چیز کمیابتر و بینظیرتر است، همان کسی است که آتش عشق و سوز درونی عاشقان از او شعلهور و فروزان گشته است. این بیت، با تشبیه عاشق به عود سوزان و معشوق به منبع آتش عشق، بر رنج عاشق در فراق و منشأ الهی عشق تأکید دارد.
«خُدَاْوَنْدَاْ بِهْ اِحْسَاْنَتْ بِهْ حَقِّ لُطْفْ وْ اِکْرَاْمَتْ / مَگِیْرْ آْشُفْتِهْ مِیْگُوُیَمْ کِهْ جَاْنْ بِیْتُوُ پَرِیْشَاْنَسْتْ». خداوندا به حق احسان و لطف و کرمت، مگیر که آشفته میگویم چرا که جان بیتو پریشان است: “خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت”. خداوندا، به حق احسان و نیکیات، و به حق لطف و بزرگواریات. “مگیر آشفته می\u200cگویم که جان بی\u200cتو پریشانست”. (از من) مگیر و خرده مگیر که سخنان آشفته و پریشان میگویم، چرا که جان و روح من بدون حضور و وصال تو، در نهایت پریشانی و بیقراری است. این بیت، با تضرع و زاری به درگاه حق، پریشانی و آشفتگی عاشق را ناشی از دوری از محبوب میداند و از خدا طلب بخشش برای سخنان آشفتهاش میکند.
«تُوُ مَسْتَاْنْ رَاْ نَمِیْگِیْرِیْ پَرِیْشَاْنْ رَاْ نَمِیْگِیْرِیْ / خُنَکْ آْنْ رَاْ کِهْ مِیْگِیْرِیْ کِهْ جَاْنَمْ مَسْتِ اِیْشَاْنَسْتْ». تو مستان و پریشان را میگیری، خوشا به حال آن کس که تو او را میگیری چرا که جانم مست ایشان است: “تو مستان را نمی\u200cگیری پریشان را نمی\u200cگیری”. تو (ای محبوب الهی) کسانی که مست (از بادهی عشق ظاهری یا خودبینی) هستند، و کسانی که در پریشانی (ناشی از تعلقات دنیوی) به سر میبرند را (به معنی واقعی) به سوی خود جذب نمیکنی. “خنک آن را که می\u200cگیری که جانم مست ایشانست”. خوشا به حال آن کس که تو او را (به لطف و عنایت) به سوی خود جذب میکنی و میپذیری، چرا که جان و روح من در گرو و مست حال و هوای آنانی است که مقبول نظر تو گشتهاند. این بیت، با بیان اینکه تنها کسانی مقبول حقاند که از خودی و پریشانی رها گشتهاند، حسرت و شوق خود را برای رسیدن به این مقام و پیوستن به این گروه بیان میکند.
«اَگَرْ گِیْرِیْ وَرْ اَنْدَاْزِیْ چِهْ غَمْ دَاْرِیْ چِهْ کَمْ دَاْرِیْ / کِهْ عَاْشِقْ هَرْ طَرَفْ اِیْنْ جَاْ بِیَاْبَاْنْ دَرْ بِیَاْبَاْنَسْتْ». اگر بگیری و اگر بیندازی چه غم داری و چه کم داری، که عاشق هر طرف اینجا در بیابان است: “اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری”. (ای عاشق حقیقی) اگر (محبوب) تو را بپذیرد و به سوی خود بگیرد، و اگر تو را (از خود) براند و دور کند، چه غم و اندوهی داری و چه چیزی را از دست میدهی؟ “که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست”. چرا که عاشق (بیقرار و بیخانمان در عالم ماده) هر طرف در این جهان (بدون حضور معشوق) در بیابان و صحرای بیکسی و سرگردانی به سر میبرد و چیزی برای از دست دادن ندارد. این بیت، با بیان بیارزشی عالم ماده برای عاشق و بینیازی او از تعلقات دنیوی، بر تسلیم و رضایت عاشق در برابر ارادهی معشوق تأکید دارد.
«بِخَنْدَدْ چَشْمِ مِرِّیْخَشْ مَرَاْ گُوُیَدْ نَمِیْتَرْسِیْ / نِگَاْرَاْ بُوُیْ خُوُنْ آْیَدْ اَگَرْ مِرِّیْخْ خَنْدَاْنَسْتْ». چشم مریخگونهاش به من میخندد و میگوید نمیترسی، نگارا بوی خون میآید اگر مریخ خندان است: “بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی\u200cترسی”. (محبوب با چشمانی که مانند سیاره مریخ سرخ و پرجذبه است) به من میخندد و با زبان حال میگوید: ای عاشق، آیا از این حال و شور و شیدایی نمیترسی؟ “نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست”. ای نگار زیبا، اگر این چشم مریخگونهات با این شدت جلوه کند و بخندد، بوی خون (فناء عاشق، یا رنج فراق) به مشام میرسد. این بیت، با توصیف چشمان پرجذبهی محبوب و اشاره به سیاره مریخ (نماد جنگ و خونریزی)، بر تأثیر عمیق نگاه معشوق بر عاشق و رنج و فنایی که از این نگاه حاصل میشود، تأکید دارد.
«دِلَمْ بَاْ خْوِیْشْتَنْ آْمَدْ شِکَاْیَتْ رَاْ رَهَاْ کَرْدَمْ / هَزَاْرَاْنْ جَاْنْ هَمِیْبَخْشَدْ چِهْ شُدْ گَرْ خَصْمِ یَکْ جَاْنَسْتْ». دلم به خود آمد و شکایت را رها کردم، هزاران جان میبخشد چه میشود اگر دشمن یک جان باشد: “دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم”. (با درک این حقایق) دلم به خود آگاهی حقیقی رسید و از شکایت و گلایه کردن از محبوب دست برداشتم. “هزاران جان همی\u200cبخشد چه شد گر خصم یک جانست”. (با خود گفتم) او (محبوب الهی) هزاران هزار جان و حیات معنوی میبخشد، چه میشود اگر با یک جان (وجود محدود من) دشمنی کند و آن را از من بگیرد. این بیت، با بیان بازگشت به خود حقیقی و رهایی از شکایت، بر بخشندگی بینهایت حق و بیارزش بودن جان محدود در مقابل عطاهای بیشمار او تأکید دارد.
«مَنَمْ قَاْضِیِ خَشْمْ آْلوُدْ وْ هَرْ دُوْ خَصْمْ خُشْنُوُدَنْدْ / کِهْ جَاْنَاْنْ طَاْلِبِ جَاْنَسْتْ وْ جَاْنْ جُوُیَاْیِ جَاْنَاْنَسْتْ». من قاضی خشمآلود هستم و هر دو خصم خشنودند، چرا که جانان طالب جان است و جان جویای جانان: “منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند”. (در این ماجرای عشق) من مانند قاضی هستم که ظاهراً خشمگین است (از بیقراری و اشتیاق)، اما دو طرف دعوا (جان و جانان) هر دو راضی و خشنود هستند. “که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست”. زیرا محبوب الهی (جانان) طالب جان عاشق است (خواهان فناء او در خود) و جان عاشق نیز در نهایت جویای جانان و وصال با اوست. این بیت، با تصویرسازی از رابطهی عاشق و معشوق در قالب قاضی و خصمین، بر رضایت دوطرفه در مسیر فناء و وصال و یکی بودن خواست جان و جانان تأکید دارد.
«کِهْ جَاْنْ ذَرَّهْسْتْ وْ اُوْ کِیْوَاْنْ کِهْ جَاْنْ مِیْوَهْسْتْ وْ اُوْ بُسْتَاْنْ / کِهْ جَاْنْ قَطْرَهْسْتْ وْ اُوْ عُمَاْنْ کِهْ جَاْنْ حَبَّهْسْتْ وْ اُوْ کَاْنَسْتْ». جان ذره است و او کیوان، جان میوه است و او بستان، جان قطره است و او دریا، جان دانه است و او معدن: “که جان ذره\u200cست و او کیوان”. همانا جان (انسان محدود) مانند ذرهای ناچیز است و او (محبوب الهی) مانند کیوان (سیاره زحل، نماد عظمت و بزرگی). “که جان میوه\u200cست و او بستان”. جان مانند میوهای (جزئی و فانی) است و او مانند بستان (باغ، کلی و باقی). “که جان قطره\u200cست و او عمان”. جان مانند قطرهای (محدود) است و او مانند عمان (دریای بزرگ، نام دیگر دریای مکران، نماد بینهایت). “که جان حبه\u200cست و او کانست”. جان مانند دانهای (کوچک) است و او مانند کان (معدن، منبع اصلی). این بیت، با استفاده از تمثیلهای متعدد، بر تفاوت عظیم بین محدودیت و کوچکی جان انسان و بینهایت بودن و عظمت محبوب الهی تأکید دارد.
«سُخَنْ دَرْ پوُسْتْ مِیْگُوُیَمْ کِهْ جَاْنِ اِیْنْ سُخَنْ غَیْبَسْتْ / نَهْ دَرْ اَنْدِیْشِهْ مِیْگُنْجَدْ نَهْ آْنْ رَاْ گُفْتَنْ اِمْکَاْنَسْتْ». سخن در پوست میگویم چرا که جان این سخن غیب است، نه در اندیشه میگنجد و نه گفتن آن ممکن است: “سخن در پوست می\u200cگویم که جان این سخن غیبست”. من (شاعر) سخن را در ظاهر و پوست (محدود الفاظ) بیان میکنم، چرا که حقیقت و جان این سخن (اسرار الهی و تجربهی عشق) در عالم غیب و پنهان است. “نه در اندیشه می\u200cگنجد نه آن را گفتن امکانست”. آن حقایق چنان بزرگ و ورای ادراک عقلی هستند که نه در محدودهی اندیشه و فکر انسان میگنجند، و نه بیان کردن آنها با زبان امکانپذیر است. این بیت، با اشاره به محدودیت زبان و عقل در بیان حقایق عرفانی، بر وصفناپذیری و ورای ادراک بودن اسرار الهی تأکید دارد.
«خَمُشْ کُنْ هَمْچُوُ عَاْلَمْ بَاْشْ خُمُوُشْ وْ مَسْتْ وْ سَرْگَرْدَاْنْ / وْگَرْ اُوْ نِیْسْتْ مَسْتْ مَسْتْ چِرَاْ اُفْتَاْنْ وْ خِیْزَاْنَسْتْ». خاموش باش، همچون عالم باش، خاموش و مست و سرگردان، وگرنه اگر او مست مست نیست چرا افتان و خیزان است: “خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان”. خاموش باش و از سخن گفتن (دربارهی این حقایق) دست بردار، و مانند عالم هستی باش که در ظاهر خاموش است. عالم در واقع (در حال عشق و حرکت) مست و سرگردان است. “وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست”. وگرنه، اگر عالم هستی (با تمام حرکت و دگرگونیاش) مست مطلق نیست، چرا اینگونه افتان و خیزان (بیقرار و متلاطم) است. این بیت، با دعوت به سکوت و مراقبه، عالم هستی را نمادی از مستی و بیقراری در عشق الهی میداند و بر تأثیر عشق بر تمام موجودات تأکید دارد.
غزل ۳۲۵ مولانا، غزلی است عارفانه در جستجوی شهر نیکبختان حقیقی و بیان حال عاشقان در این مسیر. پیام اصلی غزل، این است که سعادت حقیقی در عالم حضور معشوق الهی است که ورای عالم ماده و ادراک عادی است، و رسیدن به این مقام با تحمل رنج فراق، فداکاری، رهایی از خود، و تسلیم در برابر ارادهی حق میسر میشود. غزل بر کمیابی و نایابی شهر نیکبختان در عالم ظاهر، آرمان شهری با حضور فراوان معشوق و کمبود عاشق، و نیاز به آرامش و وصال پس از تحمل رنج فراق تأکید دارد. همچنین، غزل بر شوق به داد و ستد معنوی در حضور معشوق، تعدیل در آرمانخواهی مطلق و جستجوی شهری با عدالت و تسلیم در برابر حق، و اشاره به جنبهی عدل الهی و تسلیم مطلق حق اشاره میکند. تشبیه عاشق به عود سوزان و معشوق به منبع آتش عشق، رنج عاشق در فراق و منشأ الهی عشق، و پریشانی و آشفتگی عاشق ناشی از دوری از محبوب از دیگر مضامین غزل است. عدم جذب مست و پریشان به سوی حق، حسرت و شوق برای رسیدن به مقام مقبولان حق، بیارزشی عالم ماده برای عاشق، بینیازی او از تعلقات دنیوی، و تسلیم و رضایت عاشق در برابر ارادهی معشوق نیز در این غزل بیان شده است. تأثیر عمیق نگاه معشوق بر عاشق، رنج و فنای حاصل از این نگاه، بازگشت به خود حقیقی و رهایی از شکایت، بخشندگی بینهایت حق، و بیارزش بودن جان محدود در مقابل عطاهای بیشمار او از دیگر نکات مهم غزل است. رضایت دوطرفه در مسیر فناء و وصال، یکی بودن خواست جان و جانان، تفاوت عظیم بین محدودیت جان و عظمت محبوب، محدودیت زبان و عقل در بیان حقایق عرفانی، وصفناپذیری اسرار الهی، و عالم هستی نمادی از مستی و بیقراری در عشق الهی از دیگر نکات مهم غزل است. غزل بر دیدن، عاشقان، شهر، نیکبختان، کم رسیدن، عاشق، معشوق، فراوان، ناز کردن، بازار نهادن، دلها، خنک شدن، بریان بودن، نبودن، عدل، انصاف، مسلمان، این سو، عود کهنه، سوختن، نادرتر، آتش فروزان، خداوندا، احسان، لطف، اکرام، مگیر، آشفته گفتن، جان، پریشان، مستان، پریشان، گرفتن، خنک، مست ایشان، گیری، اندازی، غم، کم، عاشق، هر طرف، بیابان، خندیدن، چشم مریخ، ترسیدن، نگارا، بوی خون، آمدن، مریخ خندان، دل، خویشتن، آمدن، شکایت، رها کردن، هزاران جان، بخشیدن، خصم یک جان، قاضی خشم آلود، دو خصم، خشنود، جانان، طالب جان، جان، جویای جانان، جان، ذره، کیوان، میوه، بستان، قطره، عمان، حبه، کان، سخن، پوست، جان سخن، غیب، اندیشه، گنجیدن، گفتن، امکان، خمش کردن، عالم، خاموش، مست، سرگردان، افتان و خیزان، و سعادت حقیقی تأکید دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر