تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 323 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 323 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 323 دیوان شمس مولانا

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصه‌ای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند
وان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت

جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جملهٔ بی‌مرادیت از طلب مراد توست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد
از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۳۲۳ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت، وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت

غزل شماره ۳۲۳ از دیوان شمس مولانا با بیانی پارادوکسیکال و عمیق به تفاوت حال “با خود بودن” و “بی‌خودی” در تجربه‌ی حضور معشوق می‌پردازد: «آْنْ نَفَسِیْ کِهْ بَاْ خْوُدِیْ یَاْرْ چُوُ خَاْرْ آْیَدَتْ / وَاْنْ نَفَسِیْ کِهْ بِیْ‌خْوُدِیْ یَاْرْ چِهْ کَاْرْ آْیَدَتْ». شاعر می‌گوید: “آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت”. آن لحظه و حالی که تو (سالک) “با خودت” هستی و در بند خودآگاهی و نفسانیت خویش گرفتاری، محبوب الهی و حضور او در نظر تو مانند خاری آزاردهنده و ناخوشایند جلوه می‌کند. “وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت”. اما آن لحظه و حالی که تو در “بی‌خودی” و فناء فی الله به سر می‌بری و از خود و خودبینی رها گشته‌ای، محبوب الهی دیگر (به آن صورت خار) به چه کار تو می‌آید و چه نیازی به آن داری (زیرا خود عین او گشته‌ای یا در او فانی شده‌ای). این آغاز، با قرار دادن دو حال متضاد “با خودی” و “بی‌خودی” در مقابل یکدیگر، نشان می‌دهد که ادراک ما از محبوب الهی به وضعیت درونی خودمان بستگی دارد و رهایی از خود، شرط درک حقیقت اوست.

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشّه‌ای، وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت

«آْنْ نَفَسِیْ کِهْ بَاْ خْوُدِیْ خْوُدْ تُوْ شِکَاْرِ پَشِّهْ‌اِیْ / وَاْنْ نَفَسِیْ کِهْ بِیْ‌خْوُدِیْ پِیْلْ شِکَاْرْ آْیَدَتْ». شکار پشه بودن در حال با خودی و شکار فیل شدن در حال بی‌خودی: “آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشّه‌ای”. آن لحظه و حالی که در بند خودآگاهی و نفسانیت خویش گرفتاری، خودِ تو (با تمام ادعاها و توانمندی‌های ظاهری) شکار پشه‌ای (نماد ضعف و ناچیزی) بیش نیستی و در مقابل کوچکترین مشکلات ناتوانی. “وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت”. اما آن لحظه و حالی که در بی‌خودی و فناء به سر می‌بری و از خود رها گشته‌ای، شکار پیل (نماد قدرت و عظمت) برای تو میسر می‌گردد و بر بزرگترین مشکلات و نفس اماره چیره می‌شوی. این بیت، با مقایسه‌ی ضعف انسان در حالت خودبینی و قدرت او در حالت بی‌خودی، نشان می‌دهد که عزت و توانمندی حقیقی در گرو رهایی از خود است.

آن نفسی که باخودی بسته‌ی ابر غصّه‌ای، وان نفسی که بیخودی مَه به کنار آیدت

«آْنْ نَفَسِیْ کِهْ بَاْ خْوُدِیْ بَسْتَهْ‌یِ اَبْرِ غُصَّهْ‌اِیْ / وَاْنْ نَفَسِیْ کِهْ بِیْ‌خْوُدِیْ مَهْ بِهْ کِنَاْرْ آْیَدَتْ». گرفتار ابر غم بودن در حال با خودی و کنار آمدن ماه در حال بی‌خودی: “آن نفسی که باخودی بسته‌ی ابر غصّه‌ای”. آن لحظه و حالی که در بند خود و نفسانیت هستی، گرفتار ابرهای غم و اندوه (ناشی از تعلقات و نگرانی‌های دنیوی) می‌شوی و از روشنایی و آرامش محرومی. “وان نفسی که بیخودی مَه به کنار آیدت”. اما آن لحظه و حالی که در بی‌خودی و فناء به سر می‌بری، ماه (نمادی از جمال الهی، آرامش درونی) در کنار تو قرار می‌گیرد و به وصال و آرامش حقیقی دست می‌یابی. این بیت، با نشان دادن رابطه خودبینی و غم و اندوه، و رابطه بی‌خودی و آرامش و وصال، رهایی از خود را شرط رسیدن به آرامش و قرب الهی می‌داند.

آن نفسی که باخودی یار کناره می‌ کند، وان نفسی که بیخودی باده\u200cی یار آیدت

«آْنْ نَفَسِیْ کِهْ بَاْ خْوُدِیْ یَاْرْ کِنَاْرَهْ مِیْ ‌کُنَدْ / وَاْنْ نَفَسِیْ کِهْ بِیْ‌خْوُدِیْ بَاْدَهَ‌یِ یَاْرْ آْیَدَتْ». کناره گرفتن یار در حال با خودی و رسیدن باده‌ی یار در حال بی‌خودی: “آن نفسی که باخودی یار کناره می‌ کند”. آن لحظه و حالی که در بند خود و نفسانیت هستی، محبوب الهی از تو دوری می‌گزیند و از تو کناره می‌گیرد. “وان نفسی که بیخودی باده‌ی یار آیدت”. اما آن لحظه و حالی که در بی‌خودی و فناء به سر می‌بری، باده‌ی عشق و معرفت از سوی یار (محبوب الهی) به تو می‌رسد و مست حضور او می‌گردی. این بیت، با نشان دادن دوری یار از خودبین و نزدیکی او به بی‌خود، بر لزوم رهایی از خود برای درک فیض و لطف الهی تأکید دارد.

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده\u200cای، وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت

«آْنْ نَفَسِیْ کِهْ بَاْ خْوُدِیْ هَمْچُوُ خَزَاْنْ فَسُرْدَهْ‌اِیْ / وَاْنْ نَفَسِیْ کِهْ بِیْ‌خْوُدِیْ دِیْ چُوُ بِهَاْرْ آْیَدَتْ». فسرده بودن چون خزان در حال با خودی و بهار شدن زمستان در حال بی‌خودی: “آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ ای”. آن لحظه و حالی که در بند خود و نفسانیت هستی، مانند خزان (نماد پژمردگی و مرگ طبیعت) بی‌روح و فسرده و پژمرده‌ای. “وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت”. اما آن لحظه و حالی که در بی‌خودی و فناء به سر می‌بری، زمستان (دی، نماد سردی و سختی) برای تو مانند بهار (نماد حیات و شادابی) می‌شود و در اوج سختی‌ها نیز به شور و نشاط می‌رسی. این بیت، با مقایسه‌ی حالت درونی انسان در دو حال با خودی و بی‌خودی با فصول سال، بر حیات و شادابی درونی در سایه‌ی رهایی از خود تأکید دارد.

جمله‌ی بی\u200cقراریت از طلب قرار توست، طالب بی\u200cقرار شو تا که قرار آیدت

«جُمْلَهَ‌یِ بِیْ‌قَرَاْرِیَتْ اَزْ طَلَبِ قَرَاْرِ تُوسْتْ / طَاْلِبِ بِیْ‌قَرَاْرْ شَوْ تَاْ کِهْ قَرَاْرْ آْیَدَتْ». تمام بی‌قراری‌ات از طلب قرار است، طالب بی‌قرار شو تا قرار یابی: “جمله‌ی بی\u200cقراریت از طلب قرار توست”. تمام بی‌قراری‌ها و ناآرامی‌های تو (ای سالک) ناشی از این است که در پی یافتن قرار و آرامش در عالم کثرت و تعلقات هستی. “طالب بی\u200cقرار شو تا که قرار آیدت”. تو در راه طلب حق، بی‌قرار و بی‌سامان شو و از تعلقات و آرامش‌های ظاهری دست بردار، تا (در مقام فناء فی الله و وصال با حق) قرار و آرامش حقیقی به تو روی آورد. این بیت، با بیان اینکه طلب آرامش در عالم کثرت خود منشأ بی‌قراری است، طالب حقیقی را به بی‌قراری در راه حق دعوت می‌کند تا به آرامش واقعی دست یابد.

جمله‌ی ناگوارشت از طلب گوارش است، ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

«جُمْلَهَ‌یِ نَاْگُوَاْرِشَتْ اَزْ طَلَبِ گُوَاْرِشْ اَسْتْ / تَرْکِ گُوَاْرِشْ اَرْ کُنِیْ زَهْرْ گُوَاْرْ آْیَدَتْ». تمام ناگواری‌ات از طلب گوارش است، اگر طلب گوارش را ترک کنی زهر گوارا می‌شود: “جمله‌ی ناگوارشت از طلب گوارش است”. تمام ناگواری‌ها و سختی‌هایی که به تو می‌رسد، ناشی از این است که در پی راحتی و آسایش و گوارایی در عالم ماده هستی. “ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت”. اگر از طلب راحتی و آسایش دست برداری و در مقابل سختی‌ها مقاومت نکنی، حتی زهر (نماد تلخی و سختی) برای تو گوارا و شیرین خواهد شد. این بیت، با بیان اینکه طلب راحتی منشأ ناگواری است، بر لزوم تحمل سختی‌ها در راه حق و تبدیل شدن تلخی‌ها به شیرینی در سایه‌ی عشق الهی تأکید دارد.

جمله‌ی بی\u200cمرادیت از طلب مراد توست، ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

«جُمْلَهَ‌یِ بِیْ‌مُرَاْدِیَتْ اَزْ طَلَبِ مُرَاْدِ تُوسْتْ / وَرْ نَه هَمَهْ مُرَاْدْهَاْ هَمْچُوُ نِثَاْرْ آْیَدَتْ». تمام بی‌مرادی‌ات از طلب مراد توست، وگرنه تمام مرادها مانند نثار بر تو می‌ریزد: “جمله‌ی بی\u200cمرادیت از طلب مراد توست”. تمام ناکامی‌ها و نرسیدن‌های تو به خواسته‌هایت، ناشی از این است که در پی مرادهای دنیوی و نفسانی خود هستی. “ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت”. وگرنه، اگر از مرادهای خود دست برداری و تسلیم اراده‌ی حق شوی، تمام خواسته‌ها و مرادهای حقیقی مانند نثار بر تو خواهد بارید و به همه چیز دست خواهی یافت. این بیت، با بیان اینکه طلب مرادهای نفسانی منشأ ناکامی است، بر لزوم ترک خواسته‌های خود و تسلیم در برابر اراده‌ی حق تأکید دارد تا به مرادهای حقیقی و الطاف الهی دست یافت.

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی، تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

«عَاْشِقِ جُوُرِ یَاْرْ شَوْ عَاْشِقِ مِهْرِ یَاْرْ نِیْ / تَاْ کِهْ نِگَاْرِ نَاْزْگَرْ عَاْشِقِ زَاْرْ آْیَدَتْ». عاشق جور یار شو، نه عاشق مهر یار، تا نگار نازگر عاشق زار تو شود: “عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی”. عاشق تحمل رنج و سختی (جور) از سوی یار (محبوب الهی) باش، نه تنها عاشق لطف و مهربانی او. “تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت”. (اگر چنین باشی) تا آن محبوب زیبارو و نازکننده (نگار نازگر) به سوی تو آید و عاشق بی‌قرار و شیدای تو گردد. این بیت، با بیان اینکه عشق حقیقی با تحمل رنج همراه است و نباید تنها در پی لطف و مهربانی یار بود، بر این نکته تأکید دارد که تحمل جور یار، خود سبب جذب بیشتر محبوب و رسیدن به وصال است.

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد، از مه و از ستاره\u200cها والله عار آیدت

«خُسْرُوِ شَرْقْ شَمْسِ دِیْنْ اَزْ تَبْرِیْزْ چُوُنْ رَسَدْ / اَزْ مَهْ وْ اَزْ سِتَاْرَهْ‌هَاْ وَاللّهِ عَاْرْ آْیَدَتْ». خسرو شرق شمس دین چون از تبریز برسد، به خدا سوگند از ماه و ستاره‌ها عارت آید: “خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد”. هنگامی که آن پادشاه عالم معنا و حقیقت (خسرو شرق) یعنی شمس دین (شمس تبریزی، یا نور حقیقت الهی) از تبریز (جایگاه تجلی) به تو برسد و بر تو جلوه کند. “از مه و از ستاره‌ ها والله عار آیدت”. به خدا سوگند که (در مقابل عظمت و جمال او) از ماه و ستاره‌ها (نماد زیبایی‌های عالم کثرت) احساس شرم و حقارت خواهی کرد و آن‌ها در نظرت بی‌ارزش خواهند شد. این بیت، با اشاره به شمس تبریزی و عظمت او، بر بی‌اهمیت شدن تمام زیبایی‌های ظاهری عالم در مقابل تجلی جمال الهی تأکید دارد.

خلاصه پیام غزل

غزل ۳۲۳ مولانا، غزلی است کلیدی در بیان تأثیر حال درونی انسان (با خودی و بی‌خودی) بر ادراک او از حقیقت و تجربه‌ی عشق الهی. پیام اصلی غزل، این است که حجاب خودبینی مانع اصلی درک حقیقت و رسیدن به کمال است و رهایی از خود، شرط رسیدن به آرامش، قدرت، وصال، و درک حقیقی جمال الهی است. غزل بر تفاوت ادراک از محبوب در حال با خودی و بی‌خودی، آزاردهنده بودن محبوب برای خودبین، و بی‌اهمیت شدن محبوب در بی‌خودی تأکید دارد. همچنین، غزل بر ضعف انسان در حالت خودبینی و قدرت او در حالت بی‌خودی، گرفتاری در غم در حال با خودی و آرامش در بی‌خودی، و دوری یار از خودبین و نزدیکی او به بی‌خود اشاره می‌کند. پژمردگی در حال با خودی و شادابی در بی‌خودی، منشأ بی‌قراری بودن طلب آرامش در کثرت، و دعوت به بی‌قراری در راه حق برای رسیدن به آرامش حقیقی از دیگر مضامین غزل است. منشأ ناگواری بودن طلب راحتی، لزوم تحمل سختی‌ها و تبدیل شدن تلخی‌ها به شیرینی، منشأ ناکامی بودن طلب مرادهای نفسانی، لزوم ترک خواسته‌های خود و تسلیم در برابر اراده‌ی حق، و دستیابی به مرادهای حقیقی و الطاف الهی نیز در این غزل بیان شده است. عشق حقیقی با تحمل رنج همراه بودن، عدم اکتفا به لطف و مهربانی یار، سبب جذب بیشتر محبوب و رسیدن به وصال بودن تحمل جور یار، و بی‌اهمیت شدن زیبایی‌های ظاهری در مقابل تجلی جمال الهی از دیگر نکات مهم غزل است. غزل بر نفس، با خودی، یار، خار، آمدن، بی‌خودی، کار، خود، شکار، پشه، فیل، بسته، ابر غم، مه، کنار، کناره کردن، باده، خزان، فسرده، دی، بهار، جمله، بی‌قراری، طلب قرار، طالب بی‌قرار، قرار، ناگواری، طلب گوارش، ترک گوارش، زهر، گوارا، بی‌مرادی، طلب مراد، مرادها، نثار، عاشق، جور، مهر، نگار نازگر، عاشق زار، خسرو شرق، شمس دین، تبریز، رسیدن، مه، ستاره‌ها، عار، و رهایی از خود تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: