مطالب پیشنهادی![]()
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست
تا روز بر دیوار ما بیخویشتن سر میزدهست
چرخ و زمین گریان شده وز نالهاش نالان شده
دمهای او سوزان شده گویی که در آتشکدهست
بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب
چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمدهست
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او
دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعدهست
صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی
زین واقعه در شهر ما هر گوشهای صد عربدهست
نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش
کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والدهست
گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتی
نی خون کس را ریختهست نی مال کس را بستدهست
آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان
کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست
این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو
کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبدهست
تو عشق را چون دیدهای از عاشقان نشنیدهای
خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبدهست
ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا
کاین روح باکار و کیا بیتابش تو جامدست
غزل شماره ۳۲۱ از دیوان شمس مولانا با روایتی از حال یک “خواجه” یا بزرگ آغاز میشود که دچار دگرگونی عجیبی گشته است: «آْنْ خْوَاْجَهْ رَاْ اَزْ نِیْمِ شَبْ بِیْمَاْرِیْیِ پَیْدَاْ شُدَسْتْ / تَاْ رُوُزْ بَرْ دِیْوَاْرِ مَاْ بِیْخْوِیْشْتَنْ سَرْ میزَدَسْتْ». شاعر میگوید: “آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست”. برای آن بزرگ و آقایی (شاید نمادی از عقل جزئی، یا وجودی که در ظاهر به کمال رسیده) از نیمههای شب (زمان تجلیات غیبی، عالم اسرار) یک بیماری و حالتی (عجیب و غیرعادی) پدیدار گشته است. “تا روز بر دیوار ما بی\u200cخویشتن سر میزدهست”. (این بیماری ادامه داشته) تا روشنایی روز، و او (در این حال بیخودی) بر دیوار ما (دیوار وجود، یا محدودیتهای عالم ماده) سر میزده و بیقرار بوده است. این آغاز، با بیان ناگهانی و غیرمنتظره بودن حالتی معنوی که در دل شب بر شخصیتی به ظاهر متین عارض شده و بیقراری او را تا روز نشان میدهد، تصویری از تأثیر عمیق عالم غیب بر عالم ظاهر و از دست رفتن خودآگاهی عادی ارائه میدهد.
«چَرْخْ وْ زَمِیْنْ گِرْیَاْنْ شُدَهْ وْ زْ نَاْلَهَشْ نَاْلَاْنْ شُدَهْ / دَمْهَاْیِ اُوْ سُوُزَاْنْ شُدَهْ گُوِیِیْ کِهْ دَرْ آْتَشْکَدَسْتْ». گریان شدن چرخ و زمین و سوزان بودن دمهای او: “چرخ و زمین گریان شده وز نالهاش نالان شده”. از شدت ناله و فریاد او (در این حال بیماری معنوی)، آسمان (چرخ) و زمین (نمادی از تمام هستی) نیز به گریه افتاده و نالان شدهاند (نشان از تأثیر حال او بر تمام عالم). “دمهای او سوزان شده گویی که در آتشکدهست”. نفسها و آه کشیدنهای او (از سوز درونی) چنان سوزان و آتشین گشته است که گویی در یک آتشکده (محل برافروختن آتش) قرار دارد. این بیت، با اغراق در تأثیر نالهی عاشق بر هستی و توصیف سوز درونی او به آتش، شدت حال معنوی و درد فراق یا عشق را بیان میکند.
«بِیْمَاْرِیْیِ دَاْرَدْ عَجَبْ نِیْ دَرْدِ سَرْ نِیْ رَنْجِ تَبْ / چَاْرَهْ نَدَاْرَدْ دَرْ زَمِیْنْ کَزْ آْسْمَاْنَشْ آْمَدَسْتْ». بیماری عجیب او که نه درد سر است و نه رنج تب، و چارهاش زمینی نیست: “بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب”. او دچار بیماری و حالی عجیب و شگفتآور گشته است که نه از جنس درد سرها و مشکلات فکری است و نه رنج تبهای جسمانی. “چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمدهست”. برای این بیماری و حال، در عالم ماده و زمین چاره و درمانی وجود ندارد، چرا که این حال از عالم بالا و آسمان (عالم غیب، عالم امر الهی) به او رسیده است. این بیت، با نفی بیماری جسمانی، ماهیت روحانی و آسمانی این حال را تأکید میکند و درمان آن را نیز در عالم معنا میداند.
«چُوُنْ دِیْدْ جَاْلِیْنُوُسْ رَاْ نَبْضَشْ گِرِفْتْ وْ گُفْتْ اُوْ / دَسْتَمْ بِهِلْ دِلْ رَاْ بِبِیْنْ رَنْجَمْ بُرُوُنْ قَاْعِدَسْتْ». دیدن جالینوس و گرفتن نبض او و سخن گفتن خواجه: “چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او”. هنگامی که جالینوس (نمادی از طب سنتی و علم ظاهری) آمد و خواست نبض او (خواجه) را بگیرد، او (خواجه در حال بیخودی) به جالینوس گفت: “دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعدهست”. دستم را رها کن و به حال دل من نظر کن، چرا که رنج و درد من از قواعد و قوانین (پزشکی ظاهری و عالم ماده) خارج است و با معیارهای عادی قابل سنجش نیست. این بیت، با رد تشخیص طب ظاهری، بر فراطبیعی و غیرقابل سنجش بودن درد و رنج عاشق از منظر عقل جزئی و علم دنیوی تأکید دارد.
«صَفْرَاْشْ نِیْ سُوُدَاْشْ نِیْ قُوُلِنْجْ وْ اِسْتِسْقَاْشْ نِیْ / زِیْنْ وَاْقِعَهْ دَرْ شَهْرِ مَاْ هَرْ گُوُشَهْ هَرْ عَرْبَدَسْتْ». عدم وجود بیماریهای جسمانی و فریادها در شهر ما به خاطر این واقعه: “صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی”. او (خواجه) هیچ بیماری جسمانی مانند غلبهی صفرا و سودا یا قولنج و استسقا ندارد (تأکید دوباره بر غیرجسمانی بودن بیماری). “زین واقعه در شهر ما هر گوشه هر عربدهست”. به خاطر این واقعه و حال عجیب (خواجه)، در شهر ما (عالم وجود، یا میان اهل دل) در هر گوشه فریاد و غوغایی (ناشی از حیرت، یا شور و حال معنوی) برپا گشته است. این بیت، با رد قاطع بیماری جسمانی، بر تأثیرگذاری و شگفتی این حال معنوی بر محیط و اطرافیان تأکید دارد.
«نِیْ خْوَاْبْ اُوْ رَاْ نِیْ خُوُرَشْ اَزْ عِشْقْ دَاْرَدْ پَرْوَرِشْ / کَاْیْنْ عِشْقْ اَکْنُوُنْ خْوَاْجَهْ رَاْ هَمْ دَاْیَهْ وْ هَمْ وَاْلِدَسْتْ». نه خواب دارد و نه خوراک و از عشق پرورش مییابد، این عشق اکنون برای خواجه هم دایه است و هم مادر: “نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش”. او (خواجه در این حال) نه نیاز به خواب دارد و نه به خوراک و sustenance جسمانی، بلکه تنها از عشق (الهی) تغذیه و پرورش مییابد. “کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والدهست”. زیرا این عشق (الهی) اکنون برای این خواجه، هم مانند دایه (پرستار و پرورشدهنده) و هم مانند مادر (اصل و منبع وجود) گشته است. این بیت، با نفی نیازهای جسمانی در حال عشق، بر تغذیهی روحانی عاشق از عشق و تبدیل شدن عشق به منبع حیات و پرورش او تأکید دارد.
«گُفْتَمْ خُدَاْیَاْ رَحْمَتِیْ کَآْرَاْمْ گِیْرَدْ سَاْعَتِیْ / نِیْ خُوُنْ کَسْ رَاْ رِیْخْتَسْتْ نِیْ مَاْلِ کَسْ رَاْ بِسْتَدَسْتْ». گفتم خدایا رحمتی کن تا ساعتی آرام گیرد، نه خون کسی را ریخته و نه مال کسی را گرفته است: “گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتی”. (من ناظر) گفتم خداوندا رحم و عنایتی بفرما تا این خواجه ساعتی آرامش یابد. “نی خون کس را ریختهست نی مال کس را بستدهست”. (این خواهش رحمت به این دلیل است که او) نه خون کسی را به ناحق ریخته و نه مال کسی را به ستم گرفته است (تا سزاوار چنین رنجی باشد). این بیت، با دردمندی برای حال خواجه و ذکر پاکدامنی ظاهری او، از خدا درخواست آرامش میکند.
«آْمَدْ جَوَاْبْ اَزْ آْسْمَاْنْ کُوُ رَاْ رَهَاْ کُنْ دَرْ هَمَاْنْ / کَاْنْدَرْ بَلَاْیِ عَاْشِقَاْنْ دَاْرُوُ وْ دَرْمَاْنْ بِیْهَدَسْتْ». از آسمان جواب آمد که او را در همان حال رها کن، زیرا در بلای عاشقان دارو و درمان بیفایده است: “آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان”. از عالم بالا و آسمان (عالم غیب) به من (ناظر) جواب و پیامی رسید که او (خواجه در این حال) را در همان حالی که هست رها کن و مداخلهای نکن. “کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست”. زیرا در بلا و رنجی که بر عاشقان (حقیقی) میرسد، دارو و درمانهای ظاهری و مادی بیفایده و بیاثر است. این بیت، با تأکید بر لزوم عدم مداخله در حال عاشقان و بیاثر بودن درمانهای ظاهری برای درد عشق، مقام والای رنج عشق را بیان میکند.
«اِیْنْ خْوَاْجَهْ رَاْ چَاْرَهْ مَجُوُ بَنْدَشْ مَنِهْ پَنْدَشْ مَگُوُ / کَاْنْ جَاْ کِهْ اُفْتَاْدَسْتْ اُوْ نِیْ مَفْسَقَهْ نِیْ مَعْبَدَسْتْ». برای این خواجه چارهای نجویید، بندش مگذارید و پندش مدهید، زیرا آنجا که او افتاده نه جای فسق است و نه جای عبادت: “این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو”. برای این خواجهای که در این حال است، در پی چاره و درمان عادی نباشید، او را محدود و در بند مکنید، و به او پند و اندرز ندهید. “کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبدهست”. زیرا آن مقامی (حالتی معنوی) که او در آن قرار گرفته و افتاده است، نه جایگاه فسق و گناه است و نه حتی جایگاه عبادتهای مرسوم و ظاهری. این بیت، با تأکید بر فراتر بودن حال عاشق از چارچوبهای عادی، او را از قید و بندهای ظاهری و حتی عبادات رسمی رها میداند و مقام بیخودی و فنای او را بیان میکند.
«تُوُ عِشْقْ رَاْ چُوُنْ دِیْدَهْ اِیْ اَزْ عَاْشِقَاْنْ نَشْنِیْدَهْ اِیْ / خَاْمُوُشْ کُنْ اَفْسُوُنْ مَخْوَاْنْ نِیْ جَاْدُوُیْ نِیْ شَعْبَدَسْتْ». تو عشق را چگونه دیدهای، از عاشقان نشنیدهای، خاموش باش افسون مخوان نه جادو است نه شعبده: “تو عشق را چون دیده ای از عاشقان نشنیده ای”. تو (مخاطب بیخبر از عشق) عشق را به چه صورت و چگونه دیدهای؟ و هرگز از عاشقان حقیقی دربارهی عشق چیزی نشنیدهای. “خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبدهست”. پس خاموش باش و سخن از روی ناآگاهی مگو، و این حال عاشق را افسون و سحر و جادو و شعبده تلقی مکن (چرا که عشق حقیقتی ورای اینهاست). این بیت، با خطاب به منکران یا ناآگاهان از عشق، بر عمق و حقیقت عشق الهی و تمایز آن از ظواهر فریبنده تأکید دارد.
«اِیْ شَمْسِ تَبْرِیْزِیْ بِیَاْ اِیْ مَعْدَنِ نُوُرْ وْ ضِیَاْ / کَاْیْنْ رُوُحْ بَاْکَاْرْ وْ کِیَاْ بِیْتَاْبِشِ تُوُ جَاْمَدَسْتْ». ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و روشنایی، که این روح با کار و تدبیر بدون تابش تو یخ زده است: “ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا”. ای شمس تبریزی (یا نور حقیقت)، بیا ای سرچشمهی نور و روشنایی. “کاین روح باکار و کیا بی\u200cتابش تو جامدست”. زیرا این روح (حقیقت وجود من، یا روح انسانها) با تمام قابلیتها و تدبیرها و توانمندیهایش، بدون تابش و جلوهی تو، یخ بسته و بیحرکت و فسرده است. این بیت، با خطاب به شمس تبریزی، او را منبع نور و حیات معنوی معرفی میکند و بیانگر این است که بدون او، روح انسان بیاثر و یخزده است.
غزل ۳۲۱ مولانا، غزلی است در بیان تجربهی عمیق و ناگهانی حالتی معنوی و عاشقانه که بر وجودی به ظاهر متین عارض میشود. پیام اصلی غزل، این است که عشق الهی و تجلیات غیبی، حالتی فراتر از قواعد عادی و درک عقل جزئی است که با بیقراری و رنج همراه است، اما این رنج خود منبع حیات و پرورش روح عاشق است. غزل بر ناگهانی و غیرمنتظره بودن حال معنوی در نیمهشب، تأثیر این حال بر تمام هستی و سوز درونی عاشق، و روحانی و آسمانی بودن بیماری عشق تأکید دارد. همچنین، غزل بر رد تشخیص و درمان طب ظاهری برای درد عشق، غیرقابل سنجش بودن رنج عاشق، و عدم وجود بیماریهای جسمانی در این حال اشاره میکند. تأثیرگذاری و شگفتی حال معنوی بر محیط، عدم نیاز عاشق به خواب و خوراک جسمانی، و تبدیل شدن عشق به منبع حیات و پرورش او از دیگر مضامین غزل است. دردمندی برای حال خواجه و پاکدامنی او، لزوم عدم مداخله در حال عاشقان، و بیاثر بودن درمانهای ظاهری برای درد عشق نیز در این غزل بیان شده است. مقام والای رنج عشق، فراتر بودن حال عاشق از چارچوبهای عادی، رهایی او از قید و بندهای ظاهری، تمایز عشق حقیقی از ظواهر فریبنده، و منبع نور و حیات معنوی بودن شمس تبریزی (یا نور حقیقت) از دیگر نکات مهم غزل است. غزل بر خواجه، نیمهشب، بیماری، پیدا شدن، روز، دیوار، بیخویشتن، سر زدن، چرخ، زمین، گریان شدن، ناله، نالان شدن، دم، سوزان شدن، آتشکده، بیماری، عجیب، درد سر، رنج تب، چاره، زمین، آسمان، آمدن، جالینوس، دیدن، نبض گرفتن، گفتن، دست، رها کردن، دل، دیدن، رنج، بیرون قاعده، صفرا، سودا، قولنج، استسقا، نبودن، واقعه، شهر، گوشه، عربده، خواب، خورش، عشق، پرورش، دایه، والده، خدا، رحمت، آرام گرفتن، ساعت، خون، ریختن، مال، گرفتن، جواب، آسمان، رها کردن، همان حال، بلای عاشقان، دارو، درمان، بیفایده، چاره نجستن، بند ننهادن، پند نگفتن، جای افتادن، مفسقه، معبده، تو، عشق، دیدن، عاشقان، نشنیدن، خاموش کردن، افسون نخواندن، جادو، شعبده، شمس تبریزی، آمدن، معدن نور، ضیا، روح، با کار، کیا، بیتابش، یخ زده، و حال معنوی تأکید دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر