تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 295 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 295 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 295 دیوان شمس مولانا

الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
مگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب

مرا در سایه‌ات ای کعبه جان
به هر مسجد ز خورشیدست محراب

غلط گفتم که اندر مسجد ما
برون در بود خورشید بواب

از این هفت آسیا ما نان نجوییم
ننوشیم آب ما زین سبز دولاب

مسبب اوست اسباب جهان را
چه باشد تار و پود لاف اسباب

ز مستی در هزاران چَه فتادیم
برون مان می‌کشد عشقش به قلاب

چه رونق دارد از تو مجلس جان
زهی چشم و چراغ جان اصحاب

بخندد باغ دل زان سرو مقبل
بجوشد خون ما زین شاخ عناب

فتوح اندر فتوح اندر فتوحی
توی مفتاح و حق، مفتاحِ ابواب

ز نفط انداز عشق آتشینت
زمین و آسمان لرزان چو سیماب

بر مستانش آید می به دعوی
خلق گردد برانندش به مضراب

خمش کن ختم کن ای دل چو دیدی
که آن خوبی نمی‌گنجد در القاب

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۹۵ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: الا ای روی تو صد ماه و مهتاب، مگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب

غزل شماره ۲۹۵ از دیوان شمس مولانا با ستایشی خیره‌کننده از جمال معشوق آغاز می‌شود: «اَلَا اِی رُوی تُو صَدْ مَاهْ و مَهْتَابْ / مَگُو شَبْ گَشْتْ و بِی‌گَهْ گَشْتْ بِشْتَابْ». شاعر می‌گوید: “الا ای روی تو صد ماه و مهتاب”. ای کسی که چهره‌ات صد ماه و صدها برابر ماه تابندگی دارد. این تشبیه اغراق‌آمیز، بیانگر زیبایی بی‌نهایت و نورانیت خیره‌کننده‌ی معشوق الهی یا پیر واصل است که از هر زیبایی مادی فراتر است. “مگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب”. به دلیل تجلی این جمال، زمان بی‌معنی شده است. نگو که شب فرا رسیده یا وقت دیر شده است؛ بلکه بشتاب و از این حضور بهره ببر. این نشان می‌دهد که حضور معشوق زمان و مکان را درمی‌نوردد و هر لحظه‌ی آن، فرصتی برای ادراک است. این آغاز، بیانگر عظمت و بی‌نظیر بودن جمال معشوق و ضرورت مغتنم شمردن لحظه‌ی حضور او، فارغ از قید زمان است.

مرا در سایه‌ات ای کعبه جان، به هر مسجد ز خورشیدست محراب

«مَرَا دَرْ سَایَهءَتْ اِی کَعْبَه جَانْ / بِه هَرْ مَسْجِدْ زِ خُورْشِیدَسْتْ مِحْرَابْ». معشوق، کعبه‌ی جان و منبع نور عبادتگاه‌ها: “مرا در سایه‌ات ای کعبه جان”. شاعر در پناه و حمایت معشوق است که او را “کعبه‌ی جان” می‌خواند. کعبه نماد قبله‌گاه و مقصد نهایی است و این نشان می‌دهد که معشوق مقصد و مقصود جان است. “به هر مسجد ز خورشیدست محراب”. همانطور که محراب هر مسجدی (که جهت قبله را نشان می‌دهد) از نور خورشید (نور حقیقت) بهره می‌گیرد. این بیت، بیانگر این است که معشوق قبله‌ی جان و منبع نوری است که به تمام عبادت‌ها و جستجوهای معنوی جهت و روشنایی می‌بخشد.

غلط گفتم که اندر مسجد ما، برون در بود خورشید بواب

«غَلَطْ گُفْتَمْ کِه اَنْدَرْ مَسْجِدِ مَا / بُرُونْ دَرْ بُوَدْ خُورْشِیدْ بَوّٰابْ». تصحیح جایگاه خورشید در مسجد معرفت: “غلط گفتم که اندر مسجد ما”. شاعر سخن پیشین خود را تصحیح می‌کند. “برون در بود خورشید بواب”. در مسجد معرفت (که جایگاه حضور معشوق است)، خورشید (که پیشتر نماد نور حقیقت بود) نه تنها منبع محراب نیست، بلکه دربان و نگهبان بیرونی است. این بیانگر این است که مقام و عظمت معشوق به قدری والاست که حتی خورشید عالم تاب نیز در برابر درگاه او جایگاه دربان را دارد و نور او بی‌واسطه از آن منبع اصلی می‌رسد. این بیت، بیانگر والایی مقام معشوق و این حقیقت است که حتی عظیم‌ترین پدیده‌های عالم نیز در برابر او جایگاه پایینی دارند.

از این هفت آسیا ما نان نجوییم، ننوشیم آب ما زین سبز دولاب

«اَزْ اِینْ هَفْتْ آْسِیَا مَا نَانْ نَجُویِیمْ / نَنُوشِیْمْ آبْ مَا زِینْ سَبْزْ دُولَابْ». بی‌نیازی از رزق دنیوی و آب مادی: “از این هفت آسیا ما نان نجوییم”. ما از این هفت آسیا (نمادی از هفت فلک یا هفت اقلیم و کنایه از تمام عالم مادی) نان (رزق و روزی مادی) طلب نمی‌کنیم. “ننوشیم آب ما زین سبز دولاب”. و از این دولاب سبز (چرخ چاه یا گردونه‌ی آبکش در این عالم مادی) آب نمی‌نوشیم. این بیانگر بی‌اعتنایی و بی‌نیازی عارف از مواهب و روزی عالم ماده پس از چشیدن رزق روحانی است. این بیت، بیانگر رهایی عارف از تعلقات مادی و بی‌نیازی او از منابع دنیوی پس از اتصال به سرچشمه‌ی حقیقی.

مسبب اوست اسباب جهان را، چه باشد تار و پود لاف اسباب

«مُسَبِّبْ اُوسْتْ اَسْبَابِ جَهَانْ رَا / چِه بَاشَدْ تَارْ و پُودِ لَافْ اَسْبَابْ». معشوق، علت اصلی و اسباب، توهمی بیش نیستند: “مسبب اوست اسباب جهان را”. او (معشوق، حق) علت‌العلل و ریشه‌ی همه‌ی اسباب و علل در جهان است. “چه باشد تار و پود لاف اسباب”. پس این اسباب و علل ظاهری که به آن‌ها تکیه می‌شود، تار و پودی واهی و توخالی بیش نیستند و فریبی بیش نیستند. این بیت، بیانگر توحید افعالی و این حقیقت است که همه‌ی امور به مشیت الهی بازمی‌گردد و نباید به اسباب ظاهری دل بست.

ز مستی در هزاران چَه فتادیم، برون مان می‌کشد عشقش به قلاب

«زِ مَسْتِیْ دَرْ هَزَارَانْ چَه فَتَادِیمْ / بُرُونْ مَانْ مِی‌کَشَدْ عِشْقَشْ بِه قُلَّابْ». گرفتاری در چاه‌های مستی و نجات با قلاب عشق: “ز مستی در هزاران چَه فتادیم”. در اثر مستی (مستی عشق یا مستی بی‌خودی)، در چاه‌های متعدد (مشکلات، سختی‌ها، یا مراحل سلوک) افتاده‌ایم. “برون مان می‌کشد عشقش به قلاب”. اما عشق معشوق، مانند قلابی ما را از این چاه‌ها بیرون می‌کشد و نجات می‌دهد. این تصویر، بیانگر گرفتاری‌های مسیر سلوک و نقش نجات‌بخش عشق الهی است. این بیت، بیانگر مشکلات و موانع در مسیر عشق و نقش نجات‌دهنده و هدایت‌گر عشق الهی در رهایی از آن‌ها.

چه رونق دارد از تو مجلس جان، زهی چشم و چراغ جان اصحاب

«چِه رَوْنَقْ دَارَدْ اَزْ تُو مَجْلِسِ جَانْ / زِهِی چَشْمْ و چَرَاغْ جَانْ اَصْحَابْ». رونق مجلس جان از حضور معشوق و ستایش او: “چه رونق دارد از تو مجلس جان”. مجلس جان (درون عارف یا جمع عارفان) با حضور و تجلی تو چه شکوه و رونقی می‌یابد. “زهی چشم و چراغ جان اصحاب”. آفرین بر تو که چشم و چراغ (مایه‌ی بینایی و روشنایی) جان دوستان و همراهان (سالکان) هستی. این بیت، بیانگر تأثیر حضور معشوق در ایجاد حیات و سرزندگی درونی و نقش او به عنوان منبع نور و بینایی برای سالکان است.

بخندد باغ دل زان سرو مقبل، بجوشد خون ما زین شاخ عناب

«بِخَنْدَدْ بَاغِ دِلْ زَانْ سَرْوِ مُقْبِلْ / بِجُوشَدْ خُونِ مَا زِینْ شَاخِ عُنّابْ». شادابی دل از سرو بلندقامت و جوشش خون از شاخ عناب: “بخندد باغ دل زان سرو مقبل”. باغ دل (درون عاشق) با دیدن آن سرو بلندقامت (معشوق با قامت زیبا و اقبال بلند) شاداب و خندان می‌شود. “بجوشد خون ما زین شاخ عناب”. و خون عاشق (شور و هیجان درونی) از دیدن آن شاخ عناب (لب معشوق یا میوه‌ی سرخ و دلربا) به جوش می‌آید. این تصویر، بیانگر تأثیر جمال و دلربایی معشوق در ایجاد سرور و هیجان درونی عاشق است.

فتوح اندر فتوح اندر فتوحی، توی مفتاح و حق، مفتاح ابواب

«فُتُوحْ اَنْدَرْ فُتُوحْ اَنْدَرْ فُتُوحِیْ / تُویْ مِفْتَاحْ و حَقْ مِفْتَاحِ اَبْوَابْ». فتوحات پی در پی و معشوق، کلید گشایش‌ها: “فتوح اندر فتوح اندر فتوحی”. فتوحات (گشایش‌های معنوی، الهامات، رسیدن به حقایق) پی در پی و بی‌شمار رخ می‌دهد. “توی مفتاح و حق، مفتاح ابواب”. تو (معشوق، پیر) کلید این گشایش‌ها هستی و حق (خداوند) گشاینده‌ی تمام درها (درهای رحمت، معرفت، رزق). این بیت، بیانگر نقش واسطه‌ی معشوق در رسیدن فیض الهی و بی‌نهایت بودن گشایش‌های الهی است.

ز نفط انداز عشق آتشینت، زمین و آسمان لرزان چو سیماب

«زِ نَفْطْ اَنْدَاْزْ عَشْقْ آتَشِینَتْ / زَمِینْ و آِسْمَانْ لَرْزَانْ چُو سِیمَابْ». لرزه‌ی عالم از آتش عشق معشوق: “ز نفط انداز عشق آتشینت”. از پرتاب شدن آتش عشق سوزان تو. “زمین و آسمان لرزان چو سیماب”. زمین و آسمان مانند سیماب (جیوه) به لرزه درمی‌آیند و ناآرام می‌شوند. این بیانگر عظمت و شدت تأثیر عشق الهی است که تمام هستی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و آرامش را از آن سلب می‌کند. این بیت، بیانگر قدرت و عظمت عشق الهی که تمام عالم هستی را متأثر و بی‌قرار می‌سازد.

بر مستانش آید می به دعوی، خلق گردد برانندش به مضراب

«بَرْ مَسْتَانَشْ آیدْ مِیْ بِه دَعْوِیْ / خَلْقْ گَرْدَدْ بِرَانَنْدَشْ بِه مِضْرَابْ». آمدن می عشق به سوی مستان و راندن آن توسط خلق: “بر مستانش آید می به دعوی”. شراب عشق (فیض الهی) با ادعا و اشتیاق به سوی مستان حقیقی می‌آید. “خلق گردد برانندش به مضراب”. اما مردم عادی (خلق) که این شراب را درک نمی‌کنند، با مضراب (ابزار نواختن، یا کنایه از سرزنش و انکار) آن را از خود می‌رانند. این بیت، بیانگر این است که فیض الهی نصیب اهلش (مستان) می‌شود و نااهلان از آن بی‌خبرند و حتی آن را انکار می‌کنند.

خمش کن ختم کن ای دل چو دیدی، که آن خوبی نمی‌گنجد در القاب

«خَمُشْ کُنْ خَتْمْ کُنْ اِیْ دِلْ چُو دِیدِیْ / کِه آنْ خُوبِیْ نِمِی‌گُنْجَدْ دَرْ اَلْقَابْ». دعوت به خاموشی پس از درک بی‌نهایت: “خمش کن ختم کن ای دل چو دیدی”. ای دل، چون این حقیقت و زیبایی را دیدی (تجربه کردی)، خاموش شو و سخن را به پایان برسان. “که آن خوبی نمی‌گنجد در القاب”. زیرا آن زیبایی و خوبی (جمال الهی) به قدری بی‌نهایت است که در هیچ وصف و لقبی نمی‌گنجد و قابل بیان با کلام نیست. این بیت، بیانگر این است که نهایت معرفت، سکوت و خاموشی در برابر عظمت و بی‌نهایت حق است و زبان از وصف او قاصر است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۹۵ مولانا، غزلی است در ستایش بی‌نهایت جمال و عظمت معشوق الهی و تأثیر شگرف او بر هستی و جان عاشق. پیام اصلی غزل، بیان فراتر بودن زیبایی معشوق از هرگونه توصیف مادی و دعوت به مغتنم شمردن لحظه‌ی حضور اوست. غزل بر مقام معشوق به عنوان کعبه‌ی جان و منبع نور عبادتگاه‌ها، بی‌نیازی عارف از مواهب دنیوی، حقیقت توحید افعالی و واهی بودن اسباب ظاهری تأکید دارد. همچنین، غزل به گرفتاری‌های مسیر سلوک و نقش نجات‌بخش عشق الهی، تأثیر حضور معشوق در ایجاد رونق درونی، و هیجان و شادی حاصل از تجلی او اشاره می‌کند. بی‌نهایت بودن فتوحات معنوی و نقش معشوق به عنوان کلید این گشایش‌ها، و لرزه‌ی عالم از عظمت عشق الهی از دیگر مضامین غزل است. در پایان، غزل با اشاره به اینکه فیض الهی نصیب اهلش می‌شود و نااهلان آن را انکار می‌کنند، و با تأکید بر اینکه نهایت معرفت در برابر عظمت بی‌نهایت حق، سکوت است، به پایان می‌رسد. غزل بر روی معشوق، ماه، مهتاب، شب، بی‌گه شدن، شتافتن، سایه، کعبه جان، مسجد، خورشید، محراب، غلط گفتن، بیرون در، بواب، هفت آسیا، نان، آب، دولاب، مسبب، اسباب، تار و پود، لاف اسباب، مستی، چاه، عشق، قلاب، بیرون کشیدن، رونق، مجلس جان، چشم و چراغ، اصحاب، باغ دل، خندیدن، سرو مقبل، خون، جوشیدن، شاخ عناب، فتوح، مفتاح، حق، ابواب، نفط انداز، آتشین، زمین، آسمان، لرزان، سیماب، مستان، می، دعوی، خلق، راندن، مضراب، خاموش کردن، ختم کردن، دل، خوبی، نگنجیدن، و القاب تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: