تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 254 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 254 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 254 دیوان شمس مولانا

باده ده آن یار قدح باره را
یار ترش روی شکرپاره را

منگر آن سوی بدین سو گشا
غمزه غمازه خون خواره را

دست تو می‌مالد بیچاره وار
نه به کفش چاره بیچاره را

خیره و سرگشته و بی‌کار کن
این خرد پیر همه کاره را

ای کرمت شاه هزاران کرم
چشمه فرستی جگر خاره را

طفل دوروزه چو ز تو بو برد
می‌کشد او سوی تو گهواره را

ترک کند دایه و صد شیر را
ای بدل روغن کنجاره را

خوب کلیدی در بربسته را
خوب کمندی دل آواره را

کار تو این باشد ای آفتاب
نور فرستی مه و استاره را

منتظرش باش و چو مه نور گیر
ترک کن این گنگل و نظاره را

رحمت تو مهره دهد مار را
خانه دهد عقرب جراره را

یاد دهد کار فراموش را
باد دهد خاطر سیاره را

هر بت سنگین ز دمش زنده شد
تا چه دمست آن بت سحاره را

خامش کن گفت از این عالم است
ترک کن این عالم غداره را

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۵۴ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: بخشش باده به ساقی باده‌نوش

غزل شماره ۲۵۴ از دیوان شمس مولانا با دستوری مستی‌بخش و تصویری پارادوکسیکال آغاز می‌شود: «باده ده آن یار قدح باره را / یار ترش روی شکرپاره را». شاعر خطاب به ساقی یا خودِ اراده‌ی الهی می‌گوید: “آن باده (شراب عرفانی، عشق الهی) را به آن یاری بده که خود اهل نوشیدن از قدح است”. این یار، هم معشوق است و هم خود، ساقیِ باده‌ی عشق است. این تعبیر نشان می‌دهد که معشوق، هم بخشنده‌ی عشق است و هم خود، در دریای آن مستغرق است. در ادامه، او را چنین توصیف می‌کند: “آن یار که در ظاهر ترش‌رو است (شاید به دلیل جلوه‌های هیبت الهی یا دشواری راه عشق)، اما در باطن پاره‌ای از شکر و نهایت شیرینی است”. این آغاز، بیانگر بخشش متقابل در ساحت عشق الهی و آمیختگی هیبت و لطف در وجود معشوق است.

نگاه از آن سوی و گشودن غمزه

«منگر آن سوی بدین سو گشا / غمزه غمازه خون خواره را». روی گرداندن از کثرت و توجه به اشاره‌ی معشوق: “(ای سالک) به آن سوی (عالم کثرت، تعلقات دنیوی) نگاه مکن و رو از آن بگردان”. توجه به دنیا و ما سوی‌الله، مانع درک حقیقت است. “به این سو (سوی معشوق و عالم وحدت) روی بگشا”. تمام توجه خود را به سوی حق معطوف کن. “(اشاره‌ی) غمزه‌ی فتنه‌انگیز و خون‌خواره‌ی او را (دریافت کن)”. غمزه در اینجا نمادی از اشارات، جلوه‌ها، و کرشمات معشوق است که دل عاشق را بی‌قرار می‌کند و از خود بی‌خود می‌سازد. این بیت، بیانگر لزوم اعراض از کثرات و توجه کامل به اشارات معشوق برای ورود به عالم وحدت است.

دست مالیدن بیچاره و نبود چاره در کفش

«دست تو می\u200cمالد بیچاره وار / نه به کفش چاره بیچاره را». درماندگی در برابر معشوق: “(عاشق) دست خود را با درماندگی می‌مالد”. این حرکت نمادی از عجز و ناتوانی در برابر عظمت و بی‌نیازی معشوق است. “زیرا در کفِ دستِ او، چاره‌ای برای بیچاره (خودش) نیست”. عاشق در برابر معشوق، بی‌چاره و بی‌اختیار است و هیچ تدبیری از خود ندارد. این بیت، بیانگر نهایت عجز و فقر عاشق در برابر غنای مطلق معشوق است.

خیره و سرگشته کردن خرد همه کاره

«خیره و سرگشته و بی\u200cکار کن / این خرد پیر همه کاره را». حیرانی عقل در برابر عشق: “این عقل پیر و کهنه‌کار که در تمام امور (دنیوی) دخالت می‌کند را خیره، سرگشته، و بی‌کار کن”. عشق الهی و تجلیات معشوق چنان نیرومند است که عقل جزئی در برابر آن از کار می‌افتد و به حیرت دچار می‌شود. این بیت، بیانگر برتری عشق بر عقل جزئی و ناتوانی عقل در درک حقایق ماورایی است.

کرم شاه هزاران کرم و چشمه فرستادن به جگر خاره

«ای کرمت شاه هزاران کرم / چشمه فرستی جگر خاره را». گستردگی کرم الهی: “ای کسی که کرم و بخشش تو، پادشاه هزاران کرم است”. کنایه از بی‌نهایت بودن کرم و لطف الهی. “(تو با کرم خود) از دل سنگ خارا (نماد سختی و ناامیدی) چشمه می‌فرستی”. لطف الهی حتی به سخت‌ترین دل‌ها و ناامیدترین حالات نیز می‌رسد و حیات‌بخش است. این بیت، بیانگر وسعت و فراگیری کرم الهی و توانایی او در حیات بخشیدن به هر چیز است.

بوی بردن طفل دوروزه و کشیدن گهواره

«طفل دوروزه چو ز تو بو برد / می\u200cکشد او سوی تو گهواره را». جذب بی‌اختیار به سوی حق از آغاز: “طفل دو روزه (نمادی از فطرت پاک و دست نخورده) هنگامی که بویی از تو ببرد”. از لطفی و جذبه‌ای از سوی تو بهره‌مند شود. “گهواره‌ی خود را به سوی تو می‌کشد”. حتی در آغازین لحظات وجود نیز، فطرت انسان به سوی حق کشیده می‌شود. این بیت، بیانگر جذب فطری انسان به سوی حق و تأثیر ناخودآگاه جذبه‌ی الهی است.

ترک دایه و شیر و بدل روغن کنجاره

«ترک کند دایه و صد شیر را / ای بدل روغن کنجاره را». ترک وابستگی‌های دنیوی برای یافتن حقیقت: “(این طفل دو روزه) دایه (نماد واسطه‌های مادی و تعلقات) و صدها نوع شیر (نماد لذت‌های دنیوی و وابستگی‌ها) را ترک می‌کند”. با یافتن جذبه‌ی حقیقت، از تمام وابستگی‌های مادی دست می‌کشد. “ای کسی که تو جایگزین روغن کنجاره (روغن کم‌ارزش و تفاله‌ی مادی) هستی”. معشوق جایگزین تمام تعلقات بی‌ارزش دنیوی است. این بیت، بیانگر وارستگی عاشق از عالم ماده با یافتن حقیقت و جایگاه معشوق به عنوان جایگزین تمام ارزش‌های مجازی است.

کلید خوب در بربسته و کمند خوب دل آواره

«خوب کلیدی در بربسته را / خوب کمندی دل آواره را». معشوق، گشاینده و جذب‌کننده: “(تو) کلید خوبی هستی برای درهای بسته”. معشوق گشاینده‌ی ابواب معرفت و حقایق است که بر دیگران بسته است. “و کمند خوبی هستی برای دل آواره”. معشوق با کمند عشق خود، دل‌های سرگردان و آواره را جذب و هدایت می‌کند. این بیت، بیانگر نقش معشوق به عنوان گشاینده‌ی درهای غیب و جذب‌کننده‌ی دل‌های سرگردان است.

کار آفتاب و نور فرستادن به ماه و ستاره

«کار تو این باشد ای آفتاب / نور فرستی مه و استاره را». تابش نور الهی بر مظاهر هستی: “ای آفتاب (معشوق، منبع نور هستی)، کار تو این است”. “که به ماه و ستارگان (نماد مظاهر مختلف هستی) نور بفرستی”. همانگونه که خورشید به ماه و ستارگان نور می‌بخشد، حق تعالی نیز به تمام موجودات نور وجود و هدایت عطا می‌کند. این بیت، بیانگر منبعیت نور الهی و پرتوافکنی او بر تمام مظاهر هستی است.

منتظر بودن و نور گرفتن چون ماه و ترک گنگل و نظاره

«منتظرش باش و چو مه نور گیر / ترک کن این گنگل و نظاره را». انتظار و بهره‌مندی از نور حقیقت: “(ای سالک) منتظر او (معشوق، آفتاب حقیقت) باش”. در حالت آمادگی و اشتیاق برای دریافت تجلی او بمان. “و مانند ماه از او نور بگیر”. همانگونه که ماه از خورشید نور می‌گیرد، تو نیز باطن خود را آماده‌ی دریافت نور حقیقت کن. “این گنگ و لال بودن (در برابر حقایق) و نظاره‌ی بی‌حاصل را ترک کن”. از سکوت بی‌معنی و تماشای ظاهری دست بردار و به فهم و ادراک باطنی دست یاب. این بیت، بیانگر لزوم انتظار مشتاقانه و آمادگی برای دریافت نور حقیقت و رهایی از غفلت و سطحی‌نگری است.

رحمت مهره دهنده به مار و خانه دهنده به عقرب

«رحمت تو مهره دهد مار را / خانه دهد عقرب جراره را». فراگیری رحمت الهی: “رحمت و بخشش تو به مار (نماد شر و آزار) مهره می‌دهد”. حتی موجودات موذی نیز از رحمت او بی‌نصیب نیستند. “و به عقرب متحرک و آسیب‌رسان خانه می‌دهد”. موجودات خطرناک نیز در پناه او جای دارند. این بیت، بیانگر وسعت و فراگیری رحمت الهی است که شامل همه‌ی موجودات، حتی آن‌ها که در ظاهر مضرند، می‌شود.

یاد دهنده به فراموش و باد دهنده به خاطر سیاره

«یاد دهد کار فراموش را / باد دهد خاطر سیاره را». احیا کننده‌ی فراموشی و حرکت بخش به اندیشه: “(لطف و عنایت تو) کاری را که فراموش شده است، دوباره یاد می‌دهد”. حقایق پنهان و فراموش شده را آشکار می‌سازد. “به خاطر (ذهن و اندیشه) که مانند سیاره‌ای (در آسمان خیال) در حرکت است، باد (نیروی حرکت و الهام) می‌دهد”. به ذهن سرگردان جهت و نیرو می‌بخشد. این بیت، بیانگر نقش عنایت الهی در احیای حقایق فراموش شده و هدایت و پویایی ذهن و اندیشه است.

زنده شدن بت سنگین از دم و دم بت سحاره

«هر بت سنگین ز دمش زنده شد / تا چه دمست آن بت سحاره را». حیات بخشی دم الهی: “هر بت سنگی و بی‌جان، از دم او (معشوق) زنده شد”. حتی موجودات بی‌جان با نفخه‌ی الهی جان می‌گیرند. “پس دم و تأثیر آن بت سحار (معشوق دل‌ربا) چه اندازه است؟” قدرت حیات‌بخشی و تأثیرگذاری معشوق بی‌نهایت است. این بیت، بیانگر قدرت معجزه‌آسای نفخه‌ی الهی در حیات بخشیدن به هر چیز است.

خاموش کردن گفت و ترک عالم غداره

«خامش کن گفت از این عالم است / ترک کن این عالم غداره را». سکوت در برابر عالم کثرت و ترک دنیای فریبنده: “(ای زبان) خاموش شو، سخن از این عالم (عالم کثرت و ماده) است”. سخن گفتن از حقایق والا با زبان عالم ماده محدود و ناتمام است. “این عالم غدار و فریبنده را ترک کن”. دل از دنیای فانی و تعلقات آن برگیر. این بیت، بیانگر محدودیت زبان در بیان حقایق عرفانی و لزوم رهایی از تعلقات دنیوی برای درک آن حقایق است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۵۴ مولانا، غزلی است در توصیف جلوه‌های عشق الهی و نقش معشوق در این ساحت. پیام اصلی غزل، دعوت به نوشیدن از باده‌ی عشق الهی است که حتی ساقیِ باده‌نوش (معشوق) نیز از آن مستغرق است. برای دریافت این باده، باید از عالم کثرت روی گرداند و به اشارات معشوق توجه کرد. عاشق در برابر معشوق ناتوان و بی‌چاره است و عقل در برابر عشق حیران می‌شود. کرم الهی بی‌نهایت است و به همه می‌رسد و فطرت انسان از آغاز به سوی حق کشیده می‌شود و با یافتن او از تعلقات مادی رها می‌گردد. معشوق گشاینده‌ی درهای معرفت و جذب‌کننده‌ی دل‌های سرگردان است و مانند آفتاب بر هستی نور می‌افشاند. سالک باید منتظر تجلی او باشد و از نورش بهره‌مند شود و از غفلت و سطحی‌نگری دست بردارد. رحمت الهی فراگیر است و شامل همه‌ی موجودات می‌شود و عنایت او حقایق فراموش شده را احیا می‌کند و ذهن را هدایت می‌کند. دم الهی حیات‌بخش است و به هر چیز جان می‌دهد. در نهایت، غزل به محدودیت زبان در بیان حقایق عرفانی و لزوم رهایی از عالم فریبنده‌ی ماده اشاره دارد. غزل بر باده‌ی عشق الهی، نقش معشوق، رهایی از کثرت، عجز عاشق، حیرانی عقل، گستردگی کرم الهی، جذب فطری، وارستگی از ماده، گشاینده بودن معشوق، نورافشانی الهی، انتظار و بهره‌مندی از نور، فراگیری رحمت، احیای حقایق، حیات‌بخشی دم الهی، و محدودیت زبان تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: