مطالب پیشنهادی![]()
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
گشاده چون دل عشاق پر رعنا را
ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود
قیاس کن که چگونه کنند دلها را
درآورند به رقص و طرب به یک جرعه
هزار پیر ضعیف بمانده برجا را
چه جای پیر که آب حیات خلاقند
که جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را
شکرفروش چنین چست هیچ کس دیدهست
سخن شناس کند طوطی شکرخا را
زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف
چنین رفیق بباید طریق بالا را
صلا زدند همه عاشقان طالب را
روان شوید به میدان پی تماشا را
اگر خزینه قارون به ما فروریزند
ز مغز ما نتوانند برد سودا را
بیار ساقی باقی که جان جانهایی
بریز بر سر سودا شراب حمرا را
دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری
بر او گمار دمی آن شراب گیرا را
زهی شراب که عشقش به دست خود پختهست
زهی گهر که نبودهست هیچ دریا را
ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش
رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را
تو ماندهای و شراب و همه فنا گشتیم
ز خویشتن چه نهان میکنی تو سیما را
ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر
هزار عاشق کشتی برای لالا را
به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا
بزن تو گردن لا را بیار الا را
بده به لالا جامی از آنک میدانی
که علم و عقل رباید هزار دانا را
و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر
که غمزه تو حیاتیست ثانی احیا را
به آب ده تو غبار غم و کدورت را
به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را
خدای، عشق فرستاد تا در او پیچیم
که نیست لایق پیچش ملک تعالی را
بماند نیم غزل در دهان و ناگفته
ولی دریغ که گم کردهام سر و پا را
برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی
به مغز نغز بیارای برج جوزا را
غزل شماره ۲۱۲ از دیوان شمس مولانا با دستوری قاطع و تصویری نمادین آغاز میشود: «اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را / بریز خون دل آن خونیان صهبا را». “جنیان دانا” میتوانند نمادی از نیروهای عقلانی، دانشهای ظاهری، یا حتی قوای نفسانی باشند که با وجود دانایی و زیرکی، حجاب راه حقیقتند. فرمان «اسیر شیشه کن»؛ آنها را محدود و محبوس کن. “شیشه” میتواند نمادی از بدن، دل، یا عالم محدود مادی باشد که این قوای سرکش را در خود جای میدهد. بخش دوم مصرع، «بریز خون دل آن خونیان صهبا را»، دستوری دیگر با تصویری متناقض است. “خونیان صهبا” کسانی هستند که از شراب الهی مست شدهاند و در این راه، خون دل خوردهاند. “صهبا” به معنای شراب است و “خونیان صهبا” شاید اشاره به تجلیات پررنگ و تأثیرگذار معشوق یا بادهی عشق داشته باشد که دلها را خون میکند. فرمان «بریز خون دل آنها را» میتواند به معنای نادیده گرفتن رنجهای این راه، یا حتی فنای این عاشقان در بادهی الست باشد تا حقیقت بیرنگ عشق باقی بماند. این مطلع، فضایی از غلبه بر عقل و دانش ظاهری و تسلیم در برابر عشق الهی را ترسیم میکند.
«ربودهاند کلاه هزار خسرو را / قبای لعل ببخشیده چهره ما را». این “خونیان صهبا” یا همان جلوههای عشق، «کلاه هزار پادشاه را ربودهاند»؛ مقام و مرتبت دنیوی و اعتباری بسیاری از بزرگان را از بین بردهاند و آنها را از خود بیخود کردهاند. در عوض، «به چهرهی ما، قبای لعل بخشیدهاند»؛ به ما (عاشقان) جامهای سرخ و ارزشمند (مانند رنگ باده یا نمادی از شهادت در راه عشق) پوشاندهاند که نشانهی فداکاری و عشق آتشین است. این بیت، بیانگر قدرت عشق در بیاعتبار ساختن مقامهای دنیوی و بخشیدن هویتی جدید و ارزشمند به عاشق است.
«به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده / گشاده چون دل عشاق پر رعنا را». این جلوههای عشق (یا خود معشوق) «به هنگام جلوه کردن، مانند طاووس، عقلها را بردهاند»؛ با زیبایی و دلبری خود، عقل و هوش را از همگان ربودهاند. آنها “پر رعنای خود را گشودهاند”، «مانند دل عاشقان»؛ زیباییهای خود را آشکار کردهاند، همانطور که دل عاشقان در برابر معشوق گشوده و بیپرده میشود. این بیت، بیانگر قدرت خیرهکنندهی جمال معشوق و آشکار بودن زیبایی او برای اهل دل است.
«ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود / قیاس کن که چگونه کنند دلها را». “از انعکاس این جلوهها”، «آسمان سبز رنگ، لعل میشود»؛ عالم بالا (فلک) نیز تحت تأثیر زیبایی آنها قرار میگیرد و رنگ سرخ عشق به خود میگیرد. «پس قیاس کن»؛ تصور کن و بسنج، «که چگونه دلها را میکنند؟»؛ این جلوهها با دلهای عاشقان چه میکنند و چه تأثیری بر آنها میگذارند. این بیت، بیانگر فراگیری تأثیر جمال معشوق و شدت تأثیر آن بر دلهای پذیرای عاشق است.
«درآورند به رقص و طرب به یک جرعه / هزار پیر ضعیف بمانده برجا را». این بادهی عشق یا جلوههای معشوق، «با یک جرعه، هزار پیر ضعیف و برجا مانده را به رقص و طرب درمیآورند»؛ حتی کسانی که ناتوان و در جای خود ماندهاند، با اندکی از این شراب، پرشور و سرزنده میشوند. این بیت، بیانگر قدرت عشق در ایجاد تحول و نشاط حتی در کسانی که به ظاهر از حرکت و پویایی بازماندهاند.
«چه جای پیر که آب حیات خلاقند / که جان دهند به یک غمزه جمله اشیا را». مولانا برتر از این هم میرود: «چه جای پیر؟»؛ اهمیت دادن به حال پیران در مقابل عظمت این باده ناچیز است، زیرا آنها «آب حیات خالق هستند»؛ سرچشمهی زندگی و آفرینشند. آنها «به یک غمزه» (با یک اشارهی ابرو، با یک جلوهی لطیف)، «به تمام اشیا جان میدهند»؛ به همه چیز هستی و حیات میبخشند. این بیت، بیانگر مقام والای عشق یا معشوق به عنوان منبع حیات و آفرینش در تمام عالم است.
«شکر فروش چنین چست هیچ کس دیدهست؟ / سخن شناس کند طوطی شکرخا را». “چه کسی تاکنون شکر فروشی چنین چابک و ماهر دیده است؟”؛ چه کسی معشوقی چنین باکمال دیده است که زیبایی و شیرینی وجودش را عرضه میکند. او کسی است که «طوطی شکرخا را سخنشناس میکند»؛ حتی طوطی که به شیرینیخوردن عادت دارد، با تعلیم او، فهمیده و سخندان میشود. این بیت، بیانگر کمال و مهارت معشوق در تربیت و هدایت سالکان و ارتقاء آنها به مقام فهم و سخنوری معنوی است.
«زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف / چنین رفیق بباید طریق بالا را». “چه نیکو و زیبا، و چه بزرگوار و شریف است این معشوق!””چنین رفیقی لازم است”؛ برای پیمودن “طریق بالا” (مسیر کمال و وصول به حق)، همراهی چنین معشوقی ضروری است. این بیت، بیانگر ستایش صفات معشوق و لزوم همراهی او در مسیر سلوک است.
«صلا زدند همه عاشقان طالب را / روان شوید به میدان پی تماشا را». “ندایی به تمام عاشقان طالب زده شده است”؛ دعوتی برای همهی مشتاقان حقیقت. «با شتاب به میدان بروید»، “در پی تماشا”؛ برای دیدن جلوههای معشوق و شاهد تجلی او بودن. این بیت، بیانگر دعوت عام الهی برای سالکان جهت حضور در میدان عشق و مشاهدهی جمال حق است.
«اگر خزینه قارون به ما فروریزند / ز مغز ما نتوانند برد سودا را». حتی “اگر گنج قارون بر ما فرو ریخته شود” (اگر تمام ثروت و امکانات دنیوی به ما داده شود)، «سودای عشق را از مغز ما نمیتوانند ببرند»؛ اشتیاق و عشق به معشوق از وجود ما جدا نخواهد شد. این بیت، بیانگر پایداری و عمق عشق در وجود عاشق و بیاعتنایی او به ثروت و متاع دنیوی است.
«بیار ساقی باقی که جان جانهایی / بریز بر سر سودا شراب حمرا را». خطاب به ساقی (معشوق یا پیر کامل) که «جاودانه است و جان جانهاست»، میگوید: «بادهی سرخ را بریز»، “بر سر سودا”؛ بر اشتیاق و طلب من بنوشان. این بیت، بیانگر درخواست عاشق برای دریافت فیض و بادهی عشق از ساقی جاودان و سیراب کردن اشتیاق خود است.
«دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری / بر او گمار دمی آن شراب گیرا را». حتی “دلی که از هیچ راهنما و پند دهندهای نصیحت نمیپذیرد”، «برای لحظهای آن شراب تأثیرگذار را بر او بگمار»؛ با عنایت الهی، آن دل سرکش را نیز تحت تأثیر این شراب قرار ده. این بیت، بیانگر قدرت شراب عشق در نرم کردن و هدایت دلهایی است که به ظاهر در برابر پند و نصیحت مقاومت میکنند.
«زهی شراب که عشقش به دست خود پختهست / زهی گهر که نبودهست هیچ دریا را». “چه نیکوست شرابی که عشق آن را با دست خود پخته است”؛ چه مبارک است این بادهی عشق که پرورشیافتهی خود عشق الهی است. “چه گوهری است که هیچ دریایی آن را نداشته است”؛ چه حقیقت ارزشمندی است که در هیچ عالم مادی نمیتوان یافت. این بیت، بیانگر اصالت و بینظیر بودن شراب عشق و ارزش بیحد آن است.
«ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش / رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را». “اگر جام این شراب از دست زهره (نماد زیبایی و عشرت) به مریخ (نماد جنگ و خشم) برسد”، «با یک جرعه، خشم و صفرا را رها میکند»؛ این شراب قدرت دارد که حتی در عالم جنگ و ستیز نیز آرامش و صلح ایجاد کند و خشم و کدورت را از بین ببرد. این بیت، بیانگر تأثیر شگرف شراب عشق در ایجاد صلح و آرامش درونی و بیرونی است.
«تو ماندهیی و شراب و همه فنا گشتیم / ز خویشتن چه نهان میکنی تو سیما را؟». خطاب به معشوق میگوید: “تو و شراب (عشق) باقی ماندهاید”، «و ما همگی فنا شدیم»؛ در دریای عشق تو وجود خود را از دست دادیم. با وجود این فنا، «چهرهی خود را از خودت چه پنهان میکنی؟»؛ چرا با وجود حضور در وجود ما، هنوز جمال خود را آشکار نمیکنی؟ این بیت، بیانگر فنای عاشق در معشوق و سؤال از چرایی عدم تجلی کامل معشوق است.
«ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر / هزار عاشق کشتی برای لالا را». اما “غیرت لیلی حاضر و ناظر است”؛ معشوق (لیلی، نمادی از تجلی خاص یا مقام شمس) در حفظ حریم خود و در تربیت عاشقان بسیار حساس است. «تو هزار عاشق را کشتهای»، “برای لیلی”؛ بسیاری را در راه عشق او فانی کردهای. این بیت، بیانگر شدت غیرت معشوق در حفظ حریم خود و فانی ساختن عاشقان در این راه است.
«به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا / بزن تو گردن لا را بیار الا را». “با نفی هرچه غیر خداست”، “لیلی هر لحظه ‘لا’ میگوید”؛ معشوق پیوسته هرچه را که غیر اوست نفی میکند. پس ای سالک، «گردن ‘لا’ را بزن»؛ هرچه را که غیر حق است از وجود خود دور کن، «و ‘الا’ را بیاور»؛ به حقیقت “الا الله” (جز خدا هیچ نیست) واصل شو. این بیت، بیانگر لزوم نفی ماسوی الله و رسیدن به توحید محض در راه عشق است.
«بده به لالا جامی از آنک میدانی / که علم و عقل رباید هزار دانا را». «به لیلی (مقام شمس) از آنچه میدانی جام بده»؛ از معرفت و حالی که از حق یافتهای به او بنوشان. این شراب، «علم و عقل هزار دانا را میرباید»؛ از هرگونه دانش و عقل ظاهری فراتر است و باعث بیخودی و فنا در حق میشود. این بیت، بیانگر مقام والای شمس در دریافت معرفت الهی و تأثیر این معرفت در غلبه بر عقل و دانش محدود است.
«و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر / که غمزه تو حیاتیست ثانی احیا را». یا راه دیگر این است: «با غمزهی شوخ و دلربای خود به سوی او (لیلی/شمس) نگاه کن». «زیرا غمزهی تو، حیاتی دوباره است برای زندگان»؛ نگاه عنایتآمیز تو به اهل حق، به آنها حیات و تازگی دوباره میبخشد. این بیت، بیانگر نقش نگاه معشوق در حیات بخشی و تازه کردن جانهای اهل دل است.
«به آب ده تو غبار غم و کدورت را / به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را». در پرتو این نگاه حیاتبخش: «غبار غم و کدورت را به آب بده»؛ اندوه و تیرگیهای درونی را از بین ببر. «آن جنگ و غوغا را به خواب درکن»؛ نزاعها و آشوبهای نفسانی و دنیوی را آرام کن. این بیت، بیانگر تأثیر آرامشبخش و پالایشگر نگاه معشوق در زدودن کدورتها و ایجاد آرامش درونی است.
«خدای عشق فرستاد تا در او پیچیم / که نیست لایق پیچش ملک تعالی را». “خداوند عشق را فرستاد”، «تا ما در او بپیچیم»؛ تا ما با عشق همآغوش شویم و در او فانی گردیم. «زیرا پیچیدن در ملک تعالی لایق نیست»؛ ذات الهی متعالیتر از آن است که در قالب مفهوم پیچش و همآغوشی محدود شود. این بیت، بیانگر واسطهی عشق برای فنا در حق و متعالی بودن ذات الهی از هرگونه وصف و قید است.
«بماند نیم غزل در دهان و ناگفته / ولی دریغ که گم کردهام سر و پا را». مولانا در پایان به بیکرانگی عالم معنا اشاره میکند: “نیم غزل در دهانم ماند و ناگفته ماند”. «اما افسوس که سر و پای خود را گم کردهام»؛ در شور و حال عشق چنان غرق شدهام که توان بیان بیشتر را از دست دادهام. این بیت، بیانگر ناتوانی زبان در بیان تمام حقایق عرفانی و حال بیخودی و فنای شاعر در بحر عشق است.
«برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی / به مغز نغز بیارای برج جوزا را». در پایان غزل، مولانا رو به شمس تبریزی میکند و از او درخواست میکند: «برآ»؛ طلوع کن، «بر افلاک بتاب»؛ نور خود را بر عالم هستی بپراکن. «برج جوزا را به مغز لطیف و خوشبو بیارای»؛ با حقیقت وجود و معرفت خود، عالمی را نورانی و زیبا کن. برج جوزا نمادی از عالم یا جایگاه خاصی است و آراستن آن با “مغز نغز” شمس، بیانگر تأثیر وجود او در کمال بخشیدن به هستی است. این بیت، بیانگر جایگاه رفیع شمس تبریزی در نگاه مولانا و نقش او در روشنایی بخشیدن به عالم است.
غزل ۲۱۲ مولانا، غزلی است در بیان غلبهی عشق بر عقل و دانش ظاهری و لزوم تسلیم در برابر جذبهی الهی برای رسیدن به کمال. پیام اصلی غزل این است که برای طی طریق الی الله، باید از قید عقل جزئی و تعلقات رها شد و خود را به دست عشق الهی سپرد که منبع حیات، زیبایی، و تربیت است. غزل بر بیاعتبار ساختن مقامهای دنیوی در پرتو عشق، قدرت خیرهکنندهی جمال معشوق، فراگیری تأثیر جلوهی الهی، قدرت عشق در ایجاد تحول، مقام والای عشق به عنوان منبع حیات، کمال و مهارت معشوق در تربیت، لزوم همراهی معشوق در مسیر سلوک، بیاعتنایی عاشق به ثروت دنیا، درخواست فیض از ساقی جاودان، قدرت شراب عشق در هدایت دلهای سرکش، اصالت و بینظیر بودن شراب عشق، تأثیر عشق در ایجاد صلح و آرامش، فنای عاشق در معشوق، شدت غیرت معشوق، لزوم نفی ماسوی الله، مقام والای شمس در دریافت معرفت، نقش نگاه معشوق در حیات بخشی، تأثیر آرامشبخش نگاه معشوق، واسطهی عشق برای فنا در حق، ناتوانی زبان در بیان حقایق عرفانی، و جایگاه رفیع شمس تبریزی تأکید دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر