تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 206 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 206 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 206 دیوان شمس مولانا

ای همه خوبی تو را پس تو که رایی که را ؟
ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا ؟

سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا

از کف تو ای قمر باغِ دهان پرشکر
وز کف تو بی‌خبر با همه برگ و نوا

سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید
نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را

مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند
سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا

شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود
ابر حریفِ گیاه، صبر حریف صبا

هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده
لیک در این میکده پای ندارند پا

هر طرفی‌ام بجو هر چه بخواهی بگو
ره نبَری تار مو تا ننمایم هدی

گرم شود روی آب از تپش آفتاب
باز هَمَش آفتاب برکشد اندر علا

بر برَدَش خرد خرد تا که ندانی چه بُرد
صاف بدزدد ز دُرد شعشعه دلربا

زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب
لیک فلک جمله شب می‌زندت الصلا

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۰۶ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: منبع خوبی، معمای هستی و تعلق

غزل شماره ۲۰۶ از دیوان شمس مولانا با پرسشی عمیق درباره‌ی هویت و تعلق آغاز می‌شود: «ای همه خوبی تو را پس تو که رایی که را؟ / ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا؟». خطاب “ای همه خوبی تو را” متوجه وجودی است که سرچشمه و مالک تمام خوبی‌ها در عالم است، که می‌تواند ذات الهی، معشوق ازلی، یا انسان کامل باشد. پس از این اذعان به فراگیری خوبی او، مولانا با دو پرسش وجودی ادامه می‌دهد: «پس تو که رایی؟» (پس حقیقت تو چیست؟) و «که را؟» (به چه کسی یا چه چیزی تعلق داری؟). این پرسش‌ها نشان‌دهنده‌ی فراتر بودن هویت این وجود از مفاهیم محدود بشری است. در مصرع دوم، این وجود به «ای گل در باغ ما» تشبیه شده؛ گلی که در باغ وجود و هستی ما شکفته، اما بلافاصله پرسیده می‌شود: «پس تو کجایی؟ کجا؟»؛ با وجود تجلی در عالم ما، جایگاه حقیقی و بی‌نشان تو کجاست؟ این مطلع، فضایی از حیرت در برابر عظمت معشوق و ناتوانی در درک کنه ذات او را ترسیم می‌کند.

سوسن با صد زبان و نشان ندادن

«سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد / گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا». “سوسن با صد زبان” (نمادی از عالم کثرت، یا حتی زبان منطق و استدلال که به زعم قدما سوسن ده برگ یا صدبرگ بوده)، با تمام توان و کثرت تجلیاتش، «از تو نشانم نداد»؛ نتوانست حقیقت تو را به من بنمایاند. گویی سوسن گفت: «رو از من مجو، غیر دعا و ثنا»؛ حقیقت را از من (عالم کثرت و زبان ظاهر) جستجو مکن، جز به تضرع و نیایش (دعا و ثنا) به او دست نخواهی یافت. این بیت، بیانگر ناتوانی عالم ظاهر و زبان منطق در درک حقیقت مطلق و لزوم روی آوردن به عالم دل و نیایش است.

کف قمر و باغ دهان و برگ و نوا

«از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر / وز کف تو بی‌خبر با همه برگ و نوا». خطاب به معشوق (که مانند “قمر” نورانی و دلربا است): «از کف تو» (از دست لطف و بخشش تو)، “باغ دهان” (کلام دلنشین و شیرین عاشق یا عارف) «پرشکر می‌شود». در عین حال، «وز کف تو بی‌خبر» (از لطف تو محروم)، حتی کسی که «با همه برگ و نوا» (با تمام مال و ثروت و امکانات دنیوی) است، در بی‌خبری و بی‌بهره‌گی می‌ماند. این بیت، بیانگر تأثیر لطف معشوق در شیرینی کلام اهل دل و بی‌اثر بودن امکانات مادی بدون عنایت اوست.

سرو و نرگس و قد و چشم و ندیدن

«سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید / نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را». زیبایی‌های عالم طبیعت نیز در برابر کمال معشوق ناچیزند: «سرو اگر سر کشید» (اگر قامت بلند و استوار دارد)، «در قد تو کی رسید؟»؛ هرگز به زیبایی و کمال قامت تو نمی‌رسد. «نرگس اگر چشم داشت» (اگرچه نرگس نماد چشم زیباست و چشم دارد)، «هیچ ندید او تو را»؛ با چشم ظاهر هرگز نتوانست جمال تو را ببیند. این بیت، بر فراتر بودن زیبایی معشوق از زیبایی‌های عالم طبیعت و ناتوانی چشم ظاهر در دیدن او تأکید دارد.

مرغ و شاخ و سبزه و دوا

«مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند / سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا». جنب و جوش و زیبایی‌های دیگر طبیعت نیز بی‌نقص نیستند: «مرغ اگر خطبه بخواند» (اگرچه با آواز خود به ثناگویی مشغول است)، «شاخ اگر گل فشاند» (اگرچه درختان گل می‌دهند)، «سبزه اگر تیز راند» (اگرچه سبزه با شتاب رشد می‌کند)، هیچ یک «دوا ندارد»؛ در مقابل کمال و بی‌نقصی تو ناقص و نیازمند هستند. این بیت، ادامه بیان ناتوانی عالم طبیعت در رسیدن به کمال معشوق و نقص ذاتی موجودات را مطرح می‌کند.

شرب گل و شرب دل و ابر و صبر و حریف

«شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود / ابر حریف گیاه صبر حریف صبا». تفاوت میان حیات مادی و معنوی: “نوشیدن گل” (حیات و رشد گیاه) «از ابر است»؛ به واسطه‌ی فیض مادی (باران) است. اما “نوشیدن دل” (حیات و رشد معنوی دل) «از صبر است»؛ به واسطه‌ی پایداری و تحمل در راه طلب است. “ابر حریف گیاه” است؛ ابر با گیاه در تعامل است و آن را می‌پروراند. اما “صبر حریف صبا” است؛ صبر در مقابل صبا (نمادی از عالم غیب، یا نسیم حق) قرار می‌گیرد و مایه دریافت فیض معنوی می‌شود. این بیت، بر اهمیت صبر در راه سلوک و تفاوت آن با تکیه بر عوامل مادی تأکید دارد.

صف زده و میکده و پای نداشتن

«هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده / لیک در این میکده پای ندارند پا». در عالم هستی، «هر طرفی مردم و دیو و دده صف زده‌اند»؛ انسان‌ها و موجودات مختلف با تمام ویژگی‌هایشان حضور دارند. «لیک در این میکده» (در محفل عاشقان حق، در عالم وحدت)، آن‌ها «پای ندارند»؛ حضور حقیقی و جایگاهی ندارند. این بیت، بیانگر تمایز عالم وحدت از عالم کثرت و عدم راهیابی غیر اهل به این حریم مقدس است.

هر طرف جستن و ره نبردن

«هر طرفی‌ام بجو هر چه بخواهی بگو / ره نبری تار مو تا ننمایم هدی». خطاب از سوی معشوق یا پیر به سالک: «هر طرفی مرا بجو»؛ در هر جای عالم به دنبال من باش، «هر چه بخواهی بگو»؛ هر چه می‌خواهی درباره‌ی من بگو. اما بدان که «ره نبری تار مو»؛ حتی به اندازه‌ی تار مویی به من راه نخواهی یافت، «تا ننمایم هدی»؛ مگر اینکه من خود راه را به تو نشان دهم و هدایتت کنم. این بیت، بیانگر لزوم هدایت الهی و عنایت معشوق برای یافتن راه وصول است.

گرم شدن روی آب و بر کشیدن آفتاب

«گرم شود روی آب از تپش آفتاب / باز همش آفتاب بر کشد اندر علا». در عالم طبیعت، «روی آب از تپش آفتاب گرم می‌شود». و «باز هم همان آفتاب، آن را به عالم بالا (علا) برمی‌کشد». این تمثیل، بیانگر تأثیر تجلی الهی (آفتاب) بر قلب سالک (آب) و صعود او به مقامات عالی در اثر این جذبه است.

بر بردن خرد خرد و دزدیدن شعشعه

«بر بردش خرد خرد تا که ندانی چه برد / صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا». آفتاب (تجلی الهی)، آب (قلب سالک) را «خرد خرد برمی‌برد»؛ به تدریج و با لطافت او را به سوی خود می‌کشد، «تا که ندانی چه برد»؛ به گونه‌ای که سالک متوجه این جذب و صعود نمی‌شود. این جذبه، «صاف را می‌دزدد ز درد»؛ بخش خالص و لطیف وجود سالک را از کدورت‌ها و تعلقات (درد) جدا می‌کند، مانند «شعشعه دلربا» که با زیبایی و جذابیت خود، بخش خالص را می‌رباید. این بیت، بیانگر لطف و ظرافت جذبه‌ی الهی در پالایش و صعود سالک است.

سخن ابوالعجب و بستن لب و صلای فلک

«زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب / لیک فلک جمله شب می زندت الصلا». مولانا از بیان بیشتر این حقایق عاجز می‌ماند: «از بیان این سخن شگفت‌انگیز (ابوالعجب)، من هر دو لبم را بستم»؛ سکوت اختیار کردم. «لیک فلک جمله شب تو را الصلا می‌زند»؛ اما عالم هستی پیوسته تو را به این راه فرامی‌خواند و ندای وصل می‌دهد. این بیت، بیانگر ناتوانی زبان در بیان حقایق عرفانی و دعوت همیشگی عالم به سوی حقیقت است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۰۶ مولانا، غزلی است در بیان عظمت و بی‌کرانگی معشوق الهی و ناتوانی عالم ظاهر و عقل جزئی در درک کنه ذات او. پیام اصلی غزل این است که سرچشمه‌ی تمام خوبی‌ها فراتر از فهم محدود بشری است و راه وصول به او نه از طریق ظواهر و ادعاهای بی‌اساس، بلکه از طریق تضرع، صبر، و هدایت الهی است. غزل بر لزوم رهایی از تعلقات، تمایز عالم وحدت از کثرت، ناتوانی طبیعت در رسیدن به کمال معشوق، اهمیت صبر در سلوک، و نقش جذبه‌ی الهی در پالایش و صعود سالک تأکید دارد و در نهایت، به ناتوانی زبان در بیان این حقایق و دعوت همیشگی عالم به سوی حقیقت اشاره می‌کند.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: