تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 202 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 202 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 202 دیوان شمس مولانا

هر روز بامداد سلام علیکما

آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا

دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش

تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا

جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی

بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما

تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق

مر مرده را سعادت و بیمار را دوا

برگ تمام یابد از او باغ عشرتی

هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا

در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن

جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا

زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق

قاضی عقل مست در آن مسند قضا

سوی مدرس خرد آیند در سؤال

کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا

مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب

کاین دم قیامت‌ست روا کو و ناروا

در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق

با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا

از بحر لامکان همه جان‌های گوهری

کرده نثار گوهر و مرجان جان‌ها

خاصان خاص و پردگیان سرای عشق

صف صف نشسته در هوسش بر در سرا

چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند

بس نعره‌های عشق برآید که مرحبا

می‌خواست سینه‌اش که سنایی دهد به چرخ

سینای سینه‌اش بنگنجید در سما

هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک

نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا

گه خاک در لباس گیا رفت از هوس

گه آب خود هوا شد از بهر این ولا

از راه روغناس شده آب آتشی

آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا

ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی

از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما

ای بی‌خبر برو که تو را آب روشنی‌ست

تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا

زیرا که طالب صفت صفوت‌ست آب

وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا

ز آدم اگر بگردی او بی‌خدای نیست

ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا

آری خدای نیست ولیکن خدای را

این سنتی‌ست رفته در اسرار کبریا

چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی

یک سجده‌ای به امر حق از صدق بی‌ریا

هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن

کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را

مجموع چون نباشم در راه پس ز من

مجموع چون شوند رفیقان باوفا

دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم

آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا

چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز

پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا

مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم

شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۲۰۲ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: سلام بر دوگانگی مقدس در محضر شاه

غزل شماره ۲۰۲ از دیوان شمس مولانا با مطلع «هر روز بامداد سلام علیکما / آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا»، غزلی است پر از اشارات عرفانی و تمثیل‌های عمیق که به تجلیات حق و احوال سالک در مسیر عشق می‌پردازد. خطاب «سلام علیکما» که به دو نفر یا دو چیز است، در همان آغاز ذهن را به سوی دوگانگی‌های مقدس در عرفان رهنمون می‌شود: شاید اشاره به روح و جسم، ظاهر و باطن، یا حتی خود مولانا و شمس تبریزی باشد که در وحدتی عاشقانه زیست می‌کنند. این سلام در «هر روز بامداد» (زمان بیداری و تجدید حیات) و «آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا» (در محضر حق تعالی، در مقام رضا و پسندیدگی) صورت می‌گیرد. این مطلع، فضایی از حضور دائم در محضر الهی و مبارکی این حضور را ترسیم می‌کند.

دل در محضر شاه و عطای زر و عطا

«دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش / تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا». “دل” (کانون معرفت و عشق) در این محضر «ایستاده پیشش»؛ با نهایت ادب و فروتنی در برابر “شه” (حق تعالی) ایستاده است. “بسته دو دست خویش” بودن دل، نشانه‌ی تسلیم و آمادگی برای دریافت فیض است. این ایستادگی و تضرع برای این است که «تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا»؛ تا دست بخشنده‌ی الهی، در نهایت، “زر” (معرفت و کمال) و “عطا” (لطف و عنایت) ببخشد. این بیت، بیانگر مقام تضرع و طلب سالک در برابر حق و امیدواری به فضل و کرم الهی است.

جان مست کاس و دل نصیب ما بر خوان جسم

«جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی / بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما». “جان” (حقیقت وجودی سالک)، «مست کاس» است؛ همواره از باده‌ی عشق الهی سرمست است، و این سرمستی «تا ابدالدهر» ادامه دارد. “گه گهی” (گاهی اوقات)، “دل” (واسطه‌ی میان جان و جسم) «کاسه می‌نهد» (فیضی را قرار می‌دهد) «بر خوان جسم» (بر سر سفره‌ی جسم). این فیض الهی که از طریق دل به جسم می‌رسد، «نصیب ما» (بهره‌ی ما در این عالم) است. این بیت، بیانگر جریان دائم فیض از عالم جان به عالم جسم و بهره‌مندی وجود انسان از این عنایت الهی است.

دست مسیح عشق و سعادت و دوا

«تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق / مر مرده را سعادت و بیمار را دوا». “آن نصیب” (آن فیض الهی که به جسم می‌رسد)، توسط “دست مسیح عشق” (قدرت احیاگر و شفابخش عشق الهی یا پیر کامل) بخشیده می‌شود. این دست، «مرده را سعادت» می‌بخشد (به کسانی که از نظر معنوی مرده‌اند، حیات و نیک‌بختی می‌دهد) و «بیمار را دوا» می‌کند (دردهای روحانی سالکان را درمان می‌بخشد). این بیت، بیانگر تأثیر احیاگر و شفابخش عشق الهی و واسطه‌ی آن در عالم هستی است.

باغ عشرت و چنگل دوتا

«برگ تمام یابد از او باغ عشرتی / هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا». در پرتو این فیض الهی، “باغ عشرتی” (وجود انسان که محل شادمانی و عشرت معنوی است) «برگ تمام می‌یابد»؛ کامل و پرثمر می‌شود. و «چنگل دوتا» (آلت موسیقی، یا نمادی از وجود انسان با دو جنبه‌ی مادی و معنوی) نیز «ز طرب با نوا می‌شود»؛ در اثر شادی معنوی به نوا و شور می‌آید. این بیت، بیانگر شکوفایی وجود و شور و حال معنوی سالک در پرتو فیض الهی است.

رقص تن و خراب و مستی جان

«در رقص گشته تن ز نواهای تن تنن / جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا». در این حال، “تن” (جسم) نیز «در رقص گشته است»؛ در اثر «نواهای تن تنن» (آهنگ و ضرباهنگ عالم معنا یا سماع) به حرکت و رقص درآمده است. در همین حال، “جان” (روح) «خود خراب و مست است»؛ در عالم معنا از خود بی‌خود و سرمست است، «در آن محو و آن فنا»؛ در حال فنای فی الله و محو شدن در ذات حق است. این بیت، بیانگر هماهنگی جسم و جان در سیر معنوی و رسیدن جان به مقام فنا و محو شدن در معشوق است.

زندان شدن بهشت و قاضی عقل مست

«زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق / قاضی عقل مست در آن مسند قضا». در اثر “نای” (آوای نی، نمادی از ناله‌ی عاشق) و “نوش عشق” (شراب عشق)، عالم دنیا که به ظاهر “زندان” است، «بهشت شده است». در این حال، “قاضی عقل” (نیروی تعقل و استدلال) نیز «مست است»؛ در برابر جذبه‌ی عشق از کار افتاده و مدهوش است، با وجود اینکه «در آن مسند قضا» (در مقام داوری و حکمیت) قرار دارد. این بیت، بیانگر دگرگونی عالم در چشم عاشق و ناتوانی عقل در درک اسرار عشق است.

سؤال از فتنه و فتوی عقل کل

«سوی مدرس خرد آیند در سؤال / کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا». در این حال، کسانی که به “مدرس خرد” (جایگاه عقل جزئی و استدلال) روی می‌آورند، «در سؤال می‌آیند» و می‌پرسند: «کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا؟»؛ این شور و حال و دگرگونی که در اثر عشق در میان مسلمانان پدید آمده (اشاره به سماع و وجد صوفیانه)، چرا رخ داده است؟ این بیت، بیانگر مقاومت عقل جزئی در برابر پدیده‌های روحانی و سوال از چرایی آن‌هاست.

مفتی عقل کل و دم قیامت

«مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب / کاین دم قیامت است روا کو و ناروا». در پاسخ به این سؤال، “مفتی عقل کل” (نیروی عقل کلی و الهی، یا انسان کامل) «به فتوی جواب می‌دهد» و می‌گوید: «کاین دم قیامت است»؛ این لحظه‌ی تجلی حق و بیداری معنوی، مانند روز قیامت است که در آن «روا کو و ناروا؟»؛ دیگر جایی برای تشخیص حق از باطل با معیارهای ظاهری نیست. این بیت، برتری عقل کلی بر عقل جزئی و درهم ریختن معیارهای ظاهری در عالم حقیقت را بیان می‌کند.

عیدگاه وصل و خطیب عشق و ذوالفقار

«در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق / با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا». در “عیدگاه وصل” (مقام اتحاد و وصال با معشوق)، “خطیب عشق” (نمادی از زبان حقیقت یا انسان کامل که از عشق سخن می‌گوید) «برآمد». او «با ذوالفقار» (شمشیر دو سر، نمادی از قدرت قاطع عشق در بریدن از ماسوی الله یا زبان برنده حق) «مر آن شاه را ثنا گفت»؛ به ستایش و ثناگویی حق تعالی پرداخت. این بیت، بیانگر حمد و ثنای عاشقانه در مقام وصال و قدرت عشق در رسیدن به این مقام است.

بحر لامکان و جان‌های گوهری و نثار گوهر و مرجان

«از بحر لامکان همه جان‌های گوهری / کرده نثار گوهر و مرجان جان‌ها». “از بحر لامکان” (از دریای بی‌مکان و بی‌کران ذات الهی)، «همه جان‌های گوهری» (جان‌های پاک و ارزشمند عارفان) «نثار کرده‌اند»؛ فداکاری کرده‌اند و از هستی خود گذشته‌اند. آن‌ها در این مسیر، “گوهر و مرجان جان‌ها” (ارزشمندترین داشته‌های وجودی) خود را نثار کرده‌اند. این بیت، بیانگر فداکاری و ایثار جان‌های پاک در راه وصول به دریای بی‌کران الهی است.

خاصان خاص و پردگیان و هوس در بر سرا

«خاصان خاص و پردگیان سرای عشق / صف صف نشسته در هوسش بر در سرا». “خاصان خاص” و “پردگیان سرای عشق” (مقربان درگاه الهی و کسانی که در حریم عشق پنهان شده‌اند)، «صف صف نشسته‌اند»؛ با نظم و ترتیب در انتظار و اشتیاق هستند، «در هوسش» (با نهایت اشتیاق و طلب دیدار او) «بر در سرا» (در آستانه‌ی سرای معشوق). این بیت، بیانگر اشتیاق و بی‌قراری مقربان درگاه الهی برای دیدار معشوق است.

شکاف پرده و نعره‌های عشق و مرحبا

«چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند / بس نعره‌های عشق برآید که مرحبا». «چون از شکاف پرده» (وقتی معشوق از حجاب غیبت، جلوه‌ای کند) و «بر ایشان نظر کند» (به این مشتاقان نگاهی اندازد)، «بس نعره‌های عشق برآید»؛ فریادهای عاشقانه بلند می‌شود، «که مرحبا»؛ خوش آمدی ای معشوق. این بیت، بیانگر تأثیر شگرف جلوه‌ی الهی بر جان‌های مشتاق و استقبال پرشور آن‌هاست.

سینه و سنایی و سینای سینه

«می‌خواست سینه‌اش که سنایی دهد به چرخ / سینای سینه‌اش بنگنجید در سما». “سینه” (وجود و باطن عارف) «می‌خواست که سنایی بدهد به چرخ»؛ می‌خواست که انوار و تجلیات درونی خود را به عالم بالا (چرخ و سما) منعکس کند (اشاره به سنایی غزنوی که در وصف معراج سخن گفته است). اما “سینای سینه‌اش” (آنچه در سینه‌ی عارف از تجلیات الهی جمع شده، اشاره به کوه سینا و تجلی خداوند بر موسی)، «در سما نگنجید»؛ عظمت آن در آسمان‌ها نیز نمی‌گنجید. این بیت، بیانگر عظمت تجلیات الهی در باطن عارف و فراتر بودن آن از عالم بالا است.

چهار عنصر در جوش و آتش و خاک و نم و هوا

«هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک / نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا». در این “جوش” (شور و حال معنوی، عالم دگرگونی)، «هر چار عنصر» (آتش، خاک، آب، هوا که عناصر تشکیل‌دهنده‌ی عالم ماده هستند) «همچو دیک هستند»؛ در حال جوش و دگرگونی‌اند. “نی نار برقرار” (آتش آرام و قرار ندارد)، «و نه خاک و نم و هوا»؛ هیچ یک از عناصر در حالت اصلی خود ثابت نیستند. این بیت، بیانگر تأثیر عشق و تجلیات الهی در دگرگون ساختن عالم ماده و عناصر آن است.

خاک در لباس گیا و آب هوا شدن

«گه خاک در لباس گیا رفت از هوس / گه آب خود هوا شد از بهر این ولا». در اثر این دگرگونی، «گاهی خاک در لباس گیا رفت»؛ خاک بی‌جان به صورت گیاه زنده درآمد، «از هوس» (از اشتیاق و طلب معنوی). «گاهی آب خود هوا شد»؛ آب به صورت هوا درآمد و لطیف شد، «از بهر این ولا» (برای این دوستی و اتصال با حق). این بیت، بیانگر تحولات و دگرگونی‌های شگفت‌انگیز در عالم ماده در پرتو عشق و عنایت الهی است.

آب آتشی شدن و آتش هوا شدن

«از راه روغناس شده آب آتشی / آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا». ادامه دگرگونی عناصر: «از راه روغناس»، “آب، آتشی شده است”؛ آب به صورت آتش درآمده و سوزان شده است (اشاره به آتش عشق). «آتش هم از عشق، هوا شده است»؛ آتش سنگین به صورت هوا لطیف شده است، «در این فضا» (در این عالم دگرگونی). این بیت، بیانگر غلبه‌ی عشق و تأثیر آن در دگرگون ساختن طبیعت عناصر است.

ارکان چو بیذق گشتن و عشق شاه

«ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی / از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما». “ارکان” (عناصر و بنیادهای هستی) «به خانه خانه بگشته‌اند»؛ در عالم هستی در حال حرکت و جابه‌جایی هستند، «چو بیذقی» (مانند مهره‌های شطرنج که با فرمان شاه حرکت می‌کنند). این حرکت و دگرگونی عناصر، «از بهر عشق شاه است»؛ به خاطر عشق به حق تعالی است، «نه از لهو چون شما»؛ نه از روی بیهودگی و بازی مانند شما که در عالم غفلت هستید. این بیت، بیانگر هدفمندی حرکت عالم در پرتو عشق الهی و تفاوت آن با حرکت بی‌هدف غافلان است.

بی خبر و آب روشنی و صفوت صفا

«ای بی‌خبر برو که تو را آب روشنی ست / تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا». خطاب به “بی‌خبر” (انسان غافل) می‌گوید: «برو»؛ به راه خود برو. چرا که “تو را آب روشنی است”؛ برای تو، آبِ حیات‌بخشِ معرفت و روشن‌بینی وجود دارد. این آب برای این است که «صفوت صفا» (پاکیِ ناب و بی‌غل و غش) «ز آب و گل تو وارهد»؛ از جسم و تعلقات مادی تو رها شود و به حقیقت خود بازگردد. این بیت، دعوتی است به انسان غافل برای حرکت در مسیر معرفت و رهایی از تعلقات مادی برای رسیدن به مقام صفا.

طالب صفت صفوت و وصال قلزم ضیا

«زیرا که طالب صفت صفوت ست آب / وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا». دلیل اینکه “آبِ معرفت” برای رهایی “صفوت صفا” است، این است که «آب، طالب صفت صفوت است»؛ خودِ معرفت، طالب پاکی و صفای باطن است. و “وان” (آن صفوت صفا) «نیست جز وصال تو با قلزم ضیا»؛ آن پاکی و صفا چیزی جز اتصال و رسیدن تو به “قلزم ضیا” (دریای بی‌کران نور الهی) نیست. این بیت، بیانگر هدف نهایی معرفت که رسیدن به مقام وصال و اتحاد با نور الهی است.

از آدم گردیدن و بی‌خدایی و سنگ خوردن

«ز آدم اگر بگردی او بی‌خدای نیست / ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا». هشداری است جدی: «اگر از آدم بگردی» (اگر از انسان کامل یا حقیقت انسانی که مظهر خداست روی بگردانی)، بدان که «او بی‌خدای نیست»؛ او جدا از خدا نیست و مظهر تجلیات الهی است. در این صورت، «ابلیس وار» (مانند ابلیس که از آدم روی گرداند) «سنگ خوری از کف خدا»؛ مورد لعن و رانده‌ی درگاه الهی قرار می‌گیری. این بیت، بر لزوم تبعیت از انسان کامل و خطر روی گرداندن از مظاهر الهی تأکید دارد.

خدای نیست ولیکن سنت در اسرار کبریا

«آری خدای نیست ولیکن خدای را / این سنتی ست رفته در اسرار کبریا». مولانا با ظرافت می‌گوید: “آری، او (انسان کامل) خدای نیست”؛ او عین ذات الهی نیست. «ولیکن خدای را این سنتی است رفته در اسرار کبریا»؛ اما خداوند را در “اسرار کبریا” (عالم عظمت و کبریایی خود) “این سنتی رفته است” (این رسم و شیوه جاری است) که تجلیات خود را در انسان کامل ظاهر می‌کند. این بیت، مقام انسان کامل را به عنوان مظهر تجلی الهی بیان می‌کند و در عین حال، او را از مرتبه‌ی الوهیت جدا می‌داند.

پیش آدم سجده کردن و کعبه گردیدن

«چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی / یک سجده‌یی به امر حق از صدق بی‌ریا». «چون پیش آدم» (در برابر انسان کامل) «از دل و جان و بدن» (با تمام وجود) «یک سجده‌ای کنی»، و این سجده «به امر حق» (به فرمان الهی) و «از صدق بی‌ریا» (با خلوص نیت و بدون ریا) باشد… این بیت، شرط و شیوه‌ی سجده بر انسان کامل را بیان می‌کند که نه از سر شرک، بلکه به فرمان حق و با خلوص نیت است.

هر سو گردیدن و کعبه آن سو گردیدن

«هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن / کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را». نتیجه‌ی آن سجده‌ی خالصانه این است که «بعد از آن»، «هر سو که تو از قبله بگردی»، «کعبه آن سو بگردد»؛ قبله‌ی تو هر جا که روی کنی خواهد بود. این به دلیل «بهر دل تو» است؛ به خاطر مقام و منزلت دل تو در نزد حق. این بیت، بیانگر مقام والای انسان کامل است که قبله‌ی عالم می‌شود و توجه او خود قبله‌ی توجهات است.

مجموع نبودن و مجموع شدن رفیقان

«مجموع چون نباشم در راه پس ز من / مجموع چون شوند رفیقان باوفا». مولانا از حال خود می‌گوید: «چون من در راه مجموع نباشم» (چون من در مسیر سلوک، پراکنده خاطر و بی‌جمعیت باشم)، «پس رفیقان باوفا چگونه از من مجموع شوند؟»؛ چگونه دوستان و همراهانِ صادق از من جمعیت خاطر و وحدت یابند؟ این بیت، بر لزوم جمعیت خاطر و وحدت درونی رهبر و پیر برای هدایت و جمعیت بخشیدن به پیروان تأکید دارد.

دیوارهای خانه و اهل خانه

«دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم / آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا». برای اینکه “اهل خانه” (اجزای وجود انسان یا سالکان) «در خانه جمع شوند»، ابتدا باید «دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم»؛ بنیادها و ارکان وجود انسان یا جامعه‌ی سالکان در وحدت و هماهنگی قرار گیرند. این بیت، بر لزوم نظم و هماهنگی درونی و بیرونی برای دستیابی به وحدت و جمعیت تأکید دارد.

کیسه دریده و سیم جمع شدن

«چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز / پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا». با استفاده از تمثیل کیسه و سیم: «چون کیسه جمع نباشد» (وقتی وجود انسان یا جامعه‌ی سالکان، مجموع و یکپارچه نباشد)، «دریده درز باشد»؛ پراکندگی و گسستگی در آن وجود دارد. «پس سیم چگونه از آن جمع شود؟»؛ چگونه می‌توان معرفت و حقایق ارزشمند (سیم) را در آن جمع کرد؟ خطاب به “یکی” (انسان کامل یا وحدت حقیقی) می‌گوید: «بیا»؛ حضور تو مایه جمع شدن و یکپارچگی است. این بیت، بر لزوم وحدت درونی و بیرونی برای جمع شدن و دستیابی به حقایق تأکید دارد.

مجموع شدن و تبریز و شمس الحق

«مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم / شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا». مولانا در پایان، رمز این جمعیت و وحدت را در “شمس الحق” می‌بیند: «چون من مجموع شوم»، آنگاه «شمس الحق» (شمس تبریزی، نماد شمس حقیقت) «که او شد سرجمع هر علا» (که او سرچشمه و کانون تمام فضائل و برتری‌هاست) «چو به تبریز مقیم شد». این بیت، بیانگر تأثیر وجود انسان کامل در ایجاد وحدت و جمعیت درونی و بیرونی و اشاره به مقام شمس تبریزی است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۲۰۲ مولانا، غزلی است پربار که به تجلیات حق در بامداد حیات معنوی و احوال سالک در این مسیر می‌پردازد. پیام اصلی غزل، مبارکی حضور دائم در محضر الهی و دریافت فیض از دست الهی است که مایه حیات و درمان دردهای روحانی است. غزل بر هماهنگی جسم و جان در سیر معنوی، ناتوانی عقل جزئی در درک اسرار عشق، برتری عقل کلی، عظمت تجلیات الهی در باطن عارف، دگرگونی عالم ماده در پرتو عشق، هدفمندی حرکت هستی، لزوم رهایی از تعلقات و رسیدن به مقام صفا، هدف نهایی معرفت که وصال با نور الهی است، خطر روی گرداندن از انسان کامل، مقام انسان کامل به عنوان مظهر الهی، و لزوم وحدت درونی و بیرونی برای دستیابی به حقایق تأکید دارد و نقش شمس حقیقت را در ایجاد این وحدت برجسته می‌سازد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: