تفسیر غزل شماره ۱۹۳ دیوان شمس مولانا
سرآغاز: طلب قبول شدن جست و جوی عاشقانه
غزل شماره ۱۹۳ از دیوان شمس مولانا با مطلع «جانا قبول گردان این جست و جوی ما را / بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را»، غزلی است در طلب پذیرش و عنایت الهی نسبت به تلاش و تکاپوی عاشقانه سالک. مولانا در این غزل، با زبانی سرشار از نیاز و اشتیاق، از معشوق (که او را “جانا” خطاب میکند) میخواهد که این “جست و جوی” عاشقانهی او را که نشانهی حیات و پویایی درونی است، بپذیرد و به آن ارزش نهد.
قبول جست و جو و برداشتن موی
بیت نخست، بیانی از نیاز و تسلیم عاشق در برابر معشوق است: «جانا قبول گردان این جست و جوی ما را». “جانا” که به معنای ای جان است، در ادبیات عرفانی خطاب به معشوق الهی یا پیر و مرشد کامل به کار میرود. “جست و جو” نمادی از تلاش، تکاپو، و طلب سالک در مسیر رسیدن به حقیقت است. مولانا از معشوق میخواهد که این تلاش و طلب را «قبول گردان»، یعنی بپذیر و مورد عنایت قرار بده. در ادامه میگوید: «بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را». ما “بنده و مرید عشق” هستیم، تسلیم و مطیع عشق توایم. “برگیر موی ما را” میتواند به چند معنی باشد: ۱. از سر ما دست بردار و ما را به حال خود وامگذار (درخواست توجه و حمایت). ۲. موی سر خود را که نشانهی تعلقات و منیّت است، در راه تو فدا میکنیم (بیان تسلیم و فداکاری). ۳. آن اندک وجود ما را که مانند مویی ناچیز است، بپذیر (بیان تواضع و ناچیزی خود در برابر عظمت معشوق). این درخواست، بیانی از نهایت اخلاص و ارادت عاشق در برابر معشوق است.
می لاله گون و سجدهی گل
«بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله / تا گل سجود آرد سیمای روی ما را». طلب “میی” (شراب عشق و معرفت) میکند، اما نه با “ساغر و پیاله” (ظروف محدودکنندهی مادی یا واسطههای ظاهری)، بلکه «بی ساغر و پیاله»؛ به طور بیواسطه و بیحد و حصر. این می باید “چو لاله” (مانند لاله، سرخ و پرشور و زیبا) باشد. نتیجهی نوشیدن این می بیواسطه این است که «تا گل سجود آرد سیمای روی ما را». “گل” نمادی از زیباییهای عالم طبیعت است و در اینجا به معنای تمام مظاهر هستی میتواند باشد. وقتی “سیمای روی ما” (چهرهی باطنی و نورانی ما که در اثر عشق و معرفت درخشنده شده است) در پرتو این می الهی متجلی میشود، حتی “گل” و تمام زیباییهای عالم در برابر آن «سجود میآورند». این بیان مقام والای انسان کامل در پرتو نور الهی است که مورد سجدهی کائنات قرار میگیرد.
مخمور و مست گردانیدن چشم
«مخمور و مست گردان امروز چشم ما را / رشک بهشت گردان امروز کوی ما را». از معشوق میخواهد که “امروز چشم ما را” (چشم دل و بصیرت ما را) «مخمور و مست گردان»؛ سرمست و بیخود از شراب عشق خود کن. در اثر این سرمستی معنوی، «امروز کوی ما را» (مقام و جایگاه ما را، یا عالم وجود ما را) «رشک بهشت گردان»؛ چنان زیبا و پرنعمت کن که حتی بهشت نیز به آن حسادت کند. این بیانگر برتری مقام انسان کامل و عالم باطن او بر بهشت ظاهری است.
معدن زر و سیم و سعادت یار و عدو
«ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را / از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را». مولانا با تأکید بر حقیقت وجودی انسان کامل میگوید: «ما کان زر و سیمیم»؛ ما معدن حقایق ارزشمند و کمالات الهی هستیم (زر و سیم نماد ارزش و کمال). در این صورت، «دشمن کجاست زر را؟»؛ هیچ دشمنی نمیتواند به این گنج درونی آسیب برساند. در ادامه میگوید: «از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را»؛ سعادت و نیکبختی نه تنها به “یار ما” (دوست ما) میرسد، بلکه حتی به “عدوی ما” (دشمن ما) نیز از ما میرسد. این بیان مقام بلند انسان کامل است که منبع خیر و برکت برای تمام موجودات، حتی دشمنان، میشود.
شمع طراز، گردن دراز و گشادی گلو
«شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم / فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را». در اثر فیض و عنایت الهی، «شمع طراز گشتیم»؛ مانند شمعی که در مراسم میسوزد و نورافشانی میکند، وجود ما نیز نورانی و جلوهگر شده است. همچنین «گردن دراز گشتیم»؛ مشتاق و چشمانتظار معشوق شدهایم. این تحولات به این دلیل رخ داده است که معشوق «گلوی ما را زین می، فحل و فراخ کردی»؛ از این شراب عشق و معرفت، راه گلو و دریافت ما را «فحل و فراخ» (گشاده و وسیع) کرده است. این نشاندهندهی افزایش ظرفیت دریافت فیض الهی در اثر عنایت معشوق است.
آب زندگانی و شکستن سبو
«ای آب زندگانی ما را ربود سیلت / اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را». خطاب به معشوق که “آب زندگانی” (مایه حیات ابدی) است، میگوید که «سیل تو، ما را ربود»؛ جریان پرقدرت فیض و عشق تو، ما را در خود کشید و از خود بیخود کرد. اکنون که چنین شده است، «حلال بادت»؛ گوارایت باد، این حق توست. در این حالت، «سبوی ما را بشکن»؛ قالب وجودی ما را، محدودیتهای ما را از بین ببر. این بیان فنای عاشق در دریای بیکران معشوق است.
خوی باده و همخو شدن
«گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو / همخوی خویش کردهست آن باده خوی ما را». اگر “خوی ما” (طبیعت و حال درونی ما) را “نمیدانی”، «از لطف باده واجو»؛ آن را از اثر لطف شراب عشق جست و جو کن. زیرا “آن باده” (شراب عشق)، «خوی ما را همخوی خویش کردهست»؛ طبیعت و حال درونی ما را مانند خود، پرشور و بیخود کرده است. این نشاندهندهی تأثیر عمیق و دگرگونکننده عشق بر وجود عاشق است.
بحر می و کدوی نگون
«گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم / زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را». اگر “بحر می” (دریای شراب عشق و معرفت) را «بریزی»، باز هم «ما سیر و پر نمیگردیم»؛ هرگز از آن سیراب نمیشویم و همواره تشنهی آن خواهیم بود. دلیل این تشنگی همیشگی این است که تو (معشوق) «در سر، کدوی ما را نگون نهادی». “کدو” ظرفی است برای نوشیدن و “سر کدو” دهانهی آن است. “نگون نهادن سر کدو” یعنی آن را وارونه قرار دادن به طوری که هر چه در آن ریخته شود، بیرون بریزد. این نمادی از وسعت بیکران ظرفیت باطنی انسان کامل است که هرگز از فیض الهی پر نمیشود و همواره قابلیت دریافت بیشتر را دارد.
مهمان دیگر و دیگی دیگر
«مهمان دیگر آمد دیگی دگر به کف کن / کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را». “مهمان دیگر آمد”؛ عاشق جدیدی یا حال و مقام تازهای فرا رسیده است. بنابراین، ای ساقی (معشوق)، «دیگی دگر به کف کن»؛ شراب عشق را در دیگ و ظرفی دیگر آماده کن و بر ما بریز. چرا؟ «کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را»؛ این دیگ قبلی برای سیراب کردن حتی “یک کاسه شوی ما” (اندکترین ظرفیت وجود ما) نیز کافی نیست. این بیان شدت طلب و گستردگی ظرفیت باطنی سالک است.
مستان دررسند و یافتن بوی
«نک جوق جوق مستان در میرسند بستان / مخمور چون نیاید؟ چون یافت بوی ما را». “نک” (نگاه کن)، “جوق جوق مستان” (گروه گروه عاشقان سرمست) «در بستان میرسند» (به باغ وصال میرسند). آنها که در طلب و اشتیاق بودند، «چون یافت بوی ما را» (هنگامی که بوی عشق و حال ما را دریافتند)، «چگونه مخمور (تشنه و مشتاق) نیایند؟»؛ با یافتن این بو، اشتیاقشان بیشتر شده و با بیقراری به سوی ما میآیند. این نشاندهندهی تأثیر حال و بوی عشق عارف کامل بر دیگر طالبان است.
ترک هنر و شستن دفتر
«ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید / گر بشنود عطارد این طرقوی ما را». اگر “عطارد” (ستاره تیر، که در قدیم نماد نویسندگی و دانش بود) “این طرقوی ما را بشنود”. “طرقوی” به معنای آواز پرنده است و در اینجا نمادی از نواها و نغمههای روحانی و اسرار عشق است که از وجود عاشق برمیآید. اگر دانش و عقل ظاهری (نماد عطارد) این اسرار را بشنود، «ترک هنر بگوید»؛ دست از دانش و هنر خود برمیدارد و «دفتر همه بشوید»؛ تمام آموختهها و دانشهای حصولی خود را کنار میگذارد. این بیان برتری معرفت شهودی و عشق بر دانش و هنر ظاهری است.
سیلی خوردن چون دف و زدن سه توی چنگ
«سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان / زخمه به چنگ آور میزن سه توی ما را». “فخرجویان” (کسانی که به خود یا داشتههایشان فخر میفروشند) در وادی “عشق”، «سیلی میخورند چون دف». “دف” برای نواختن، سیلی میخورد و صدا میدهد. فخر فروشان نیز در عشق با سیلی رنج و امتحان روبرو میشوند تا از خودی رها شوند. سپس خطاب به معشوق یا پیر میگوید: «زخمه به چنگ آور» (ابزار موسیقی را به دست بگیر) و «میزن سه توی ما را». “سه توی” ممکن است اشاره به سه سیم اصلی چنگ یا سه مرحلهی سیر و سلوک (شریعت، طریقت، حقیقت) باشد. این درخواست برای نواختن آهنگ عشق بر وجود عاشق و رهنمون شدن او در مراحل سیر و سلوک است.
تلخی دنیا و گفت و گوی عاشقانه
«بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا / گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را». در پایان غزل، مولانا از معشوق یا خودِ حال درونی خود میخواهد که «بس کند» و از گفتن این اسرار بازایستد. چرا؟ «که دنیا بر اهل دنیا تلخ گردد»، «گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را». اگر کسانی که غرق در دنیا و تعلقات آن هستند (“اهل دنیا”)، “ناگهان این گفت و گوی ما را” (این اسرار عشق و حقایق روحانی را) «بشنوند»، دنیا و لذتهای آن بر آنها «تلخ و ناگوار میشود». این بیان این است که درک حقایق معنوی، نگاه انسان را به دنیا تغییر میدهد و آن را بیارزش و تلخ میسازد.
خلاصه پیام غزل
غزل ۱۹۳ مولانا، غزلی است در طلب پذیرش و عنایت الهی نسبت به تلاش عاشقانه سالک و بیان مقامات و احوال انسان کامل. پیام اصلی غزل این است که پذیرش جست و جوی عاشقانه از سوی معشوق، شرط اصلی وصول به حقیقت و دستیابی به مقام والای انسانی است که در آن، انسان منبع فیض و برکت میشود و از قید تعلقات و دانشهای ظاهری رها میگردد. غزل بر اهمیت عنایت معشوق، برتری معرفت بیواسطه، مقام والای انسان کامل، بیکرانگی ظرفیت باطنی، و تأثیر اسرار عشق بر دگرگونی نگاه به دنیا تأکید دارد.