تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

غزل شماره 191 دیوان شمس مولانا

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

غزل شماره 191 دیوان شمس مولانا

غزل شماره 191 دیوان شمس مولانا

تفسیر غزل شماره ۱۹۱ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: بیداری طرب و اتصال بی‌واسطه‌ی با معشوق

غزل شماره ۱۹۱ از دیوان شمس مولانا با مطلع پرمعنا و قدرتمند «بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را / چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را»، غزلی است در طلب شور و حال معنوی و اتصال بی‌واسطه با معشوق الهی. مولانا در این غزل با زبانی پر از تمثیل و استعاره، خواهان تجلی بی‌پرده‌ی حق در وجود خود و تأثیر حیات‌بخش این اتصال است.

بیداری طرب و زدن خود بر عاشق

بیت نخست، خطاب مستقیم به معشوق (حق تعالی یا پیر کامل) است: «بیدار کن طرب را». “طرب” به معنای شادی و وجد عمیق روحانی است که گاه در اثر غفلت یا دوری از معشوق به خواب می‌رود. مولانا از معشوق می‌خواهد که این “طرب” را در وجود او «بیدار کند» و حیاتی دوباره ببخشد. بخش دوم مصرع، با تصویری جسورانه، می‌گوید: «بر من بزن تو خود را». این عبارت، نمادی از اتصال بسیار نزدیک، بی‌واسطه و پرقدرت معشوق با عاشق است. “زدن خود بر عاشق”، می‌تواند به معنای تجلی ناگهانی و کوبنده‌ی حقیقت، فناء عاشق در وجود معشوق، یا تأثیر شدید و بی‌پرده‌ی فیض الهی باشد که تمام وجود عاشق را فرامی‌گیرد. نتیجه‌ی این اتصال و تجلی این است که «چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را»؛ با چنین جلوه‌ای، “چشمی” (بصیرتی) در من پدیدار می‌شود که «کوری چشم بد را» (هرگونه نگاه ناپاک، حسود یا حجاب‌آور را) از بین می‌برد.

زنده‌کردن با زدن خود

«خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن / بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را». مولانا در این بیت، معنای “خود را زدن بر عاشق” را بیشتر توضیح می‌دهد: «اینست زنده کردن». حیات حقیقی و روحانی عاشق، در گرو این اتصال و فناء در معشوق است. این عمل معشوق را به معجزه‌ی حضرت عیسی (ع) تشبیه می‌کند و می‌گوید: «بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را»؛ همانطور که عیسی (ع) با “افسون معتمد” (نفس قدسی و کلام معجزه‌گر خود) بر مردگان می‌زد و آن‌ها را زنده می‌کرد، تو نیز با زدن خود بر من (عاشق که در خودی خود مرده است) مرا زنده می‌کنی. این تأکید بر قدرت احیاکننده و معجزه‌گر عشق الهی است.

روی معشوق بهتر از قمر

«ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه / تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را». خطاب به معشوق که “رویت از قمر به” (چهره‌ات از ماه زیباتر و پرنورتر است)، التماس می‌کند که «آن رو را به روی من بنه»؛ چهره‌ی زیبای خود را بر چهره‌ی من قرار ده. نتیجه‌ی این نزدیکی و مواجهه این است که «تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را»؛ تا این بنده‌ی عاشق، “صد دولت ابد” (دولت‌ها و سعادت‌های بی‌نهایت و جاودانه) را «دیده باشد» و به آن نائل آید. این بیان ارزش بی‌نهایت دیدار معشوق و سعادت ابدی حاصل از آن است.

چشیدن قند در واقعه

«در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم / با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را». “در واقعه” (در عالم رؤیا، در حال مکاشفه یا در حال جذبه)، «دیدم» و «از قند تو چشیدم». “قند تو” نمادی از شیرینی عشق، معرفت و لطف الهی است که در حالات روحانی چشیده می‌شود. این تجربه همراه بود «با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را»؛ با آن علامتی که تو (معشوق) فرمودی و این بوسه را “نامزد” (نشانه‌ی وصال، عهد و پیمان) قرار دادی. این بیت اشاره به تجربیات عرفانی و نشانه‌هایی دارد که در این حالات به سالک داده می‌شود.

جان فرشته و جلوه‌ی لم یتخذ ولد

«جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی / کز چهره می‌نمودی لم یتخذ ولد را». با حیرت و پرسش از “جان فرشته” (حقیقت وجودی که پاک و آسمانی بود) می‌گوید که «یا رب چه گشته بودی؟» (خدایا چه اتفاقی برای آن افتاده بود؟) که اکنون «از چهره‌ی خود» جلوه‌ای را «نمودی» که بیانگر «لم یتخذ ولد» است. “لم یتخذ ولد” اشاره به آیه قرآن (سوره اسراء، آیه ۱۱۱: وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا – و بگو ستایش از آن خداوندی است که فرزندی اختیار نکرده است) و نمادی از بی‌نیازی مطلق و یگانگی خداوند است. گویا در اثر اتصال با معشوق، حقیقت وجودی عاشق (جان فرشته) چنان پاک و بی‌نیاز می‌شود که جلوه‌ای از صفات الهی (لم یتخذ ولد) را از خود نشان می‌دهد.

کشیدن دست و گم شدن خرد

«چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم / بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را». هنگامی که «دست تو را کشیدم» (به تو متصل شدم، یا از غیر تو دست کشیدم)، «صورت دیگر ندیدم»؛ هیچ صورت و نقش دیگری در عالم برایم جلوه‌گر نشد و تنها تو را دیدم. در این حالت، «بی‌هوشی‌ای دیدم»؛ حالتی از بی‌خودی و فنا دست داد که در آن، «خرد را گم کرده بودم». این نشان‌دهنده‌ی این است که در وادی عشق و وصال، عقل جزئی و خرد مصلحت‌اندیش کارایی خود را از دست می‌دهد و سالک در بی‌خودی عاشقانه غرق می‌شود.

جام چون نار و بی‌رحم وار نوشیدن

«جام چون نار درده بی‌رحم وار درده / تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را». خطاب به ساقی (معشوق یا پیر) می‌گوید که “جام” (جام شراب عشق) را که “چون نار” (مانند آتش یا انار، اشاره به سرخی و سوزندگی و حلاوت عشق) است، «بی‌رحم وار درده»؛ بدون ملاحظه و با شدت به من بده. چرا؟ «تا گم شوم»؛ تا در دریای عشق فانی شوم و «خود را و نیک و بد را ندانم»؛ از خودی و تمایزات ظاهری رها شوم. این طلب فنا و بی‌خودی کامل در عشق است.

جام پر و رها شدن از حسد

«این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن / تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را». دوباره طلب جام می‌کند و می‌گوید «این بار جام را پر کن، لیکن تمام پر کن»؛ فیض خود را به طور کامل بر من جاری کن. نتیجه‌ی این امتلاء از فیض این است که «تا چشم سیر گردد» (چشم دل سیراب شود و به کمال مطلوب برسد)، و در این سیری، «حسد را یک سو نهد»؛ هرگونه حسادت و رذیلت اخلاقی از وجود او رخت برمی‌بندد. سیری از فیض الهی، مایه پاکی باطن و رهایی از رذایل است.

می از بالا در لا اله الا

«درده میی ز بالا در لا اله الا / تا روح اله بیند ویران کند جسد را». طلب “میی ز بالا” (شرابی از عالم الوهیت و غیب) می‌کند و می‌گوید که این می را «در لا اله الا» (در فضای توحید و یگانگی مطلق) «درده»؛ درک و شهود توحیدی را به من بنوشان. نتیجه‌ی این شراب توحید این است که «تا روح اله بیند» (تا روح به مقام الهی و اتصال با حق نائل آید) و در این مقام، «جسد را ویران کند»؛ تعلقات جسمانی و حجاب تن را از بین ببرد. این بیان فنای جسمانی در پرتو بقای روحانی در عالم توحید است.

آینه‌ی خرد و زدن نمد

«از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش / چندانک خواهی اکنون می‌زن تو این نمد را». “از قالب نمدوش” (از جسم که مانند نمدمال در حال کوبیده شدن و شکل گرفتن است یا از جسمی که مانند نمد، کدر و بی‌ارزش است)، «آینه‌ی خرد خوش رفت»؛ عقل سلیم و بصیرت لطیف خارج شد. اکنون که آینه‌ی خرد رها شده و تنها جسم نمدگون باقی مانده، «چندانک خواهی اکنون، تو این نمد را می‌زن». این ممکن است اشاره به ریاضت کشیدن یا ابتلاهای دنیوی باشد که بر جسم وارد می‌شود، اما چون آینه‌ی خرد رها شده، دیگر اهمیتی ندارد. این بیان رهایی روح از قید جسم و بی‌اهمیتی رنج‌های جسمانی در این مقام است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۱۹۱ مولانا، غزلی پر از تمثیل و استعاره در طلب اتصال بی‌واسطه با معشوق الهی و تجربه‌ی فنا در عشق است. پیام اصلی غزل این است که حیات حقیقی و روحانی در گرو تجلی بی‌پرده‌ی حق در وجود انسان و رهایی از قید خودی و عقل جزئی است. غزل بر قدرت احیاکننده عشق، ارزش بی‌نهایت دیدار معشوق، تجربیات عرفانی، بی‌نیازی مطلق حق، بی‌خودی در وادی عشق، طلب فنای کامل، تأثیر فیض الهی بر پاکی باطن، و فنای جسمانی در پرتو بقای روحانی تأکید دارد.

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۹۱ دیوان شمس مولانا

سرآغاز: بیداری طرب و اتصال بی‌واسطه‌ی با معشوق

غزل شماره ۱۹۱ از دیوان شمس مولانا با مطلع پرمعنا و قدرتمند «بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را / چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را»، غزلی است در طلب شور و حال معنوی و اتصال بی‌واسطه با معشوق الهی. مولانا در این غزل با زبانی پر از تمثیل و استعاره، خواهان تجلی بی‌پرده‌ی حق در وجود خود و تأثیر حیات‌بخش این اتصال است.

بیداری طرب و زدن خود بر عاشق

بیت نخست، خطاب مستقیم به معشوق (حق تعالی یا پیر کامل) است: «بیدار کن طرب را». “طرب” به معنای شادی و وجد عمیق روحانی است که گاه در اثر غفلت یا دوری از معشوق به خواب می‌رود. مولانا از معشوق می‌خواهد که این “طرب” را در وجود او «بیدار کند» و حیاتی دوباره ببخشد. بخش دوم مصرع، با تصویری جسورانه، می‌گوید: «بر من بزن تو خود را». این عبارت، نمادی از اتصال بسیار نزدیک، بی‌واسطه و پرقدرت معشوق با عاشق است. “زدن خود بر عاشق”، می‌تواند به معنای تجلی ناگهانی و کوبنده‌ی حقیقت، فناء عاشق در وجود معشوق، یا تأثیر شدید و بی‌پرده‌ی فیض الهی باشد که تمام وجود عاشق را فرامی‌گیرد. نتیجه‌ی این اتصال و تجلی این است که «چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را»؛ با چنین جلوه‌ای، “چشمی” (بصیرتی) در من پدیدار می‌شود که «کوری چشم بد را» (هرگونه نگاه ناپاک، حسود یا حجاب‌آور را) از بین می‌برد.

زنده‌کردن با زدن خود

«خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن / بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را». مولانا در این بیت، معنای “خود را زدن بر عاشق” را بیشتر توضیح می‌دهد: «اینست زنده کردن». حیات حقیقی و روحانی عاشق، در گرو این اتصال و فناء در معشوق است. این عمل معشوق را به معجزه‌ی حضرت عیسی (ع) تشبیه می‌کند و می‌گوید: «بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را»؛ همانطور که عیسی (ع) با “افسون معتمد” (نفس قدسی و کلام معجزه‌گر خود) بر مردگان می‌زد و آن‌ها را زنده می‌کرد، تو نیز با زدن خود بر من (عاشق که در خودی خود مرده است) مرا زنده می‌کنی. این تأکید بر قدرت احیاکننده و معجزه‌گر عشق الهی است.

روی معشوق بهتر از قمر

«ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه / تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را». خطاب به معشوق که “رویت از قمر به” (چهره‌ات از ماه زیباتر و پرنورتر است)، التماس می‌کند که «آن رو را به روی من بنه»؛ چهره‌ی زیبای خود را بر چهره‌ی من قرار ده. نتیجه‌ی این نزدیکی و مواجهه این است که «تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را»؛ تا این بنده‌ی عاشق، “صد دولت ابد” (دولت‌ها و سعادت‌های بی‌نهایت و جاودانه) را «دیده باشد» و به آن نائل آید. این بیان ارزش بی‌نهایت دیدار معشوق و سعادت ابدی حاصل از آن است.

چشیدن قند در واقعه

«در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم / با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را». “در واقعه” (در عالم رؤیا، در حال مکاشفه یا در حال جذبه)، «دیدم» و «از قند تو چشیدم». “قند تو” نمادی از شیرینی عشق، معرفت و لطف الهی است که در حالات روحانی چشیده می‌شود. این تجربه همراه بود «با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را»؛ با آن علامتی که تو (معشوق) فرمودی و این بوسه را “نامزد” (نشانه‌ی وصال، عهد و پیمان) قرار دادی. این بیت اشاره به تجربیات عرفانی و نشانه‌هایی دارد که در این حالات به سالک داده می‌شود.

جان فرشته و جلوه‌ی لم یتخذ ولد

«جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی / کز چهره می‌نمودی لم یتخذ ولد را». با حیرت و پرسش از “جان فرشته” (حقیقت وجودی که پاک و آسمانی بود) می‌گوید که «یا رب چه گشته بودی؟» (خدایا چه اتفاقی برای آن افتاده بود؟) که اکنون «از چهره‌ی خود» جلوه‌ای را «نمودی» که بیانگر «لم یتخذ ولد» است. “لم یتخذ ولد” اشاره به آیه قرآن (سوره اسراء، آیه ۱۱۱: وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا – و بگو ستایش از آن خداوندی است که فرزندی اختیار نکرده است) و نمادی از بی‌نیازی مطلق و یگانگی خداوند است. گویا در اثر اتصال با معشوق، حقیقت وجودی عاشق (جان فرشته) چنان پاک و بی‌نیاز می‌شود که جلوه‌ای از صفات الهی (لم یتخذ ولد) را از خود نشان می‌دهد.

کشیدن دست و گم شدن خرد

«چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم / بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را». هنگامی که «دست تو را کشیدم» (به تو متصل شدم، یا از غیر تو دست کشیدم)، «صورت دیگر ندیدم»؛ هیچ صورت و نقش دیگری در عالم برایم جلوه‌گر نشد و تنها تو را دیدم. در این حالت، «بی‌هوشی‌ای دیدم»؛ حالتی از بی‌خودی و فنا دست داد که در آن، «خرد را گم کرده بودم». این نشان‌دهنده‌ی این است که در وادی عشق و وصال، عقل جزئی و خرد مصلحت‌اندیش کارایی خود را از دست می‌دهد و سالک در بی‌خودی عاشقانه غرق می‌شود.

جام چون نار و بی‌رحم وار نوشیدن

«جام چون نار درده بی‌رحم وار درده / تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را». خطاب به ساقی (معشوق یا پیر) می‌گوید که “جام” (جام شراب عشق) را که “چون نار” (مانند آتش یا انار، اشاره به سرخی و سوزندگی و حلاوت عشق) است، «بی‌رحم وار درده»؛ بدون ملاحظه و با شدت به من بده. چرا؟ «تا گم شوم»؛ تا در دریای عشق فانی شوم و «خود را و نیک و بد را ندانم»؛ از خودی و تمایزات ظاهری رها شوم. این طلب فنا و بی‌خودی کامل در عشق است.

جام پر و رها شدن از حسد

«این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن / تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را». دوباره طلب جام می‌کند و می‌گوید «این بار جام را پر کن، لیکن تمام پر کن»؛ فیض خود را به طور کامل بر من جاری کن. نتیجه‌ی این امتلاء از فیض این است که «تا چشم سیر گردد» (چشم دل سیراب شود و به کمال مطلوب برسد)، و در این سیری، «حسد را یک سو نهد»؛ هرگونه حسادت و رذیلت اخلاقی از وجود او رخت برمی‌بندد. سیری از فیض الهی، مایه پاکی باطن و رهایی از رذایل است.

می از بالا در لا اله الا

«درده میی ز بالا در لا اله الا / تا روح اله بیند ویران کند جسد را». طلب “میی ز بالا” (شرابی از عالم الوهیت و غیب) می‌کند و می‌گوید که این می را «در لا اله الا» (در فضای توحید و یگانگی مطلق) «درده»؛ درک و شهود توحیدی را به من بنوشان. نتیجه‌ی این شراب توحید این است که «تا روح اله بیند» (تا روح به مقام الهی و اتصال با حق نائل آید) و در این مقام، «جسد را ویران کند»؛ تعلقات جسمانی و حجاب تن را از بین ببرد. این بیان فنای جسمانی در پرتو بقای روحانی در عالم توحید است.

آینه‌ی خرد و زدن نمد

«از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش / چندانک خواهی اکنون می‌زن تو این نمد را». “از قالب نمدوش” (از جسم که مانند نمدمال در حال کوبیده شدن و شکل گرفتن است یا از جسمی که مانند نمد، کدر و بی‌ارزش است)، «آینه‌ی خرد خوش رفت»؛ عقل سلیم و بصیرت لطیف خارج شد. اکنون که آینه‌ی خرد رها شده و تنها جسم نمدگون باقی مانده، «چندانک خواهی اکنون، تو این نمد را می‌زن». این ممکن است اشاره به ریاضت کشیدن یا ابتلاهای دنیوی باشد که بر جسم وارد می‌شود، اما چون آینه‌ی خرد رها شده، دیگر اهمیتی ندارد. این بیان رهایی روح از قید جسم و بی‌اهمیتی رنج‌های جسمانی در این مقام است.

خلاصه پیام غزل

غزل ۱۹۱ مولانا، غزلی پر از تمثیل و استعاره در طلب اتصال بی‌واسطه با معشوق الهی و تجربه‌ی فنا در عشق است. پیام اصلی غزل این است که حیات حقیقی و روحانی در گرو تجلی بی‌پرده‌ی حق در وجود انسان و رهایی از قید خودی و عقل جزئی است. غزل بر قدرت احیاکننده عشق، ارزش بی‌نهایت دیدار معشوق، تجربیات عرفانی، بی‌نیازی مطلق حق، بی‌خودی در وادی عشق، طلب فنای کامل، تأثیر فیض الهی بر پاکی باطن، و فنای جسمانی در پرتو بقای روحانی تأکید دارد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: