غزل شماره ۱۷۰ دیوان شمس: نغمهی بیداری، کوچ از شب به سوی یار
غزل شماره ۱۷۰ از دیوان شمس مولانا با مطلع «تا به شب ای عارف شیرین نوا / آن مایی آن مایی آن ما»، سرودی است پر از شور و اشتیاق که به بیداری جان و حرکت به سوی معشوق ازلی اشاره دارد. مولانا در این غزل، با خطاب قرار دادن “عارف شیرین نوا” (عارفی که با کلام خوش و نغمهی روحانی، جانها را بیدار میکند)، وضعیت تحول یافتهی خود و همدمانش را در پرتو این بیداری و اتصال به حق بیان میکند.
غزل با خطاب به “عارف شیرین نوا” آغاز میشود و تأکید میکند که این عارف و آنچه با خود آورده است، “آن مایی، آن مایی، آن ما”ست. این تکرار، نهایت تعلق و یکی شدن با این منبع بیداری معنوی را نشان میدهد.
سپس مولانا به حالت کنونی خود و یارانش اشاره میکند: «تا به شب امروز ما را عشرتست / الصلا ای پاکبازان الصلا». او میگوید که از هم اکنون تا شب، در حال «عشرت» (شادی و سرمستی روحانی) هستند. و سپس با ندای «الصلا، الصلا» (فراخوان، بشتابید)، «پاکبازان» (عاشقان و فداکاران در راه حق) را به پیوستن به این بزم عشرت دعوت میکند. این بیت نشاندهندهی تحول زمان عادی به زمان عشرت و شادی درونی در پرتو بیداری است.
درخشش جان جان و گلریزان شکر: «درخرام ای جان جان هر سماع / مه لقایی مه لقایی مه لقا». با خطاب به معشوق یا پیر که «جان جان هر سماع» (روح و حقیقت هر وجد و سماعی) است، از او میخواهد که «درخرامد» (با ناز و جلوهگری وارد شود). او را «مه لقا» (زیبارویی چون ماه) توصیف میکند و با تکرار این وصف، بر زیبایی بیحد معشوق تأکید میورزد. سپس میگوید: «در میان شکران گل ریز کن / مرحبا ای کان شکر مرحبا». ای کسی که «کان شکر» (معدن شیرینی و لطف) هستی، «در میان شکران» (در میان شیرینکامان و اهل دل)، «گلریزان کن» (فیض و رحمت خود را ببار). این ابیات، نشاندهندهی تأثیر حضور معشوق و فراگیری لطف او در جمع عاشقان است.
پایداری عمر در گرو معشوق: «عمر را نبود وفا الا تو / عمر باوفایی باوفایی باوفا». مولانا معتقد است که «عمر را وفایی نبود» (زندگی دنیوی بیثبات و ناپایدار است) «الا تو» (مگر با اتصال به تو). و در مقابل، عمر با تو، «عمر باوفایی» است و با تکرار این وصف، بر پایداری و ارزش حقیقی زندگی در پرتو معشوق تأکید میکند.
بیگانگی با همه و آشنایی با غم او: «بس غریبی بس غریبی بس غریب / از کجایی از کجایی از کجا». با خطاب به معشوق، او را بسیار «غریب» میخواند و با شگفتی میپرسد «از کجایی؟». این میتواند اشاره به غریب بودن حقیقت در عالم صورت، یا شگفتی از تجلی معشوق ناشناخته باشد. سپس میگوید: «با که میباشی و همراز تو کیست / با خدایی با خدایی با خدا». از معشوق میپرسد که «با که میباشی و همراز تو کیست؟» و خود پاسخ میدهد که او «با خداست». این نشاندهندهی مقام والای معشوق و اتصال او به حق است. در ادامه میفرماید: «با همه بیگانهای و با غمش آشنایی / آشنایی آشنایی آشنا». تو با «همه» (ماسوی الله، تعلقات دنیوی) «بیگانهای»، اما «با غمش آشنایی». این پارادوکس نشان میدهد که غم عشق او، خود نوعی آشنایی و پیوند عمیق است.
گسستگی از نقاش و قرار در فلک: «ای گزیده نقش از نقاش خود / کی جدایی کی جدایی کی جدا». خطاب به عاشق (که نقش و مظهری از نقاش ازلی است)، میگوید که «از نقاش خود گزیده نقشی» (برگزیدهای از سوی آفریننده هستی). و با تکرار سؤال، بر عدم امکان جدایی عاشق حقیقی از معشوق تأکید میکند. سپس میگوید: «جزو جزو تو فکنده در فلک / ربنا و ربنا و ربنا». «جزو جزو تو» (ذرات وجود تو، یا تمام هستی) «در فلک» (در آسمانها، یا در عالم بالا) «ربنا ربنا» (پروردگار ما) میگویند. این بیانگر تسبیح و ستایش تمام ذرات هستی در برابر عظمت الهی است.
شکستن دل و تبدیل قلب به قلب: «دل شکسته هین چرایی برشکن / قلبها و قلبها و قلبها». خطاب به «دل شکسته» میگوید که «هین چرایی برشکن» (چرا اینگونه بیقرار و شوریدهای؟)، و سپس با تکرار واژهی «قلب»، که هم به معنی دل و هم به معنی وارونه و دگرگون است، به تحول و دگرگونی دل در پرتو عشق اشاره میکند. این میتواند به معنی شکستن بتهای دروغین و قلب شدن حقایق در دل باشد.
معشوق، اول و منتهای هر چیز: «آخر ای جان اول هر چیز را / منتهایی منتهایی منتها». «ای جان»، تو «اول هر چیز را منتهایی» (هم آغاز هر چیز هستی و هم پایان آن). این اشاره به احاطهی مطلق معشوق بر تمام هستی و بازگشت همه چیز به سوی اوست.
یوسف در چاه شاهی بیلوا: «یوسفا در چاه شاهی تو ولیک / بی لوایی بی لوایی بی لوا». خطاب به معشوق که «یوسف» (زیباروی الهی) است، میگوید که تو «در چاه» (در عالم ماده یا در تنگنای عالم) «شاهی»، اما «بی لوایی» (بدون پرچم و علامتی ظاهری). این بیانگر پنهان بودن سلطنت و عظمت معشوق از دیدگان ظاهربین است.
چاهی که قصر قیصر شد: «چاه را چون قصر قیصر کردهای / کیمیایی کیمیایی کیمیا». (اما با حضور تو) «چاه را» (مقام پایین و تنگنا) «چون قصر قیصر کردهای» (به قصری با شکوه تبدیل کردهای). تو «کیمیایی» (اثرگذار و دگرگونکنندهای). این بیانگر قدرت کیمیاگر عشق در تبدیل هر چیز بیارزش به ارزشمند و هر مکان پایین به والا است.
معشوق، بیش از صد هزار ولی: «یک ولی کی خوانمت که صد هزار / اولیایی اولیایی اولیا». با خطاب به معشوق، میگوید که «چگونه تو را یک ولی بخوانم»، در حالی که تو خود «صد هزار اولیایی» (منبع و سرچشمهی تمام اولیاء الهی هستی). این نشاندهنده مقام بینهایت والای معشوق و محدود نبودن او به یک صفت یا مقام است.
حشرگاه حسینی و کربلا: «حشرگاه هر حسینی گر کنون / کربلایی کربلایی کربلا». این بیت میتواند اشاره به این داشته باشد که هر جا که عاشق واقعی و “حسینی” در راه عشق فداکاری کند، آنجا “کربلا” و صحنهی حشر و جمع شدن عاشقان میشود.
بستن مشک و خوشسقایی: «مشک را بربند ای جان گرچه تو / خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا». «ای جان»، «مشک را بربند» (سخن را کوتاه کن، یا اسرار را فاش مکن)، «گرچه تو خوش سقایی» (اگرچه تو بسیار خوب میتوانی فیض و معرفت را ببخشی و سخن بگویی). این توصیه به سکوت در برابر عظمت معشوق و حفظ اسرار درونی است.
به طور کلی، غزل ۱۷۰ مولانا غزلی است پر از شور و هیجان که به تجربهی بیداری معنوی و پیوستن به جمع عاشقان اشاره دارد. این غزل، تحول عالم درون و برون در پرتو عشق الهی، بیقید و شرط بودن لطف معشوق و قدرت کیمیاگر عشق را به تصویر میکشد و نهایت وصال را در فنا در وجود معشوق و درک یگانگی با او میداند.