تفسیر غزل شماره ۱۶۴ دیوان شمس مولانا
غزل شماره ۱۶۴ از دیوان شمس مولانا با مطلع «چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا / ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها»، غزلی است که به تجربهی عمیق روحانی مولانا از هبوط روح به عالم خاک و گرفتاری در زندان تن میپردازد. این غزل، شرح حال روحی است که از عالم قرب الهی دور افتاده و در میانهی غربت، با انوار الهی یا پیر کاملی روبرو میشود که زندان تن را برایش به خلوتگاه وصال تبدیل میکند.
مولانا در آغاز، ورود روح به جسم مادی را به زندانی شدن تشبیه میکند: «چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا / ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها». هنگامی که «تن» (جسم مادی) مرا «ز بالا» (از عالم والا، عالم ارواح) «به سوی زندان بکشید»، من «ز مقربان حضرت» (از نزدیکان درگاه الهی) دور افتادم و «غریب و تنها» شدم. این بیت، هبوط روح از عالم لاهوت به ناسوت و احساس غربت و تنهایی ناشی از دوری از اصل خویش را بیان میکند.
همدمی قمر در میان حبس: «به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد / که فکند در دماغم هوسش هزار سودا». «به میان حبس» (در این زندان تن و عالم خاک)، ناگهان «قمری» (ماهی، نمادی از معشوق الهی، پیر کامل یا شمس تبریزی) «مرا قرین شد» (همنشین من گشت). او چنان تأثیری بر من گذاشت «که فکند در دماغم هوسش هزار سودا» (میل و شوق او، هزاران شور و سودا در خاطر من افکند). این بیت به لحظهی مبارک دیدار با جلوهی الهی یا پیر راه اشاره دارد که مایه بیداری و اشتیاق درونی میشود.
ترجیح حبس با یار بر آزادی بیاو: «همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی / چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا». «همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس» (تمام مردم به دنبال رهایی از سختیها و قیدهای دنیوی هستند)، اما «من نی» (من اینگونه نیستم). «چه روم چه روی آرم به برون» (چگونه به بیرون از این زندان بروم) در حالی که «یار اینجا» (معشوق یا پیر در اینجاست)؟ این بیانگر تحول نگاه عاشق است که حضور معشوق، زندان را برایش دلپذیرتر از آزادی بدون او میکند.
خلوت در کنج زندان و تصفیه دل با آتش: «که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او / که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا». «به غیر کنج زندان» (جز در خلوت و انزوای درونی یا ظاهری) نمیتوانم «به خلوت او» (خلوت با معشوق) برسم. همانطور که «به غیر آتش» (جز با آتش) «دل انگبین مصفا نشد» (عسل تصفیه و خالص نمیشود). این نشاندهنده لزوم خلوت و تحمل سختیها (آتش عشق) برای رسیدن به وصال و تصفیه باطن است.
نگاه عاشقانه و پریشان: «نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان / نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا». (حالا در این زندان)، نگاهی «به سوی خویشان» (متعلقات دنیوی، اهل غفلت) دارم که «پریشان» است (نگاهی بیاهمیت و گذرا). نگاهی «برو» (به سوی معشوق) دارم که پر از «تمنا» (آرزو و اشتیاق) است و نگاهی «بدین تماشا» (به این جلوهگری معشوق در زندان) دارم. این بیت تفاوت نگاه عاشق به عالم مادی و معنوی را نشان میدهد.
وجود حریف یوسف و بیباکی در حبس: «چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد / به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما». هنگامی که کسی «حریف یوسف» (همدم یوسف، نمادی از زیبایی و رهاییبخش الهی) باشد، دیگر از چیزی نمیترسد، «چو دارد به میان حبس بستان» (وقتی در میان زندان بستان و گلستان او را دارد)، «و که خاصه یوسف ما» (به ویژه یوسف ما – اشاره به شمس یا معشوق الهی که یوسف واقعی است). این تمثیل، قدرت رهاییبخش معشوق را بیان میکند که حضورش زندان را به گلستان تبدیل میکند.
شتاب دیدهها به سوی حبس: «بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را / ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا». «هر کی او را» (هر کسی که مورد عنایت معشوق واقع شود) و «ز چنین شکرستانی» (از چنین جایگاه پرحلاوت و شیرین وصال) «چنین تقاضا» (چنین جذبه و کششی) به او برسد، «به چشم و دیده سوی حبس بدود» (با اشتیاق و تمام وجود به سوی این زندان – که اکنون محل حضور یار است – میشتابد).
شنیدن خبری از اختران و نیاز به راهنمایی: «من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد / اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را». من از «اختران» (ستارگان، نمادی از عوالم بالا، یا اهل معرفت) شنیدهام که «اگر کسی اثری ز نور آن مه بیابد» (اگر کسی نشانی از نور معشوق – قمر – پیدا کند)، «خبری کنید ما را» (به ما خبر دهید). این نشاندهنده جستجوی دائمی عاشق برای یافتن نشانهای از معشوق است.
رسیدن به گهر و گذشتن از هفت دریا: «چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت / بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا». «چو بدین گهر رسیدی» (هنگامی که به این گوهر مقصود – وصال معشوق – رسیدی)، «رسدت که از کرامت» (سزاوار و شایسته میشوی که با لطف و عنایت الهی) «قدم بنهی چو موسی» (مانند موسی قدم برداری – اشاره به عبور موسی از دریا) و «گذری ز هفت دریا» (از هفت مرتبه وجود یا حجاب بگذری).
خجلت از وصف روی معشوق: «خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم / چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا». از «وصف رویش» (توصیف جمال معشوق) «خجل و شرمندهام». «به خدا دهان ببندم» (به خداوند سوگند که از توصیف بازمیایستم). زیرا «سقا» (کسی که مشک آب حمل میکند) «چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک»؟ (چه بهرهای از آب دریا و دریای مشک میتواند ببرد؟ – اشاره به ناچیزی توصیف در برابر حقیقت).
به طور کلی، غزل ۱۶۴ مولانا سیر و سلوک روح را از عالم بالا تا گرفتاری در زندان تن و سپس روشن شدن این زندان با نور معشوق بیان میکند. این غزل بر تحول دیدگاه عاشق که زندان را به خلوتگاه یار تبدیل میکند، تأکید دارد و نشان میدهد که حضور معشوق، رهایی حقیقی و غلبه بر تمام محدودیتها و دوگانگیهای عالم است.