مطالب پیشنهادی![]()
مفروشید کمان و زره و تیغ ، زنان را
که سزا نیست سلحها به جز از تیغ زنان را
چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را
چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را
چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر
که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را
زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور
ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را
منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره
تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را
سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی
که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را
تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر
که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را
گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر
که به شب باید جستن وطن یار نهان را
به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن
سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را
بپران تیر نظر را به مؤثر ده اثر را
تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را
چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد
چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را
سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی
چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را
هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا
که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را
من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو
که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را
غزل شماره ۱۶۰ از دیوان شمس مولانا با مطلع «مفروشید کمان و زره و تیغ، زنان را / که سزا نیست سلحها بجز از تیغ زنان را»، غزلی است که با زبانی تمثیلی و پرشور، به نفی ابزارهای جنگ و ستیز مادی و حتی عقل جزوی در میدان عشق الهی میپردازد. مولانا در این غزل، قدرت حقیقی را در عشق و تسلیم در برابر معشوق میداند و معشوق را تنها سلاح و سپر عاشق معرفی میکند.
مولانا در آغاز غزل با لحنی نمادین میگوید: «مفروشید کمان و زره و تیغ، زنان را / که سزا نیست سلحها بجز از تیغ زنان را». این مصرع را میتوان کنایهای دانست که نباید ابزارهای “جنگ و ستیز” (کمان، زره، تیغ – نمادهای قدرتطلبی، دفاع و هجوم در عالم مادی یا حتی استدلالات عقلانی) را به “زنان” (که در این تمثیل میتوانند نمادی از ضعف، ناتوانی در این نوع ستیز یا حتی نفس اماره باشند) فروخت؛ چرا که این ابزارها سزاوار مردان (سالکان حقیقی، اهل همت) هستند. اما بلافاصله این مفهوم را وارونه میکند و میگوید سلاح حقیقی در دست “تیغ زنان” (اشاره به مژگان یا نگاه فریبنده و دگرگونکننده معشوق) است.
ناتوانی بنده صورت در برابر عشق الهی: «چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را / چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را». «بنده صورت» (کسی که در قید ظاهر و مادیات است) چه کاری میتواند برای «کمر عشق خدا» (همت و اراده در راه عشق الهی) انجام دهد؟ «عورت مسکین» (موجود ضعیف و ناتوان، کنایه از نفس جزوی یا انسان غیر عاشق) با «سپر و گرز و سنان» (ابزارهای جنگی) چه کاری از پیش میبرد؟ این ابیات بر ناتوانی وجود ظاهری و ابزارهای مادی در میدان عشق الهی تأکید دارند.
ناتوانی در بستن کمر همت بدون میان: «چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر / که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را». هنگامی که «میان» (کمر، نماد همت و اراده) وجود ندارد، چگونه میتوان «کمر» را بست؟ زیرا «وی» (انسان در قید مادیات) از «سنگ کشیدن» (بار سنگین مادیات و تعلقات دنیوی) «میان را بشکسته است» (اراده و همتش سست و شکسته شده است).
زر و سیم، سنگی مزور و جان خر ساخته: «زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور / ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را». «زر و سیم و در و گوهر» (ثروت و دارایی دنیوی) چیزی نیست جز «سنگی مزور» (سنگی فریبنده و بیارزش حقیقی). کسی که «ز پی سنگ کشیدن» (به دنبال جمعآوری این مادیات) است، «جان را چو خری ساخته است» (جان خود را مانند چهارپایی باربر و بیارزش کرده است). این بیانگر مذمت تعلقات دنیوی و تأثیر مخرب آن بر جان انسان است.
رهایی از ابلهان و یافتن صفت جان و جهان در مردان خدا: «منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره / تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را». با «ابلهان» (کسانی که اهل ظاهر و غافل از معنا هستند) همنشینی مکن، تا از «چنین ره» (راه عشق و معرفت الهی) باز نمانی. تو «صفت جان و جهان را» (حقیقت و کنه هستی) را در «مردان خدا» (اولیاء الهی، پیران کامل) جستجو کن.
نگاه به چشم مست تجلی و یافتن گوهر عین و عیان: «سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی / که در آن چشم بیابی گوهر عین و عیان را». به «آن چشم» (چشم پیر کامل یا معشوق الهی) نگاه کن که از «تجلی» (جلوهی حق) مست است. در «آن چشم» است که میتوانی «گوهر عین و عیان را» (حقیقت و آشکارگی وجود) را بیابی.
پناه بردن به سایهای که مایه حیات است: «تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر / که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را». تو در «آن سایه» (سایه لطف و عنایت معشوق یا پیر) سر بگذار، سایهای که «شجر را اخضر کند» (درخت را سرسبز و پرطراوت میسازد). زیرا در آنجا «مجاری همگی امن و امان» (سرچشمه تمام امنیت و آرامش) است.
سفر در شب تیره به سوی وطن یار نهان: «گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر / که به شب باید جستن وطن یار نهان را». برادر، از «خواب» (خواب غفلت) گذر کن. در «شب تیره» (اشاره به عالم ماده، یا زمان فراق) مانند «اختر» (ستاره) بدرخش (با نور معرفت خود را آشکار کن). زیرا در «شب» است که باید «وطن یار نهان را» (مقام قرب الهی، حقیقت پنهان معشوق) را جستجو کرد.
با نظر بخش نظر کن و به مؤثر اثر ده: «به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن / سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را». به «نظربخش» (معشوق یا پیر که بخشنده نظر لطف است) «نظر کن». «ز میش» (از باده معرفت او) خود را «بلبلهتر کن» (مستتر و بیقرارتر کن). «سوی آن دور سفر کن» (به سوی عالم غیب و دور از دسترس سفر کن) و «دور زمان را چه کنی؟» (به گردش روزگار و مسائل مادی بیاعتنا باش).
تیر نظر و مؤثر اثر: «بپران تیر نظر را به مؤثر ده اثر را / تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را». «تیر نظر» (نگاه بصیرت) را «بپران» (به سوی معشوق بفرست) و «به مؤثر اثر را ده» (اثر نگاه خود را به معشوق که مؤثر حقیقی است، بسپار). «تن» را مانند «کمان» بدان که «تبع تیر نظر» است (پیرو و دنبالهرو نگاه باطنی است).
غلبه بر دشمن و گمان: «چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد / چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را». هنگامی که «عدو» (دشمن نفسانی یا شیطانی) «اید تو گردد» (عید و جشن تو شود، کنایه از غلبه بر آن)، هنگامی که «کرم» (نفس پست و دون) «قید تو گردد» (در بند و اختیار تو آید)، هنگامی که «یقین» (معرفت یقینی) «صید تو گردد»، آنگاه «دام گمان را بدران» (از بند شک و گمان رها شو).
شتاب به سوی حق و درخشیدن چون خورشید: «سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی / چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را». هنگامی که با تمام وجود «سوی حق بشتابی»، مانند «خورشید» خواهی تابید. هنگامی که «چنان سودی» (سود معرفت و وصال) بیابی، دیگر «سود و زیان» مادی را «چه کنی»؟ (به آنها بیاعتنا خواهی شد).
ندای “تعالوا” از سوی مه جاوید: «هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا / که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را». «هله» (آگاه باش)، ای کسی که مانند «آلو» «ترش» (عبوس و ناخشنود) هستی، «بانگ تعالوا» (ندای “بیایید” از سوی حق) را بشنو. زیرا «مه جاوید» (ماه همیشگی، نمادی از معشوق الهی) دهان را برای دعوت گشوده است.
خاموشی شاعر و سخن گفتن حق: «من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو / که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را». من از «این فاتحه» (آغاز سخن، یا این غزل) لب خود را بستم. «باقی» (ادامهی سخن و حقیقت) را «از او» (معشوق) جستجو کن. زیرا اوست که «دهن فاتحهخوان را» (کسی که آغازگر سخن حق است، خود شاعر) با «گوهر» (حقایق الهی) «درآکنده است» (پر کرده است).
به طور کلی، غزل ۱۶۰ مولانا دعوتی است به رهایی از تعلقات مادی و جنگ و ستیزهای دنیوی و روی آوردن به عشق الهی. این غزل معشوق را تنها منبع قدرت و امنیت، و راه رسیدن به حقیقت و یقین میداند. مولانا با نفی ابزارهای ظاهری و تأکید بر دید باطنی و تسلیم در برابر معشوق، راه فوز و رستگاری را در فنای درونی و پرواز به سوی عالم معنا نشان میدهد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر