مطالب پیشنهادی![]()
ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو
در سجودافتادگان و منتظر مر بار را
عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند
چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را
گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها
کس ندیدی خالی از گل سالها گلزار را
محو میگردد دلم در پرتو دلدار من
مینتانم فرق کردن از دلم دلدار را
دایما فخرست جان را از هوای او چنان
کو ز مستی مینداند فخر را و عار را
هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف
کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را
گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو
نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را
چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد
ای وصال موسی وش اندرربا این مار را
ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو
رشک نور باقیست صد آفرین این نار را
غزل شماره ۱۵۹ از دیوان شمس مولانا با مطلع «ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را / داد گلزار جمالت جان شیرین خار را»، غزلی است در ستایش جایگاه و عظمت معشوق الهی، که مولانا او را با “شمس دین” (شمس تبریزی) یکی میبیند. این غزل بر بخشندگی بیاندازه و قدرت تحولبخش معشوق تأکید دارد که حتی به موجودات به ظاهر بیارزش نیز قدر و منزلت میبخشد.
مولانا خطاب به معشوق میگوید که از «مقدارت» (قدر و منزلت و ارزش بینهایت تو)، هزاران موجود یا مفهوم «بیمقدار» (بیارزش در نگاه عامه) «فخر» (افتخار) یافتهاند: «ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را / داد گلزار جمالت جان شیرین خار را». “گلزار جمال تو” (زیبایی و جلوهی تو) «جان شیرین» (حقیقت وجودی و ارزشی) را به «خار» (موجود به ظاهر خشن و بیارزش) بخشیده است. این بیت نشان میدهد که ارزش حقیقی هر چیز در پرتو عنایت و نگاه معشوق حاصل میشود.
پادشاهان روح بر درگاه او سجده میکنند: «ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو / در سجودافتادگان و منتظر مر بار را». ای کسی که «ملوکان جهان روح» (پادشاهان عالم معنا و ارواح والا) بر «درگاه تو» (بارگاه الهی یا درگاه پیر کامل) «در سجودافتادگان» (در حال سجده و نهایت فروتنی) هستند و «منتظر مر بار» (منتظر اذن ورود و نظر لطف تو) میباشند. این بیانگر عظمت مقام معشوق است که حتی بزرگان عالم معنا نیز در برابر او سر تسلیم فرود میآورند.
عقل و روح در پرتو عشق، حالتی دیگر مییابند: «عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند / چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را». هنگامی که «طنبوری» (سازی نمادین از وجود عاشق) «از عشقت» «تار را» (رشتههای وجود) «برنوازد» (بنوازد و به صدا درآورد)، «عقل از عقلی رود» (عقل جزوی از حالت عادی خود خارج میشود و به مرتبهای بالاتر میرسد یا در حیرت فرو میرود) و همچنین «روح روحی گم کند» (روح در پرتو این عشق، خود را در مرتبهای والاتر گم میکند یا به روح مطلق میپیوندد). این نشاندهنده تأثیر دگرگونکننده عشق بر عقل و روح است.
گلزارها بینم لطف او خالی از گل میماندند: «گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها / کس ندیدی خالی از گل سالها گلزار را». اگر «گلزارها» (عالم هستی، دلهای عارفان) از «آب لطف تو» (فیض و عنایت الهی) بهرهای نمیبردند، هرگز کسی «گلزار» را برای سالیان دراز خالی از گل نمیدید. این بیت، لطف الهی را مایه حیات و زیبایی عالم و دلها میداند.
محو شدن در پرتو دلدار و یگانگی با او: «محو میگردد دلم در پرتو دلدار من / مینتانم فرق کردن از دلم دلدار را». «دلم» در «پرتو دلدار من» (معشوق یا شمس) «محو» میشود (فانی میگردد)؛ به گونهای که «نمیتوانم فرق کردن» (تمایز قائل شدن) «از دلم دلدار را». این بیانگر مقام فنای عاشق در معشوق و وحدت وجودی آنهاست.
افتخار جان از هوای معشوق و بیخبری از فخر و عار: «دایما فخرست جان را از هوای او چنان / کو ز مستی مینداند فخر را و عار را». «جان» همواره از «هوای او» (عشق و سودای معشوق) چنان در «فخر» (افتخار) است که از شدت «مستی» (مستی عشق)، تفاوت میان «فخر و عار» (عزت و خواری ظاهری) را نمیداند.
جان رهبانان عشق معتکف غار وجود معشوق: «هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف / کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را». «جان رهبانان عشق تو» (جان سالکان گوشهنشین در راه عشق) در «غاری» (نمادی از خلوت دل، یا پناهگاه معنوی) «معتکف» (اقامتگزیده) است. و «رهبان مبارک» (پیر کامل یا خود معشوق)، این غار را «پر ز نور» کرده است.
بیاعتنایی به تیرگی غم در برابر غصه هجران او: «گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو / نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را». حتی اگر عالم از «غصه هجران تو» (غم دوری از تو) مانند «قیر» سیاه و تیره شود، (عاشق) چنان «نخوتی» (سربلندی و بینیازی) دارد که به «قار» (برف، نماد سپیدی و پاکی) نیز «اندرننگرد» (نگاه نمیکند). این نشان میدهد که رنج هجران معشوق، چنان عظیم است که غمهای دیگر و حتی زیباییهای عالم در برابر آن ناچیز میشوند.
وصل همچون عصای موسی که به مار تبدیل شد و نیاز به موسای وصال: «چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد / ای وصال موسی وش اندرربا این مار را». «آن وصل» (وصالهای موقتی یا ظاهری) که ابتدا مانند «عصای موسی» (مایه نجات و قدرت) بود، اکنون به «مار» (نماد خطر، یا نفس اماره) تبدیل شده است. «ای وصال موسی وش» (ای وصالی که مانند موسی قدرتمند و رهاییبخش هستی)، بیا و «اندرربا این مار را» (این نفس سرکش یا خطر را درربا و از بین ببر). این بیت، بیانگر دشواری حفظ مقام وصال و نیاز به لطف معشوق برای غلبه بر نفس است.
آتش هجران شمس دین، مایه رشک نور باقی: «ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو / رشک نور باقیست صد آفرین این نار را». ای «خداوند شمس دین» (شمس تبریزی)، «از آتش هجران تو» (از سوز و گداز دوری از تو)، حتی «نور باقی» (نور عالم بقا، یا نور حق) نیز «رشک» میبرد (حسرت میخورد). «صد آفرین این نار را» (صد بار آفرین بر این آتش – آتش هجران – باد). این بیت به صراحت شمس را در مقام الوهیت خطاب میکند و آتش فراق او را چنان ارزشمند و پر نور میداند که حتی نور عالم باقی نیز بر آن حسرت میبرد.
به طور کلی، غزل ۱۵۹ مولانا غزلی است در اوج ستایش شمس تبریزی، که او را منبع قدر و منزلت، محبوب ملوکان روح، مایه تحول و فنا، و خداوندگاری میداند که آتش فراقش نیز مایه رشک نور الهی است. این غزل نشان میدهد که در نگاه مولانا، شمس تجلی تمامعیار حق است و عشق به او، راه رسیدن به مراتب والای معنوی و فخر حقیقی است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر