مطالب پیشنهادی![]()
ای وصالت یک زمان بوده فراقت سالها
ای به زودی بار کرده بر شتر احمالها
شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب
درفتاده در شب تاریک بس زلزالها
چون همیرفتی به سکتهحیرتی حیران بدم
چشم باز و من خموش و میشد آن اقبالها
ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان
چهره خونآلود کردی بردریدی شالها
بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو
در زمان قربان بکردی خود چه باشد مالها
تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نالها
تا چو احوال قیامت دیده شد اهوالها
تا بدیدی دل عذابی گونهگونه در فراق
سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوالها
قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان
اشک خونآلود گشت و جمله دلها دالها
چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید
در صف نقصان نشست است از حیا مثقالها
از برای جان پاک نورپاش مهوشت
ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمالها
از مقال گوهرین بحر بیپایان تو
لعل گشته سنگها و ملک گشته حالها
حالهای کاملانی کان ورای قالهاست
شرمسار از فر و تاب آن نوادر قالها
ذرههای خاک هامون گر بیابد بوی او
هر یکی عنقا شود تا برگشاید بالها
بالها چون برگشاید در دو عالم ننگرد
گرد خرگاه تو گردد واله اجمالها
دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا
کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمالها
چونک نورافشان کنی در گاهِ بخشش روح را
خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمالها
خود همان بخشش که کردی بیخبر اندر نهان
میکند پنهان پنهان جمله افعالها
ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد
تا هما از سایهٔ آن مرغ گیرد فالها
هم تو بنویس ای حسام الدین و میخوان مدح او
تا به رغم غم ببینی بر سعادت خالها
گرچه دستافزار کارت شد ز دستت، باک نیست
دست شمس الدین دهد مر پات را خلخالها
غزل شماره ۱۴۵ از دیوان شمس مولانا با مطلع «ای وصالت یک زمان بوده فراقت سالها / ای به زودی بار کرده بر شتر احمالها»، غزلی است پر سوز و گداز در بیان درد عمیق فراق معشوق و حسرت لحظات کوتاه وصال. مولانا در این غزل، تضاد میان ابدیت هجران و کوتاهی وصل را به تصویر کشیده و تأثیرات ویرانگر دوری از معشوق را شرح میدهد.
مولانا در ابتدای غزل، با حسرتی عمیق میگوید که وصال تو ای معشوق، تنها یک لحظه به طول انجامید، در حالی که فراقت سالهاست ادامه دارد: «ای وصالت یک زمان بوده فراقت سالها / ای به زودی بار کرده بر شتر احمالها». ای کسی که به سرعت بار سفر بستی و بر شترها حمل کردی، زمان وصال تو بسیار اندک و لحظهای بود.
هجران معشوق، شب جان عاشق را لرزان و ویران میکند: «شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب / درفتاده در شب تاریک بس زلزالها». شب فراق فرارسید و در ظلمت آن، از هجران روی تو که مانند آفتاب روشن است، در شب تاریک جان من زلزلهها و لرزشهای فراوان افتاده است. این بیانگر شدت بیقراری و اضطراب عاشق در دوری از معشوق است.
هنگام رفتن معشوق، عاشق در بهت و حیرت فرو میرود: «چون همیرفتی به سکتة حیرتی حیران بدم / چشم باز و من خموش و میشد آن اقبالها». هنگامی که تو میرفتی، من در بهت و حیرت “سکته” کرده بودم (کنایه از اوج حیرت و بیحسی). چشمانم باز بود، اما من خاموش بودم و آن “اقبالها” (لحظات خوش وصال) در حال رفتن بودند.
بیان میکند که اگر تقدیر الهی نبود، از شدت درد صورت خراشیده و جامه دریده بود: «ور نه سکتة بخت بودی مر مرا خود آن زمان / چهره خونآلود کردی بردریدی شالها». اگر آن بیحسی و سکته ناشی از تقدیر الهی (سکتة بخت) نبود، در آن لحظه چهرهام را از غم خونآلود کرده و شالها (جامه خود) را پاره کرده بودم. این نشاندهنده عظمت درد و پذیرش آن در برابر اراده الهی است.
اشاره به فداکاری جانها در راه معشوق: «بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو / در زمان قربان بکردی خود چه باشد مالها؟». در راه تو، جانها و صدها جان برای شفاعت و نزدیکی به تو قربان شدهاند. در مقایسه با جان، مال و ثروت چه ارزشی میتواند داشته باشد؟
رنج شب هجران به سختیهای قیامت میماند: «تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نالها / تا چو احوال قیامت دیده شد اهوالها». در شب تاریک فراق، از سوز درون نالههای آتشین برمیآمد. حال ما در فراق تو چنان شده است که گویی سختیها و وحشتهای قیامت را دیدهایم.
درد دل در فراق چنان است که سنگ نیز خون میگرید: «تا بدیدی دل عذابی گونهگونه در فراق / سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوالها». دل در فراق تو چنان عذابهای گوناگونی را دیده است که اگر سنگی از این احوال خبردار شود، خون خواهد گریست. این بیانگر شدت غیرقابل وصف درد هجران است.
تأثیر فراق بر جسم و اشک و دل: «قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان / اشک خونآلود گشت و جمله دلها، دالها». قامتهایی که در وصل راست و کشیده چون “تیر” بودند، در هجران مانند “کمان” خم شدهاند. اشکها خونآلود گشته و تمام دلها مانند حرف “دال” (د) خمیده و شکسته شدهاند. این تصویری ملموس از تأثیرات ویرانگر فراق بر ظاهر و باطن عاشق است.
با اشاره به شمس تبریزی، مقام والای او را بیان میکند: «چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید / در صف نقصان نشستست از حیا مثقالها». هنگامی که “شاه تبریزی” (شمس) کمال و تمامیت حقیقی را دید، حتی مثقالها (کوچکترین واحد سنجش یا نمادی از هر آنچه در عالم سنجیده میشود) از شرم در صف نقصان (جایگاه کمبود و بیارزشی) نشستند. این نشان میدهد که کمال شمس چنان مطلق است که هر سنجشی در برابر او بیمعناست.
از خداوند شمس دین (شمس تبریزی) میخواهد که امیدهای عاشق را ناامید نکند: «از برای جان پاک نورپاش مهوشت / ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمالها». به خاطر جان پاک و نورانی و ماه مانند تو، ای خداوند شمس دین (اشاره به شمس)، آرزوها و امیدهای ما را ناامید مکن.
سخنان شمس، کیمیاگر وجود عاشق است: «از مقال گوهرین بحر بیپایان تو / لعل گشته سنگها و ملک گشته حالها». از سخنان گوهرین تو که مانند دریای بیکران است، سنگهای بیارزش به “لعل” (گوهر گرانبها) تبدیل شدهاند و احوال و مقامات معنوی عاشق، به “ملک” (مقام و سلطنت معنوی) مبدل گشتهاند. این بیانگر تأثیر transformative کلام شمس بر وجود سالک است.
احوال کاملان، فراتر از بیان است: «حالهای کاملانی کان ورای قالهاست / شرمسار از فر و تاب آن نوادر قالها». احوال و مقامات عرفانی کسانی که به کمال رسیدهاند، فراتر از کلام و گفتار است. اما همین “قالها” (سخنان) نادر و پر فروغ (اشاره به کلام اولیاء و عارفان)، مایه شرمساری احوال کسانی است که به آن مقامات دست نیافتهاند. این بیت میتواند اشاره به برتری حال بر قال یا مقایسه درجات مختلف در عالم معرفت باشد.
حتی ذرات خاک با بوی معشوق به عنقا تبدیل میشوند: «ذرههای خاک هامون گر بیابد بوی او / هر یکی عنقا شود تا برگشاید بالها». اگر ذرات خاک در دشت (هامون) بویی از معشوق به مشامشان برسد، هر یک مانند “عنقا” (مرغ افسانهای که نماد رسیدن به کمال و فناست) میشوند و بالهایشان را میگشایند. این بیانگر تأثیر pervasive و transforming بوی معشوق بر پستترین موجودات است.
این عنقاهای عاشق، جز گرد خرگاه معشوق نمیگردند: «بالها چون برگشاید در دو عالم ننگرد / گرد خرگاه تو گردد واله اجمالها». هنگامی که این عنقاهای عاشق بال میگشایند، دیگر به هیچ چیز در دو عالم نگاه نمیکنند و تنها گرد “خرگاه” (خیمه، نمادی از حریم و بارگاه معشوق) تو میگردند و از دیدن جمال تو واله و حیران میشوند. این بیانگر فنای عاشق در معشوق و انحصار توجه به ذات اوست.
آرزوی بینایی دل با خاک تبریز: «دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا / کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمالها». خاک پاک و با صفای تبریز (اشاره به جایگاه شمس) سرمه چشم ناقص ما باد، تا از آن خاک، کمالات فراوان کسب کند. این بیت نیز به اهمیت تبریز و شمس در بیداری و کمال عاشق اشاره دارد.
در نهایت، به لطف و بخشش الهی و نقش حسامالدین اشاره میکند: «چونک نورافشان کنی در گاهِ بخشش روح را / خود چه پا دارد در آن دم، رونق اعمالها؟». هنگامی که درگاه بخشش، نور خود را بر روح میتاباند (اشاره به فیض الهی)، در آن لحظه اعمال نیک (با تمام رونق ظاهریشان) چه جایگاهی خواهند داشت؟ و خطاب به حسامالدین، یار و مرید خود، میگوید که او این مدح را بنویسد و بخواند تا با وجود غمها، نشانههای سعادت دیده شود. و در نهایت آسایش و آرامش را در دستگیری شمس میبیند، حتی اگر تمام داشتههای دنیوی از دست برود.
به طور کلی، غزل ۱۴۵ مولانا غزلی است در بیان درد هجران و حسرت وصل کوتاه معشوق. این غزل با زبانی پر از احساس و تصاویر دلنشین، تأثیر ویرانگر فراق بر جان و جسم عاشق، مقام والای شمس تبریزی به عنوان مظهر کمال و transformative، و بیارزشی ماسوا در برابر معشوق را به تصویر کشیده و در نهایت، تسلای عاشق را در لطف و دستگیری پیر و معشوق میداند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر