مطالب پیشنهادی![]()
با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا ؟
گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا ؟
میکشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی
چون نه مرداری تو بلک بازِ جانانی چرا ؟
دیدهات را چون نظر از دیدهی باقی رسید
دیدهات شرمین شود از دیدهی فانی چرا ؟
آن که او را کس به نسیه و نقد نستانَد به خاک
این چنین بیشی کند بر نَقْدهی کانی چرا ؟
آن سیهجانی که کفر از جانِ تلخش ننگ داشت
زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا ؟
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا ؟
او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود
تو بر او از غیبْ جان ریزی و میدانی چرا ؟
چون در او هستی ببینی گویی آن من نیستم
دعوی او چون نبینی گوییاش آنی چرا ؟
خشمِ یاران فرع باشد اصلشان عشقِ نوست
از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا ؟
شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش
ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا ؟
غزل شماره ۱۳۷ از دیوان شمس مولانا با مطلع «با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا؟ / گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا؟»، غزلی است خطاب به انسان که دارای استعدادها و کرامات الهی است، اما به دلیل غفلت و توجه به سوی پستیها، خود را زبون و حقیر ساخته است. مولانا در این غزل، انسان را به بیداری و شکوفایی توانمندیهای درونیاش فرامیخواند.
مولانا در ابتدای غزل، با سرزنش و پرسش، انسان را به خود میآورد: «با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا؟ / گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا؟». با وجود داشتن “شمشیر دولت” (اشاره به قدرتهای معنوی و استعدادهای الهی در وجود انسان که میتواند با آنها بر مشکلات و نفس غلبه کند)، چرا خود را زبون و ناتوان میبینی؟ تو گوهری گرانبها هستی، پس چرا مانند سنگی بیارزش درجا زدهای و از پیشرفت بازماندهای؟
به وابستگی انسان به پستیها و ناتوانی در رهایی از آنها اشاره میکند: «میکشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی / چون نه مرداری تو بلک بازِ جانانی چرا؟». هر “کرکسی” (اشاره به هوسهای پست و تعلقات دنیوی) اجزای وجود تو را به سویی میکشد و پراکنده میسازد. در حالی که تو مردار نیستی، بلکه باز جانان (پرنده شکاری قدرتمند که نماد روح بلند و الهی انسان است و به سوی حق پرواز میکند)، چرا خود را تسلیم این کششهای پست کردهای؟
دیدگان انسان میتواند به مرتبه بالاتری بنگرد: «دیدهات را چون نظر از دیدهی باقی رسید / دیدهات شرمین شود از دیدهی فانی چرا؟». هنگامی که چشم جان تو با نور الهی بینا شود و از “دیده باقی” (چشم بصیرت که به عالم بقا مینگرد) حقایق را ببیند، از نگاه کردن با “دیده فانی” (چشم سر که تنها ظواهر فانی را میبیند) شرمنده خواهد شد. پس چرا هنوز اسیر دید ظاهری هستی؟
به کسی اشاره میکند که در نزد حق بیارزش است اما بر گوهر وجود انسان برتری میجوید: «آن که او را کس به نسیه و نقد نستانَد به خاک / این چنین بیشی کند بر نقدهی کانی چرا؟». کسی که در عالم معنا هیچ ارزشی ندارد و حتی به صورت نسیه یا نقد هم کسی او را نمیخرد، چرا بر تو که “نقده کانی” (گوهر ناب و ارزشمند) هستی، این چنین برتری میجوید و فخر میفروشد؟
از تأثیر انسانهای تاریکدل بر جان انسان میگوید: «آن سیهجانی که کفر از جانِ تلخش ننگ داشت / زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا؟». آن انسان سیاهدل و کافری که حتی کفر هم از تلخی و پلیدی او ننگ دارد، بر تو زهر میریزد (اشاره به تأثیر منفی و مسمومکننده). در حالی که تو “شهد ایمانی” (دارای حلاوت و شیرینی ایمان) هستی، چرا تحت تأثیر او قرار میگیری؟
به تعلق انسان به آنچه پستتر از اوست، اشاره میکند: «تو چنین لرزان او باشی و او سایهی توست / آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا؟». چرا تو از او میهراسی و لرزانی، در حالی که او تنها سایهای از توست؟ او تنها یک “نقش جسمانی” و ظاهری است، اما تو “جان” و حقیقت زندهای. چرا خود را اسیر سایه کردهای؟
به این نکته اشاره میکند که دیگران برای پوشاندن عیوب خود، از تو عیبجویی میکنند و تو با وجود آگاهی از این موضوع، بر آنها رحمت میفرستی: «او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود / تو بر او از غیب جان ریزی و میدانی چرا؟». او تمام عیوب تو را میبیند و بازگو میکند تا عیوب خود را پنهان سازد. اما تو با آگاهی از این موضوع، از عالم غیب بر او جان و رحمت میفرستی. این بیانگر کرم و بخشش انسان کامل نسبت به نادانان است.
به حالتی از فنا اشاره میکند که انسان خود را در حق میبیند: «چون در او هستی ببینی گویی آن من نیستم / دعوی او چون نبینی گوییاش آنی چرا؟». هنگامی که در وجود او (حق تعالی) هستی خود را ببینی، از شدت وحدت خواهی گفت که “آن من نیستم” (اشاره به فناء فی الله). اما هنگامی که ادعاها و منیّت او را نبینی، با تعجب خواهی گفت که “آن تو هستی، چرا؟” (اشاره به بقای بالله و بازگشت به هشیاری پس از فنا).
خشم یاران، فرع بر عشق است: «خشمِ یاران فرع باشد اصلشان عشقِ نوست / از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا؟». خشم و عتاب دوستان (اشاره به پیر و مرشد) امری فرعی است، چرا که اصل وجود آنها بر عشق و تازگی (عشق نو) استوار است. چرا به خاطر این خشم فرعی، از اصل و حقیقت آنها روی برمیگردانی؟
در بیت پایانی، به شمس تبریزی اشاره میکند: «شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش / ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا؟». شاه حقیقی که مظهر حق است، مانند شمس تبریزی بیهمتاست و دومی ندارد. چرا در مقابل این حقیقت بینظیر، ناحقی و امور باطل را اصل میپنداری و برای شاه حقیقت، شریک و دومی قائل میشوی؟
به طور کلی، غزل ۱۳۷ مولانا غزلی است در تذکر و بیداری انسان نسبت به گوهر وجود خویش، سرزنش غفلت و توجه به پستیها، بیان تفاوت نگاه ظاهر و باطن، و لزوم رهایی از تعلقات و تأثیرات منفی. این غزل با تأکید بر جایگاه بینظیر شمس تبریزی، انسان را به سوی بیداری از طریق عشق و معرفت هدایت میکند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر