مطالب پیشنهادی![]()
ساقیا گردان کن آخر آن شرابِ صاف را
محو کن هست و عدم را بردران این لاف را
آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب
برکند از بیخ هستیِ چو کوه قاف را
در دماغ اندر ببافد خمرِ صافی تا دماغ
در زمان بیرون کند جولاهِ هستیباف را
آن میی کز ظلم و جور و کافریهای خوشش
شرم آید عدل و داد و دینِ باانصاف را
عقل و تدبیر و صفاتِ تست چون اِستارگان
زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را
جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او
تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را
تن چو کفشی جانِ حیوانی در او چون کفشگر
رازدارِ شاه کی خوانند هر اسکاف را ؟
روحِ ناری از کجا دارد ز نورِ می خبر ؟
آتش غیرت کجا باشد دلِ خزاف را ؟
سیفِ حق گشتست شمسالدینِ ما در دستِ حق
آفرین آن سیف را و مرحبا سیّاف را
اسبِ حاجتهای مشتاقان بدو اندر رساد
ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را
شهر تبریزست آنک از شوقِ او مستی بوَد
گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را
غزل شماره ۱۳۵ از دیوان شمس مولانا با مطلع «ساقیا گردان کن آخر آن شرابِ صاف را / محو کن هست و عدم را بردران این لاف را»، غزلی است در طلب باده وحدت و فنا، با خطاب به ساقی ازل. مولانا در این غزل، بر نیروی متحولکننده شراب معرفت تأکید میکند که هستی ظاهری و پندارهای واهی را درهم میکوبد.
مولانا غزل را با درخواست از “ساقی” (که نمادی از حق تعالی یا پیر کامل است) آغاز میکند و میگوید: «ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را / محو کن هست و عدم را بردران این لاف را». او از ساقی میخواهد که شراب خالص معرفت را بگرداند و بنوشاند. این شراب چنان قدرتی دارد که “هست و عدم” را محو میکند (یعنی از قید دوگانگی وجود و عدم رهایی میبخشد و به مرتبه وحدت میرساند) و “این لاف” (اشاره به خودبینی، منیّت و ادعاهای پوچ) را میدرد و نابود میکند.
سپس به وصف این شراب میپردازد: «آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب / برکند از بیخ هستیِ چو کوه قاف را». این شرابی است که با قدرت، لطف، شکوه (رواقی) و شادی خود، ریشه هستی مقید و محدود انسان (که مانند کوه قاف سنگین و پابرجاست) را از بیخ برمیکند و سالک را به مقام فنا میرساند.
تأثیر این باده بر اندیشه و ذهن اینگونه است: «در دماغ اندر ببافد خمرِ صافی تا دماغ / در زمان بیرون کند جولاهِ هستیباف را». این شراب خالص در درون ذهن (دماغ) نفوذ کرده و بافته میشود، تا در یک لحظه، “جولاه هستیباف” (نمادی از ذهن یا نفس که پیوسته در حال بافتن تار و پود هستی مجازی و تعلقات است) را بیرون اندازد. این بیانگر پاک شدن ذهن از وساوس و تصورات باطل در پرتو معرفت الهی است.
نیروی این باده چنان است که حتی مفاهیم رایج را به چالش میکشد: «آن میی کز ظلم و جور و کافریهای خوشش / شرم آید عدل و داد و دینِ باانصاف را». این شرابی است که از شدت تأثیر و بیقیدی خود، چنان حالی خوش پدید میآورد که حتی “عدل و داد” و “دین باانصاف” (که نمادی از قوانین و هنجارهای بشری هستند) در برابر “ظلم و جور و کافریهای خوش” آن (اشاره به بیبندوباری و شوریدگی ظاهری که در نظر عرفان مطلوب است) شرمنده میشوند. این بیانگر فراتر بودن عالم عشق و مستی از قوانین و محدودیتهای عادی است.
در پرتو این شراب، عقل و تدبیر و صفات انسانی محو میشوند: «عقل و تدبیر و صفاتِ تست چون اِستارگان / زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را». عقل و تدبیر و صفات ظاهری تو مانند ستارگان در برابر خورشید هستند. با آن شراب خورشیدگون، این اوصاف ستارهوار را محو کن. این نشاندهنده فناء صفات بشری در تجلی صفات الهی است.
از ساقی میخواهد که جام جان را پر از این باده کند: «جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او / تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را». جام وجود و جان را از آن باده پر کن و به لطف و کرم او نظر کن، تا چشم جانت گشوده شود و بتواند الطاف پنهان الهی را ببیند.
مولانا با مثالی، تفاوت جایگاه انسان را بیان میکند: «تن چو کفشی جانِ حیوانی در او چون کفشگر / رازدارِ شاه کی خوانند هر اسکاف را ؟». بدن مانند کفش و جان حیوانی (نفس اماره) در آن مانند کفشگر است. اما آیا هر کفشگری را میتوان محرم اسرار پادشاه دانست؟ این تمثیل نشان میدهد که هر جانی قابلیت رسیدن به مقام قرب و آگاهی از اسرار الهی را ندارد و صرف وجود جسمانی کافی نیست.
کسی که در مرتبه نفس اماره (روح ناری، آتشین) است، نمیتواند نور معرفت را درک کند و کسی که دلش مانند گل کوزه خشک و بیحرارت است، غیرت عشق را نمیچشد: «روحِ ناری از کجا دارد ز نورِ می خبر ؟ / آتش غیرت کجا باشد دلِ خزاف را ؟». این بیت بیان میکند که کسانی که در بند تعلقات نفسانی هستند و دلشان از آتش عشق بیبهره است، نمیتوانند حقایق معرفت را درک کنند.
مولانا به شمس تبریزی اشاره میکند: «سیفِ حق گشتست شمسالدینِ ما در دستِ حق / آفرین آن سیف را و مرحبا سیّاف را». شمسالدین ما، در دست حق تعالی به شمشیر حق تبدیل شده است. آفرین بر آن شمشیر (شمس به عنوان ابزار و مظهر قدرت الهی) و مرحبا بر شمشیرزن (حق تعالی که از طریق شمس تجلی میکند). این بیانگر مقام شامخ شمس و نقش او به عنوان مظهر قدرت الهی است.
درخواست میکند که آرزوهای مشتاقان به واسطه شمس برآورده شود و از خدا میخواهد که این تلاش و سفر معنوی را بیثمر نگرداند: «اسبِ حاجتهای مشتاقان بدو اندر رساد / ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را». آرزوها و نیازهای طالبان حق به واسطه او برآورده شود و ای خدا، این سیر و تلاش عاشقانه را بینتیجه مگذار.
در پایان، به شهر تبریز اشاره کرده و مستی آن را ناشی از شوق شمس میداند: «شهر تبریزست آنک از شوقِ او مستی بوَد / گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را». شهر تبریز، به دلیل شوق و حضور شمس، در مستی و بیخودی به سر میبرد. اگر این راز و حال بر بزرگان گذشته (اسلاف) آشکار شود، در شگفت خواهند ماند.
به طور کلی، غزل ۱۳۵ مولانا غزلی است در طلب باده وحدت و فنا، بیانگر تأثیر شگرف معرفت الهی در رهایی از خودی و ادراکات محدود، تفاوت میان عقل و عشق، و جایگاه بلند شمس تبریزی به عنوان مظهر قدرت و فیض الهی و واسطه وصول. این غزل با زبان پرشور و نمادین، خواننده را به ترک منیّت و غرق شدن در دریای عشق الهی دعوت میکند.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر