اگر به مذهبِ تو خونِ عاشق است مُباح
صلاحِ ما همه آن است کان تو راست صلاح
سَوادِ زلفِ سیاهِ تو جاعِلُ الظُّلُمات
بَیاضِ رویِ چو ماهِ تو، فالِقُ الاَصباح
ز چینِ زلفِ کمندت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچهٔ ابرو و تیرِ چشم، نَجاح
ز دیدهام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان آن، مَلّاح
لبِ چو آبِ حیاتِ تو هست قُوَّتِ جان
وجودِ خاکیِ ما را از اوست ذکرِ رَواح
بداد لعلِ لبت بوسهای به صد زاری
گرفت کام دلم زو به صد هزار اِلحاح
دعای جانِ تو وردِ زبان مشتاقان
همیشه تا که بُوَد متصل مَسا و صَباح
صَلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح
مقدمه
غزل شماره 98 حافظ، یکی از غزلهای مشهور و پر معنا اوست که در آن شاعر به موضوع عشق، دین و عرفان پرداخته است. این غزل، بیانگر تضاد بین عشق و دین و چالشهای درونی شاعر در این رابطه است.
در این غزل، حافظ به بررسی تضاد بین عشق و دین میپردازد. او از یک سو به زیباییهای معشوق و قدرت عشق او اشاره میکند و از سوی دیگر به انتقاد از دینداران خشکمذهب میپردازد که عشق را گناه میدانند. شاعر در این غزل، به دنبال یافتن راهی برای آشتی دادن عشق و دین است، اما به این نتیجه میرسد که عشق و عرفان راهی جدا از دین دارند.
نتیجهگیری
غزل شماره 98 حافظ، یکی از غزلهای عمیق و پیچیده اوست که به بررسی موضوعات مهمی مانند عشق، دین و عرفان میپردازد. این غزل، نشان میدهد که حافظ شاعری اندیشمند و پرسشگر بوده است که به دنبال یافتن پاسخ سوالات اساسی زندگی بوده است.