رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگان
مضطربحال مگردان، من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب
کآن سیهکاسه در آخر بِکُشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
غزل نهم حافظ با بیت آغازین “رونق عهد شباب است دگر بستان را” یکی از اشعار مشهور و پرخوانندهی این شاعر بزرگ است. این غزل بیشتر به موضوعات عرفانی، عاشقانه و اجتماعی میپردازد و حاوی مفاهیمی چون جوانی، طبیعت، عشق، عرفان و جامعه است.
حافظ در این غزل، به زیبایی طبیعت، جوانی، عشق، عرفان و جامعه پرداخته است. او از یک سو به لذت بردن از زندگی و جوانی دعوت میکند و از سوی دیگر، به پوچی دنیا و اهمیت معنویت اشاره دارد. همچنین، به انتقاد از برخی رفتارهای اجتماعی و مذهبی میپردازد.