در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشنرایی
کردهام توبه به دست صنم بادهفروش
که دگر می نخورم بی رخ بزمآرایی
نرگس ار لاف زد از شیوهٔ چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهیبالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشهٔ چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقهپرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
غزل شماره 490 حافظ یکی از غزلهای عمیق و پرمعنای دیوان اوست که مضمون اصلی آن، عشق و شیدایی و جستجوی حقیقت است. حافظ در این غزل، با زبانی شیوا و تصویرهای زیبا، به بیان عشق و شوریدگی خود پرداخته و به دنبال یافتن حقیقت و کمال است.
در این غزل، حافظ خود را فردی خاص و بینظیر معرفی میکند که در عشق و شیدایی بیمانند است. او از عشق و شراب به عنوان نمادهایی برای رسیدن به حقیقت و کمال استفاده میکند.
حافظ در این بیت خود را با دیگر عابدان و سالکان مقایسه میکند و میگوید که هیچکس به اندازه او شیفته و عاشق نیست.
در این بیت حافظ به تضاد میان ظاهر و باطن اشاره میکند. او خرقه (نماد زهد و تقوا) را گرو باده (نماد عشق و شراب عرفانی) گذاشته و دفتر (نماد دانش و معرفت) را رها کرده است. او به دنبال حقیقتی فراتر از ظاهر و دانش کتابی است.
در این بیت، حافظ از سخنی که سحرگاه بر در میکدهای شنیده است، بسیار خوشش آمده است. این سخن به نوعی تأیید شیوه زندگی اوست.
در این بیت، حافظ به طعنه به مفهوم مسلمانی رایج آن زمان میپردازد و میگوید اگر مسلمانی به این شکل باشد که او دارد (یعنی عشق و شیدایی)، پس فردایی وجود ندارد و همه چیز در همین لحظه است.
غزل 490 حافظ، یک غزل عمیق و فلسفی است که به ما یادآوری میکند که برای رسیدن به حقیقت و کمال، باید از قید و بندهای ظاهری رها شویم و به دنبال عشق و معرفت باشیم. این غزل، به ما انگیزه میدهد که به دنبال شناخت خود و جهان باشیم.
این غزل به دلایل زیر بسیار مشهور است: