ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی
اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی
باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی
مُشکین از آن نشد دم خُلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کز این چمن نبری آستین گل
کز گلشنش تحمل خاری نمیکنی
در آستین جان تو صد نافه مدرج است
وان را فدای طره یاری نمیکنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک
و اندیشه از بلای خماری نمیکنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت
گر جمله میکنند تو باری نمیکنی
غزل شماره 482 حافظ یکی از غزلهای زیبا و پر معنی دیوان اوست که مضمون اصلی آن، دعوت به عشقورزی و توجه به ارزشهای معنوی است. حافظ در این غزل، با زبانی شیوا و تصویرهای زیبا، به مخاطب خود توصیه میکند که به دنبال عشق و معنویت باشد و از فرصتهای زندگی بهره ببرد.
در این غزل، حافظ از مخاطب خود میخواهد که به سوی عشق حرکت کند و از فرصتهای زندگی برای رشد معنوی استفاده کند. شاعر با استفاده از تصاویر نمادین، به مخاطب خود نشان میدهد که زندگی کوتاه است و باید از هر لحظه آن نهایت استفاده را برد.
حافظ با این بیت، مخاطب خود را به سوی عشق فرا میخواند و از او میپرسد که چرا به سوی عشق نمیرود.
شاعر به مخاطب خود میگوید که وسایل و ابزار زیادی برای رسیدن به عشق دارد اما از آنها استفاده نمیکند.
این بیت به معنای آن است که مخاطب قدرت و توانایی رسیدن به عشق را دارد اما از آن استفاده نمیکند.
شاعر میگوید که مخاطب به پیروزی رسیده است اما از آن لذت نمیبرد.
غزل 482 حافظ، یک غزل زیبا و پر معناست که به ما یادآوری میکند که زندگی کوتاه است و باید از هر لحظه آن برای رسیدن به عشق و معنویت استفاده کنیم. این غزل، به ما انگیزه میدهد که به دنبال اهداف معنوی خود باشیم و از زندگی لذت ببریم.