گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کو
باد بهار میوزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همیکند ولی
گوش سخنشنو کجا دیده اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
ای دم صبح خوشنفس نافه زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگارِ دون، طبعِ سخنگزار کو
غزل شماره 414 حافظ یکی از غزلهای مشهور اوست که به زیبایی فصل بهار، شادی و خوشی و البته گذران عمر میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی شیوا و پر از تشبیه، به توصیف زیباییهای بهار و شادیهای زندگی پرداخته و از گذر عمر و ناپایداری لذتهای دنیا سخن میگوید.
این غزل، بیانگر لذت بردن از زندگی، قدرشناسی از نعمتهای الهی و در عین حال آگاهی از گذران عمر و ناپایداری دنیا است. حافظ در این غزل، به زیباییهای طبیعت، شادیهای زندگی و همچنین به فناپذیری انسان اشاره میکند.