صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا را
که سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شِکرفُروش که عُمرَش دراز باد چرا
تَفَقُّدی نَکُنَد طوطیِ شِکرخا را
غرورِ حُسنت اجازَت مَگَر نداد اِی گُل
که پُرسِشی نَکُنی عَندَلیبِ شِیدا را
به خُلق و لُطف تَوان کرد صیدِ اهلِ نَظَر
به بند و دام نَگیرَند مرغِ دانا را
نَدانَمَ ازْ چه سبب رنگِ آشنایی نیست
سَهیقَدانِ سیَهچشمِ ماهسیما را
چو با حبیب نِشینی و باده پِیمایی
به یاد دار مُحِبّانِ بادپیما را
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
در آسمان نه عجب گَر به گفتهیِ حافظ
سُرودِ زُهره به رقص آوَرَد مَسیحا را
غزل چهارم حافظ با بیت آغازین “صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را” یکی از غزلهای مشهور و پرخوانندهی این شاعر بزرگ است. این غزل، بیشتر به توصیف زیبایی معشوق و تأثیر او بر شاعر میپردازد و حاوی مفاهیم عمیقی از عشق، زیبایی و عرفان است.
حافظ در این غزل، به زیبایی معشوق و تأثیر او بر شاعر پرداخته است. او از زیبایی معشوق به عنوان نمادی از کمال و زیبایی مطلق یاد میکند و از طرفی به ناپایداری دنیا و بی وفایی برخی افراد اشاره دارد. همچنین، به اهمیت عشق و صمیمیت و لزوم توجه به دوستان اشاره میکند.
این غزل، یکی از عاشقانهترین و زیباترین اشعار حافظ است که در آن، شاعر به زیبایی از عشق، زیبایی و مفاهیم عرفانی سخن گفته است.