گرچه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و غرقه گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده گهیم
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که بازدهند
کردهای اعتراف و ما گوهیم
غزل 381 حافظ یکی از غزلهای عمیق و عرفانی حافظ است که به موضوع انسان، هستی و جایگاه او در جهان میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی زیبا و پر رمز و راز، به بررسی پیچیدگیهای وجود انسان و ارتباط او با خداوند میپردازد.
در این غزل، حافظ به تضادهای موجود در وجود انسان میپردازد. او میگوید که انسان هم بنده خداست و هم گناهکار، هم پادشاه است و هم فقیر، هم دانا است و هم نادان. این تضادها نشاندهنده پیچیدگی وجود انسان است. حافظ در این غزل، به انسان یادآوری میکند که به جای غرور و خودبینی، باید به بندگی خداوند توجه کند و به دنبال کمال باشد.