به مژگان سیَه کردی هزاران رِخنه در دینم
بیا کز چَشمِ بیمارت هزاران دَرد برچینم
الا ای همنشینِ دل که یارانت بِرَفت از یاد
مرا روزی مباد آن دَم که بی یادِ تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکُش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جانِ شیرینم
ز تابِ آتش دوری شدم غرقِ عرق چون گُل
بیار ای بادِ شبگیری نسیمی زان عرقچینم
جهانِ فانی و باقی فدایِ شاهد و ساقی
که سلطانیِّ عالَم را طُفیلِ عشق میبینم
اگر بر جایِ من غیری گزیند دوست، حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جایِ دوست بُگزینم
صَباحَ الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا؟ برخیز
که غوغا میکند در سر خیالِ خوابِ دوشینم
شبِ رحلت هم از بستر رَوَم در قصرِ حورُالعین
اگر در وقتِ جان دادن تو باشی شمعِ بالینم
حدیثِ آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد، که حافظ داد تلقینم
این غزل زیبا و پرشور حافظ، بیانگر عشق عمیق و سوزناک شاعر به معشوق است. حافظ در این غزل، با زبانی شیوا و تصویرآمیز، به توصیف تأثیر چشمهای سیاه معشوق بر دل و دین خود پرداخته است. او به طور اغراقآمیزی بیان میکند که زیبایی معشوق چنان بر او تأثیر گذاشته که دین و ایمانش را به خطر انداخته است.
در این غزل، حافظ با زبانی شاعرانه و تصویرآمیز، به بیان عمق عشق و دلبستگی خود به معشوق پرداخته است. او با استفاده از اغراقگویی و تشبیهات زیبا، تأثیر چشمهای سیاه معشوق را بر دل و جان خود به تصویر کشیده است. این غزل، نمونهای بارز از عشق سوزناک و پرشور شاعران عرفانی است که در آن، عشق به عنوان نیرویی قدرتمند و ویرانگر توصیف میشود.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی عشق عمیق و دلبستگی شدید به فردی خاص باشد. همچنین، میتواند بیانگر دوری از معشوق و احساس تنهایی باشد.